
در این شماره می خوانید:


در این شماره می خوانید:


این داستان:
در انتظار نماز میت
اين شماره از داستان آخر كار، خيلي نزديك و خيلي معاصر است، يعني قهرمان اين داستان در همين فروردين ماه سال 1389 بدرود حيات گفته و داستاني ديگر را از خود بر جاي گذاشته كه ميتوان بر محور آن نمونهاي ديگر از آخر كار كساني را كه از راه ناصواب ثروتمند ميشوند، به روي كاغذ آورد. اين نمونه را هم با هم ميخوانيم.
* * *
از آنجا كه قرار نيست آخر كار و پايان كار همه كساني كه از راه ناصواب ثروتمند ميشوند يكسان باشد و از آنجا كه هدف نگارنده فقط انعکاس قسمت مرگ اين انسانها از دوران زندگیشان، نيست، بلكه روشهاي زندگي و مسير ثروتمند شدن آنها نيز بيشتر مورد توجه است، در نتيجه براي اين شماره داستان كسي را برگزيدهام كه نتوانست در برابر فشار ثروت مقاومت كند و در نتيجه كارش به آنجا كشيده شد.
«فرخ خان» جواني خوش رو، خوش برخورد، رفيق باز و دوست داشتني بود. از آن تيپ آدم ها كه معمولا كسي در كنارشان احساس خستگي يا غم نميكند و به عبارتي از آنها بود كه دوستانش علاقمند بودند، به هر ترتيبي شده ساعتي از روز را با وي بگذرانند. «فرخخان» يك بازرگان ساده و دست چندم بود. از آن دست آدمهايي كه يك زندگي حرفهاي معمولي دارند و با درآمدي كه اندكي بيش از مخارجشان است، شكرگذار خداوند هستند و دنيا را هم به كام خويش احساس ميكنند.
زندگي فرخ خان كه تقريبا هم سن و سال خودمان هم بود، بدون هرگونه تلاطمي ادامه داشت، تا آن كه ماجراي سهميهبنديهاي دولتي در فاصله سالهاي 62 به بعد مسير تولید پول از راه ناصواب را در زندگي «فرخ خان» هم باز كرد و وي را كه در ابتدا حتا حلال و حرامي هم سرش ميشد، به كام خود كشيد. او ابتدا از خير يكي دو پارتي جنس دولتي كه گرفته بود و ميتوانست آنها را با قیمت چند برابر در بازار آزاد آب كند، گذشته بود و به چند نفر كه به وي توصيه ميكردند كه بابا كسي به كسي نيست، همه دارند جنسها را دولتي ميگيرند و در بازار آزاد ميفروشند و تو چرا اين كار را نميكني، ميگفت كه اولا اين كار گناه است و ثانيا اگر كميتههاي امور صنفي آدم را بگيرند، پدر آدم را در ميآورند.
«فرخ خان» بر همين منوال كار ميكرد تا آن كه روزي دوستي شيطان صفت به نام «مجيد» آمد نزد وي و با او قرار دیداري گذاشت تا با او از جریان یک سلسه معاملات پر آب و نان سخن بگوید. در این قرار ملاقات, مجید با فرخ خان قراری خاص گذاشت و مسوولیت ها را هم خود به گردن گرفت. به اين ترتيب كه قرار شد «فرخ خان» واسطهي تحويل و تحول آهن آلات كارخانه «م.ا» شود و مجيد هم كارهاي قانوني را سر و سامان بدهد، بعد هم دو تا چك سفيد امضاي خودش را نزد فرخ خان بگذارد تا اگر ضرر و زيان و خسارتي وارد شد، «مجيد» آنها را تقبل كند و اگر سود كردند، سودشان را ابتدا با مالک کارخانه "م.ا" به صورت 50-50 و سپس باقیمانده را هم بین خودشان و به همان صورت, تقسيم كنند. تنها ضرر «فرخ خان» هم اين بود که وي ميبايست 50 درصد سهم خود از بابت پرداخت پولهاي پرداختي زيرميزي را تقبل ميكرد. معامله ی بدي نبود و «فرخ خان» كه از همان ايام جواني آدمي سرخوش بود و خوشگذرانيهايش پرهزينه هم بود، فكر كرد كه چه اشكالي دارد تا يك بار، اين نوع درآمد ناسالم را تجربه كند همين لغزش بود كه «فرخ خان» دوست داشتني را به مرور به موجودي منفور، حتا براي خانوادهاش تبديل كرد. اما چگونه؟
پس از آن كه مجيد، نخستين معامله را جوش داد و «فرخ خان» در كمال تعجب ديد كه به سادگي صاحب 60 ميليون تومان پول بيزبان شده (آن هم 60 ميليون تومان سال 65) به ناگاه، تمامي اعتقاداتش را كنار گذاشت و دست در دست مجيد به توليد ثروت از اين راه ادامه داد و طبق پيشبيني «مجيد» هرگز هم دچار مشكلي نشد، نه به دادگاهي رفت، نه جريمهاي داد، نه خسارتي ديد و روز به روز بر ثروتش افزوده شد بي آن كه فكر كند كه ثروتي كه وي از اين طريق جمع كرده، متعلق به ملتي در حال جنگ است و خسارت پولهاي بادآورده وي را چند ميليون نفر از مردمي بايد بدهند كه زير بمبهاي دشمن از اين شهر به آن شهر آواره شدهاند و در دل مسببين اين آورگي و نداريها را نفرين ميكنند.
متاسفم كه نميتوانم به كار اصلي «فرخ خان» اشاره كنم، چون نميخواهم شناخته شود، اما اين را ميدانم كه عملكرد وي مستقيما بر وضع مالي مردمان جنگزده و شهرهاي بمباران شده تاثير منفي ميگذاشت و حاكميت هم بيش از آن درگير مسايل جنگ و ناشي از جنگ بود كه بخواهد يا بتواند عملکرد اين نوع افراد را پيگيري و شناسايي كند.
با پايان يافتن جنگ و كاهش تدريجي سهمیه بندی ها و در نتیجه اختلاف قيمت کالاهای دولتي و آزاد و كالاهاي سهميهاي و همچنين ميزان اين كالاها، «فرخ خان» ثروتي به هم زده و راههاي تازهاي را هم براي ثروت اندوزي آموخته بود. وي دچار سرطان اسكناس شده، اما يكي از انواع آن: او دچار خساست شده بود، اما فقط در مورد همسر و دو فرزندش: يك دختر، يك پسر.
در واقع، «فرخ خان» با دست اندازي بر روي ثروتي كلان، اما ناصواب و حرام، به اين نتيجه رسيده بود كه ميتواند زندگي را با خوشگذراني طي كند. بنابراين يك آپارتمان مجردي تهيه كرده، به همراه منقل و بند و بساط كامل و يك مستخدمه كه وظيفهاش تامين صيغههاي جديد براي او بود. در آپارتمان مجردي فرخ جان، انواع اشربه و مواد مخدر يافت ميشد، اما فقط كنيزكاني كه مستخدمهاش ميآورد، مجاز به استفاده از اين اطعمه و اشربه بودند. با اين روش جديد، «فرخ خان» به مرور دوستان واقعياش را از دست ميداد و همانند وزنش كه به سرعت رو به افزايش گذاشته بود، بر تعداد دشمنانش نيز افزوده ميشد, زیرا عوارض اولیه ی بیماری سرطان اسکناس (یعنی پول نزول دادن به اطرافیان و دوستان گرمابه و گلستان) در او ظاهر شده بود و در اين ميان بزرگترين دشمنان وي همسر و دو فرزندش بودند.
وي فرزند دخترش را مجبور كرده بود كه اگر براي خريد لباس و هرگونه مايحتاجي پول ميخواهد بايستي به عنوان منشي در دفتر خودش كار كند و حقوق بگیرد و اين در حالي بود كه روزانه صدها هزار تومان صرف خوشگذرانيهاي شخصياش ميكرد. فرزند پسر وي وضعي بدتر از خواهرش داشت و مادرشان وضعي بسيار بدتر از هر دو. به عبارتي «فرخ خان» با نشستن بر روي گنجي بادآورده، و برنامهاي تمام نشدني براي خوشگذراني، از يك سو سلامتي و دوستان خود را از دست ميداد و از سوي ديگر نه فقط همسر و فرزندانش را با خود دشمن كرده بود، بلكه از طريق رفتاري مشكوك كه با هر سه نفر آنها داشت، موجب شده بود كه آنها نيز با يكديگر دشمن شوند، مادر، به مرور از فرزندان خود متنفر شده بود و فرزندان به مرور با يكديگر و با مادر خودشان احساس دشمني داشتند و زندگي داخلي «فرخ خان» به جهنمي باورنكردني و كثيف تبديل شده بود.
آنچه هم که باعث شده بود تا فرخ خان اين رفتار جسورانه خود را ادامه دهد و آن را ترك نكند، واقعيتي بود كه هرگز نفهميد. وي كه جثهاي واقعا 160 كيلويي داشت، هرگز نخواست باور كند كه توجه زنان رنگارنگ به اين غول بي شاخ و دم فقط پولي است كه به پاي آنها ميريزد، وگرنه كدام دختر 16 سالهاي است كه با عشقی وصف ناپذیر, خود را تسليم يك چنين غولي كند؟ «فرخ خان» اما باورش شده بود كه همه زنهاي عالم عاشق چشم و ابرو و رفتار و شيرين زبانيهاي او هستند، به جز همسرش كه البته جوانياش را قرباني زندگي بخور و نمير اول ازدواج آنها كرده و دقيقا از زمان ثروتمند شدن «فرخ خان» هيچ بهرهاي از شوهرش نبرده بود.
زندگي «فرخ خان» به همين صورت ادامه داشت تا آن كه در ايام تعطيلات نوروزي سال 1389 تلفنی از سوي يك دوست سابق به همسر «فرخ خان» وي را مطلع كرد كه شوهرش در نيمه شب پنجم فروردين ماه در اثر افراط در استفاده از اطعمه و اشربه دچار ايست قلبي شده و يكي از دوستانش كه همراه وي بوده، صبح با جنازهي سرد شدهي او مواجه شده است.
آنچه كه در مورد اين پايان كار اهميت دارد حادثهاي است كه در روز تدفين «فرخ خان» رخ داد و تكرار آن شايد درس عبرتي براي سايرين باشد.
پس از انتشار خبر مرگ «فرخ خان» تعدادي از دوستان سابق و لاحق «فرخ خان» جنازه غول پيكر او را به تهران انتقال دادند و روز هشتم فروردين روزي بود كه بايستي وي را دفن ميكردند. به قاعده دوستان و تعداد بسيار محدودي از آدمهايي كه تعدادشان هيچ تناسبي با ثروت وي نداشت، منتظر بودند تا جنازه از غسالخانه به محل نماز ميت منتقل شود تا پس از برپايي نماز ميت، فرخ خان را در قطعهاي خاص كه برايش خريده بودند، دفن كنند.
اما، عملكرد «فرخ خان» در طول زندگياش موجب شد كه هنگام قرايت نماز ميت، به ناگاه دو فرزندش در رابطه با بحثی که در مورد تقسیم ارث در همان بهشت زهرا بین آنها در گرفته بود, متلكي بار يكديگر كنند و سپس هر دو فحشي نثار مادرشان كنند و بعد هم هنوز نماز آغاز نشده بدون رعایت حضور مردم و مثلا به رسم حفظ آبروی خودشان و میتی که بر روی زمین منتظر نمازش بود, به شدت بر سر و كول هم بزنند و براي آن که كسي زودتر از ديگري دستش به اموال فرخ خان نرسد، همان جا جنازه پدر و مردمي را كه براي تسليت آمده بودند، رها كرده و هر يك با اتومبيلهاي خود به سرعت بهشت زهرا را ترك كرده و به سمت منزلشان بروند.
يك چنين واقعهاي معمولا در سراسر خاك و تاريخ ايران بينظير است و خواننده هم ممكن است آن را باور نكند. اما آنچه كه به روي كاغذ آمده يك واقعيت بسيار تلخ است كه رخ دادن آن براي آدمي در سطح «فرخ خان» بعيد به نظر ميرسد، اما حاصل عملكرد يك فرد تا كجا ميتواند بد، ظالمانه، وقيح، منفي و غيرقابل تحمل باشد كه تنها بازماندگانش در حركتي غيرقابل تصور- آن هم در فرهنگ ايراني – جنازه همسر و پدر خود را بر روي زمين رها كرده و فرار كنند تا شايد بهرهاي بيشتر از ثروت وانهادهي وي ببرند.
آن روز، دوستان و حاضران باقيمانده, جنازه «فرخ خان» را دفن كردند، يك نفر هم از ميان جمع حاضر شد تا بقيه را به ناهار دعوت كند. سپس ديگر نه مجلس ختمي برگزار شد، نه شب هفت يا چهلمي و نه حتا پس از گذشتن 8 ماه، كسي رفته تا سنگ قبري بر مزار «فرخ خان» بگذارد.
آيا ميتوان باور داشت كه يك چنين عاقبتي، پاسخي اندك براي عامل جمعآوري ثروتي است كه به عدهاي جنگزده تعلق داشته است؟ و آيا هيچ يك از ما ميتوانيم چنين عاقبتي را براي خود بپسنديم؟ اگر نه، چه خوب است كه به گذشته ی خود انديشيده و اگر احساس كرديم كه در آنچه كه امروز داريم، ناآلودگي و سهمی از این و آن وجود دارد، همين امروز با بخشيدن بخشهاي آلودهي زندگي خود به مستمندان، بيماران، خريد جهيزيه، تهيه مسكن براي افراد بيخانمان و بسياري از امور خير ديگر، سعي كنيم آخر كاري قابل تامل و محترمانه براي خود و بازماندگان خود تدارك ببينيم.
این مطلب در شماره ۲۶۶ ماهنامه صنایع پلاستیک )آذرماه ۱۳۸۹( به چاپ سپرده شده است.
گفتگویی صمیمانه با یکی از نمایندگان مجلسبه ما طرح بدهید
مهندس ابوالفتح نیکنام, بی شائبه و همانند نامش, یکی از مردان نیک عالم سیاست و نظام جمهوری اسلامی است. این را, مدیر ماهنامه ای می گوید که طی تمامی سالهای فعالیتش و برخلاف رسم نامالوف اکثر همتایانش در بسیاری از مطبوعات تخصصی و غیر تخصصی, نشان داده که نه فقط مجیز گوی صاحبان صندلی های قدرت نبوده و نیست, بلکه همواره منتقد آنان بوده است.مدیر ماهنامه, سالهاست که با مهندس نیکنام آشنایی دارد, گرچه این نماینده ی واقعا مردمی مجلس, نماینده ی مردم شریف تنکابن است, و مدیر ماهنامه را هم با تنکابن کاری نیست. آشنایی طولانی مدت آنها دلایلی دارد که در این مقال نمی گنجد. به هر روی, این نماینده ی مجلس, از آنجا که خود اهل صنعت است, بنابراین جزء معدود نمایندگانی است که با گوشت و پوست و خونش درد صاحب صنعت را می شناسد. پس از سالها, یک اتفاق بسیار ساده موجب شد تا مدیر ماهنامه مطلع شود که مهندس نیکنام هنوز هم نماینده ی مجلس است و همین اطلاع و یک تماس کوتاه تلفنی موجب شد تا مهندس نیکنام پس از انجام کارهای جاری اش در خانه ی ملت, به سرعت خود را به دفتر ماهنامه برساند: فارغ از جایگاهی که دارد و فارغ از انتظار معمول اکثریت نمایندگان خانه ی ملت که کسی که با آنها کار دارد باید برود, وقت بگیرد تا شاید آنها را ببیند و این یکی از همان سجایای اخلاقی و مردمی بودن واقعی مهندس نیکنام است. حضور او در دفتر ماهنامه, فرصتی را پدید آورد تا گفتگویی کوتاه با وی داشته باشیم به عنوان مقدمه ای برای آینده: آینده ای که اگر صاحبان صنایع و به ویژه مدیران تشکل های صنایع پلاستیک همت کنند, می توانند از طریق این اشنایی, حرف های خود را به مراتب آسان تر به گوش مجلسیان برسانند. با ارایه ی این اطلاع, که حسب اتفاقی بسیار مبارک تر, مهندس ابوالفتح نیکنام, هم عضو کمیسیون صنایع مجلس شورای اسلامی است, و هم رییس کمیسیون پتروشیمی, این گفتگوی کوتاه را در شماره ی نوروزی ماهنامه (شماره 269) که تا 15 اسفندماه منتشر خواهد شد, بخوانید. |
قدرت پول, یا قدرت پارتی:
هردو یا هیچکدام
و فقط
بی در و پیکری قوانین

این تصاویر را امروز پنج شنبه 16 دی ماه ساعت 12:30 ظهر در تهران, زعفرانیه, خ ماکویی پور, کوچه ی تیموریان گرفته ام. منطقه ی بسیار بالا نشین شهر و متعلق به دهک های خیلی بالای جامعه. یک جرثقیل از پشت و یکی دیگر از جلو کل خیابان را بسته اند, تا هم شغل شریف بساز و بفروشی آسیب نبیند و هم احتمالا نه آقای پیمانکار (که با این همه ماشین سنگین باید برای خودش کسی باشد) و نه آقای بسازنده, از خواب شب و میهمانی احتمالی پیش از آن در نمانند (بالاخره شب جمعه است دیگر!).

به راستی اگر یکی از آن آدمهای دهک های پایین جامعه که حالا دلشان را با ماهی 41 هزار تومان خوش کرده ایم, می خواست یک خیابان را برای دو ساعت به خاطر یک چنین کاری و یا هر کاری دیگری با یک وانت بار بند بیاورد, آیا سر و کارش با ..... نبود؟
در تحقیقی که از ساکنین کردم گفتند این چندمین بار است که اینها کوچه را می بندند. ضمن آنکه یک بار موجب ریزش زمین و آسفالت شدند و یک بار هم موجب نصف روز قطع آب محله. به راستی این ناشی از قدرت پول آقایان است یا پارتی آنها یا هردو و یا هیچکدام و فقط دیده اند که هرکی هرکی شده پس آنها هم کاری را که دوست دارند انجام می دهند؟ من نمی دانم و امیدوار هستم که شستم را هم داخل یک لانه ی زنبور نکرده باشم و از این منظر که به خاطر نوشته های پیشینم به اندازه ی کافی مورد نوازش قرار گرفته ام, قضاوت را فقط با طرح یک پرسش به خودتان وا می نهم:

در شهری که هیچ ماشین سنگینی اجازه ی ورود به خیابان های بسیار عریض تر از این را ندارد؟ کجا هستند ماموران شریف و بسیار زحمتکش پلیس 110, ستاد سد معبر شهرداری, ناظر امور ساختمانی شهرداری منطقه ی مربوطه, پلیس نامحسوس و احتمالا بازرسان آقای رییس جمهور؟ و ایا هیچ یک از شما خوانندگان راهی را می شناسید برای ارسال این مطلب, برای شهردار منطقه ی یک یا دو؟ آقای قالیباف, شورای شهر تهران یا شخص آقای رییس جمهور؟
این یک تشکیلات است,
بنده هم از پشت کوه آمده ام
عصر روز پنج شنبه 16 دی ماه, پستی را بر روی دو وبلاگ "نبرد من" و "ماهنامه صنایع پلاستیک" قرار دادم با عنوان "بازتابی بر نظرات شما" و بعد از ظهر روز شنبه, در کنترل وبلاگ "نبرد من" که حالا بایستی به عادتی روزانه تبدیل شود, متوجه شدم که دو نظر برای همین مطلب آمده است. نظرات متعلق است به دوستی با عنوان "آریو برزن" که با تایید آنها شما هم می توانید آنها را بخوانید.
این ارایه ی نظر, آن هم با این سرعت نشان می دهد که دوستان ما در آن مرکز خدماتی, فارغ از توانمندی هایی که دارند, حساسیت زیادی هم نسبت به وبلاگ بنده پیدا کرده اند, به گونه ای که کمتر از 24 ساعت بعد "آریو برزن" عزیز برای من پستی می فرستد که خودتان می توانید با مراجعه به نظرات زیر همان عنوان مطلب آن را بخوانید. اما همین جناب "آریو برزن" عزیز, بازهم از ارایه ی یک آدرس ایمیل خودداری می ورزند و مرا ناچار می سازند که بازهم به صورت عام پاسخ دهم, اما در عین حال می خواهند که نظر ایشان تایید شده و بر روی سایت قرار گیرد, که این اقدام هم صورت پذیرفته است. اما برای روشن شدن ایشان و مالکان آن "تشکیلات" اشاره به چند نکته را ضروری می دانم. ولی پیش از آن, به طور قطع می گویم که بنده پیشانی هر کسی را که در راه خدمت به مردم گام بر می دارد می بوسم (چون هرگز دست کسی را بنوسیده ام و واژه اش را هم به کار نبرده ام) و هیچ خدمتی هم قرار نیست رایگان باشد, و اگر این مجموعه هم این چنین است, بنده (بدون ترس از تهدیدی که شده ام) به خاطر برداشت اشتباهم, همین جا از آن دوستان عذر خواهی می کنم. ضمن آن که در پی همان یادداشت, نظراتی را که در دفاع از این مجموعه و کارآیی آن دریافت کرده بودم منتشر کرده ام. نتیجه اینکه بنده غرض و مرضی نسبت به هیچ کس ندارم. این یک برداشت از نحوه ی ارسال آن پیامک و انتشار آن با نیت خیر بود. و اما, آن چند نکته:
1- ایشان (آقای آریو برزن) اظهار کرده اند که مسوول آن مجموعه, فایل صوتی مکالمه ی بنده را در اختیار ایشان قرار داده است. واقعا باید به این امانت داری آن مجموعه هیهات گفت و پرسید که کدام اقدام قابل طرح در مراجع قضایی است؟ ضبط بدون اطلاع مکالمات مراجعه کنندگان و قرار دادن آن در اختیار هر کس یا اعتراض به اینکه پیامکی شما در تردید می اندازد که آدرس قبض تلفن همراه شما مشکلی دارد و شما ناچار می شوید تماس بگیرید, اما صرفا در پایان مکالمه است که متوجه می شوید باید دقیقه ای 500 تومان بپردازید؟
2- بنده در پاسخ آن خانم پلاک منزلم را اعلام کردم و درخواست خدماتی را هم نداشتم. چون کنجکاو شدم, به مکالمه ادامه دادم و تلفن پس از پرسیدن آدرس آن مجموعه و طفره رفتن بانوی پاسخگو, قطع شد!
3- اینکه نمی دانم که قبض تلفن همراهم به کدام آدرس می آید, گناه بزرگی نیست. شاید کسانی هستند در دفتر کار بنده که مسوول دریافت قبوض و پرداخت آن هستند. علاوه بر آن چون تلفن های اکثر اعضای خانواده و همکاران به نام بنده است, تعقیب سرنخ قبوض حدود 15 تلفن همراه اول و ایرانسل و 20 خط تلفن ثابت, امری (دست کم برای بنده) غیر ضروری است.
4- بله فردای همانروز, یک "پیک" می آید و تعدادی تقویم و بروشور به دفتر بنده می دهد, و بازهم نمی گوید از کجا آمده است؟ عجبا که این دوستان همه ی اطلاعات همگان (یا دست کم بنده) را دارند, اما پیامک می فرستند برای اصلاح اطلاعات. بنده از منزل زنگ زده بودم, آنها از کجا دفتر کارم را پیدا کرده بودند؟ (آیا تجسس در احوال شخصی مردم جرم نیست؟)
5- بنده در منزل نبوده ام که گفته اند نیست, ورنه کسی که خودش را کامل و بر روی وبلاگش معرفی کرده, و برخلاف همین جناب "آریو برزن" که حتا از ارایه ی یک ایمیل هم دریغ کرده, چه دلیلی برای گریز دارد؟
6- همین جناب "آریو برزن" که اعتراف کرده اند مسوول آن تشکیلات "فایل صوتی" بنده را در اختیارشان قرار داده, لابد می توانند در همان فایل صوتی بشنوند که بنده آدرس آن مجموعه را خواسته ام و آن بانوی گرامی از دادن آدرس پرهیز کرده است. تشکیلاتی که این چنین عریض و طویل و در خدمت مردم است, چرا باید از ارایه ی آدرس خود هراس داشته باشد؟
7- توصیه ی من اینست که در نوشتن شتاب نکنید, زیرا در فرازهای نخستین اعلام نظر خود نوشته اید که برای شناخت آن مجموعه با آنها تماس گرفته اید, و در فرازهای آخر نوشته اید که:" با شناختی که من با این مجموعه داشتم فیلتر کردن سایت ووبلاگ شما وحتی کشاندن شما به مراجع قضایی خیلی راحت میتوانست باشد اما مسولین این تشکیلات ومرکز خدمات با لبی خندان عنوان میکردن....." . ملاحظه می فرمایید؟ شناختی که داشتید؟
8- و سرانجام اینکه, دوست عزیز, بنده غبطه ای به درآمد کسی ندارم, اهمیتی هم ندارد که آنها چه مقدار درآمد دارند. هرچه دارند, نوش جانشان. اما ساده ترین راه این بود وهست که آنها متن پیامک خود را مثلا به این صورت تنظیم می کردند که:" مشترکین محترم تلفن همراه, در صورت نیاز به هرگونه خدمات با این شماره تماس بگیرید, در برابر هزینه ی دقیقه ای 500 تومان برای تلفنی که به ما می زنید, ما مشکل شما رابرطرف خواهیم کرد.". به همین سادگی!
"آریو برزن" عزیز, همانطور که در متن مطلب نوشته ام, صداهای از درون تاریکی, در کمال تاسف نمی توانند ارزشمند باشند. انسان, نظرات خود را با معرفی خود و در روشنایی اعلام می کند, چون یک انسان خدا باور, فقط بایستی از خداوند بهراسد و بس.
با دریافت نظر شما, و نظراتی دیگر در همین راستا و اعلام توانمندی آن مجموعه در فیلترینگ سایت بنده و الباقی اقدامات, بایستی اعتراف کنم که:
"واقعا آن مجموعه یک تشکیلات است, و بنده هم از پشت کوه آمده ام"
والسلام
شنبه 18 دی ماه 1389
توضیح:
به منظور تسهیل در کار خوانندگان, عین متن دو نظر ارسالی از جناب "آریو برزن" در زیر, با همان نوع و اندازه ی حروف و عینا, کپی شده است:
نویسنده: آریوبرزن
جمعه 17 دی1389 ساعت: 19:27
سلام
جناب آقای ساعت نیا بنده نیز مانند شما البته با مقدار بسیار زیادی تفاوت در کار روزنامه نگاری وخبر هستم زمانی مطلب شما را خواندم مانند دیگران خیلی زود تحت تاثیر قرار نگرفتم ومطلب شما را انتشار ندادم به این فکر افتادم که چگونه ممکن است عملی به این شکل باشد و درآمدمیلیاردی داشته باشد ولی هیچگونه نظارتی نداشته باشد به همین خاطر به راحتی فقط با یک تلفن این مرکز را پیدا کردم وبا معرفی خودم موضوع را جویا شدم .
شخصی که مسول این تشکیلات بود با گشاده رویی مرا پذیرفت وقرار بر این شد که هر گونه اطلاعاتی میخواهم در اختیار من قرار دهد فردای آن روز یک فایل صوتی که مکالمه شما با این اپراتور بود را برای من ارسال کرد چند نکته در این ماجرا وجود داشت که برای من جالب بود 1-اون روزی که شما تماس گرفتین اصلا به خاطر آلودگی هوا تعطیل نبوده است زمان تماس شما در سیستم مخابرات ثبت شده بود
2-شما پلاک خود را اعلام کردین(55)ودرخواست خدمت کردین ولی در توضیحات خود اشاره به این موضوع نکردین
3-قبل ازاین شما اظهار میکنید ناخوش هستید ودر منزل استراحت میکنید خانم اپراتور با کمال احترام برای شما آرزوی سلامتی میکند
4-حتی نمیدانید قبض موبایلتان به دفترتان می آید یا منزلتان
ومطالب دیگر که فقط شما 50درصد آن را عنوان کردین
در آخر هم این شما هستین که خدا حافظی میکنید واپراتور نیزبا شما خدا حافظی میکند وهیچ صدای بوقی شنیده نمیشود (شما در آخر مطالبتان این اینگونه عنوان کردین که صدای بوق شنیده میشود یعنی اپراتور دستش رو شده وازترس قطع میکند)
واما ادامه ماجرا
نویسنده: آریوبرزن
جمعه 17 دی1389 ساعت: 19:28
با توجه به تشکیلات این مرکز گروهی وظیفه دارن به تماسهای ضبط شده گوش بدهند ومشترکینی که خدمات خود را کامل دریافت نکردن ویا در آن زمان مشکلات فنی وجود داشته ونتوانستن خدمت بگیرن را با آنها تماس برقرار کنند البته ایندفعه از طرف مرکز خدمات مشاوره ای یعنی هزینه ای برای مشترک ندارد ومشکل آنها را حل کنند
فردای اون روز شما مطلبتان را روی وبلاگ شخصیتان میگذارید سریعا بورشورهای کاری برای شما از طرف مرکز مشاوره ارسال میشود تا شما متوجه شوید خدمات مرکز خیلی گسترده تر از این چیزی است که شما تصور میکنید ولی باز شما یا متوجه نمیشوید یا اینکه قصد این را داشتین که به اهداف خود برسید
با منزل شما 2با تماس گرفته میشود و هر 2بار دختر خانمی جواب میدهد بار اول شما هنوز منزل تشریف نیاورده ایدولی بار دوم دختر خانم عنوان میکند که پدرم نمآید وشماره دفترکارتان را میدهد ومیخواهد بعداز ساعت 12ظهر فردا تماس گرفته شود
علت اینهمه گریز چه میباشد؟ شما چه قصدی را داشته اید؟ در عرض یک مکالمه 2دقیقه ای چطور اینهمه تهمت وبر چسبهای ناروا میتوانید به یک تشکیلات بزنید
با شناختی که من با این مجموعه داشتم فیلتر کردن سایت ووبلاگ شما وحتی کشاندن شما به مراجع قضایی خیلی راحت میتوانست باشد اما مسولین این تشکیلات ومرکز خدمات با لبی خندان عنوان میکردن که مهم نیست (هر کس ازظن خود شد یار من)
مطلب در این موضوع زیاد است ولی من اجازه ندارم بگویم ضمنا مبلغ درآمدی آنها را هم میتوانید از حسابداری مخابرات بپرسید و از این توهم خارج شوید
به هر حال اگر موضوع های دیگر شما هم مثل این میباشد واقعا که......
اگر دوست داشتید مطالب من را نیز روی وبلاگتان بگذارید تا شاید اندکی از کم لطفی که به این مجموعه کردین جبران شود
ضمنا فایل صوتی شما نیز نزد بنده محفوظ است
من هم آدرسی از خود باقی نمگذارم تا در همینجا با هم در ارتباط باشیم وهمه ببینند نه به طور خصوصی
امیدوارم خدا همه مارا مورد لطف خاص خود قرار بدهد
بازتابی بر نظرات شما
از همان نخستین روز گشایش اینترنت در ایران (همانند مشکلاتی که راه اندازی سیستم فکس در ایران داشت) بیماری الکترونیک من موجب شد که با هر هزینه و ترفندی راه استفاده از این شاهراه جدید ارتباطی بشریت را به همکارانم بیاموزم و همگان را با آن آشنا سازم. با این حال, هرگز به فکرم نرسیده بود تا از این وسیله برای تشویق دیگران به خواندن مطالبم بهره برداری کنم. در واقع نزدیک به 24 سال, طیفی محدود از انسان هایی در سطوح گوناگون سواد در قلمرو صنایع پلاستیک کشور خواننده ی مطالبم بودند, و من با هدف و نیتی خاص برای آنان و به عشق آنان می نوشتم. اما حدود دو ماه قبل و پس از آن که شخصا و در عمل با ترفندی جدید برای کسب درآمد از طریق ارسال پیامکی مشخص از یک دفترخدمات تلفن همراه اول مواجه شدم, تصور کردم با تهیه ی متنی هشدار دهنده و آگاه کنند و ارسال آن برای تعدادی از دوستان نزدیکم و تقاضا از آنان برای ارسال همین پیامک برای دوستان خودشان, می توانم یک خدمت اجتماعی انجام دهم. حاصل, اما چیزی دیگر بود, و این بازتابی به نظرات کسانی است که با خواندن مطلب "روش جدید سرقت از طریق همراه اول" نظرات خود را ابراز داشته بودند, البته پس از ذکر یک مقدمه:
چندین روز پس از ارسال آن متن, از روی اتفاق به وبلاگ شخصی خودم که طی چند سال کنتور آن عددی مابین 400 و 500 بود, مراجعه کردم و متوجه شدم که این کنتور روی 3 تا 4 هزار است. بسیار تعجب کردم و برای نخستین بار به بخش نظرات در پانل مدیریت مراجعه کردم, و در کمال تعجبی فزون تر متوجه شدم که سرعت مراجعه به این وبلاگ به روزی 300 تا 400 نفر رسیده و علاوه بر آن حدود 170نظریه دریافت کرده بودم, که به چهار گروه تقسیم می شدند: اول) کسانی که با معرفی خود از طریق ارایه ی وبلاگ شخصی شان و / یا ایمیل خود, از این مطلب خاص تشکر کرده بودند, اما نظر خود را در طبقه بندی خصوصی قرار داده بودند, بنابراین امکان انتشار آن وجود نداشت, دوم) کسانی همانند گروه اول, اما با اجازه ی انتشار نظراتشان, سوم) کسانی که هرچه دلشان خواسته بود بار این نگارنده کرده, اما هیچ رد پایی از خود برجای نگذاشته بودند, و سرانجام گروه چهارم که از بخش نظرات استفاده کرد و برای کارهای خود تبلیغ کرده بودند.
راستش را بخواهید, من نیز مثل هر انسان دیگری از اینکه در برابر عملی با یک نیت درست اجتماعی, صفت هایی مثل مالیخولیایی, دیوانه, عقده ای و... را دریافت کرده بودم, چند روزی را در ناخشنودی به سر می بردم که دلیل یک چنین بازتابی چیست؟ و برخورد من باید چگونه باشد. به ویژه آنکه همان کسان در روزهای بعد هم به همان وبلاگ مراجعه کرده و با خواندن سایر مطالبی که قبلا نوشته بودم, بر حجم این اهانت ها می افزودند. در این رابطه, یک موضوع بسیار ساده و قابل فهم بود و آن عبارت بود از (احتمالا) ارسال تعدادی از این نامه های سراسر فحش و اهانت از سوی گردانندگان همان دفتر خدمات و دوستان آنها, اما اهانت و اظهار نظرات عجیب و غریب در رابطه با بقیه ی مطالب را چگونه می توانستم هضم کنم؟ چون موضوع برایم اهمیت داشت, ابتدا یک بار دیگر متن یکی از کتاب های خود را که با عنوان "و در این 23 سال" در بیست و سومین سال انقلاب نوشته بودم, روخوانی کردم, و سپس با کسب آرامش, مجددا همه ی آن نظرات را مطالعه کردم و احساسی که این بار در من پدید آمد, کاملا متفاوت بود, زیرا حسی بود شامل اندکی شادمانی همراه با شناختی بیشتر از جامعه ای که در آن زندگی می کنم. پس, اولا تمام اهانت های دریافتی بر روی هر دو وبلاگ زیر:
و
را به جز تعدادی که در آنها کلمات مستهجن و خلاف اخلاق وجود داشت, تایید کردم تا منتشر شود و اگر شما هم نخوانده اید می توانید بروید آنها را بخوانید, ثانیا, برخی از نظرات توام با تشکر را نیز تایید کردم, که خیلی تنها نمانم و سرانجام تصمیم گرفتم با خطاب قرار دادن هرچهار گروه, به صورت کلی و بدون اشاره به جزییات آنچه که نوشته اند, این بازتاب را به آنها ارایه کنم.
سخنی کلی با هر چهار گروه:
عزیزانم, من نه داعیه ی ریاست جمهوری دارم, به قدرت طلب هستم, نه خود بزرگ بین, نه استاد, نه متفکر, نه نظریه پرداز و نه علاقمند به بالا رفتن تعداد خوانندگان وبلاگ هایم. اگر شما از درون یک دایره ی بسته, اما جهانی, اطلاعیه ی مرا دریافت کرده اید و با دیدن تصویر یا اسم بنده, این نگارنده را نمی شناسید, پس مطمدن باشید, بنده آن دعوتنامه را برای خواندن وبلاگ های خود, برای شما نفرستاده ام. در این رابطه می توانید همواره به آخرین نفر اعتراض کنید, چون حتما در فهرست دوستان وی قرار دارید, نه من.
ضمنا, از تمامی شما که برای نخستین بار مطلبی را از این نگارنده خوانده و بسیار هم پرشتاب نظر خود را ابراز کرده اید, تقاضا می کنم به پروفایل من در بخش "پروفایل مدیریت" مراجعه کرده و پس از مطالعه ی آن به قضاوت بنشینید. حتا می توانید با مراجعه به دفتر کار من, کتاب های اجتماعی بنده را به رایگان دریافت کنید. دریغ است که یک ایرانی راستین این چنین شتاب زده در مورد هم میهن دیگر خود که با نیت خیر مطلبی را نوشته این چنین برخورد نماید.
سخنی کلی با گروه نخست:
از شما که هم مشوق من و هم تایید کننده ی نوشته ام بودید, اما اجازه ندادید که حتا سرنخی از شما داشته باشم برای سپاس متقابل بسیار ممنون هستم. امید که هرگز این قلم و صاحب آن جز در راه نوشتن به خاطر مردم و در راه مردم, منحرف نشود.
سخنی کلی با گروه دوم:
برای شما عزیزان, علاوه بر جملات بالا, یک مطلب دیگر هم دارم و آن اینکه پوزش مرا بپذیرید از اینکه تعدادی از اظهار لطف های شما را برای انتشار عام تایید نکردم و پوزش بیشتر از این بابت که هنوز فرصت نکرده ام به یکایک شما پاسخ دهم.
سخنی کلی با گروه سوم:
عزیزانم, ابتدا از اینکه هرکدام از شما با صفتی ناخوشایند مرا خطاب قرار داده بودید, متاثر بودم, اما بعد فکر کردم که این تاثر بیهوده است. تصور می کنم که اگر احساسات شخصی ام را از باب اهانت های شما کنار بگذارم, دست کم از دید عام, شما هم مثل همین نگارنده آنقدر نسبت به وطن خود حس مسوولیت دارید که اولا این مطالب را خوانده و می خوانید و ثانیا فرصتی را (به هر حال ) صرف می کنید, تا نظر خود را برای من بفرستید. همین احساس کافیست که اهانت های شما هم قابل فهم و قابل تحمل باشد. اما, ایا بهتر نیست که به خاطر حفظ جایگاه انسانی خود, از معرفی خود نهراسید؟ عزیزانم, واقعیت اینست که یافتن هرکس در شاهراه اینترنت, ولو آن که در شکل ظاهر از خود ردپایی برجای نگذارد, کاری دشوار نیست. فقط مقداری زمان و حوصله می خواهد. من دریغم می آید که هم میهنانی مسوول همانند شما, آنقدر برای جایگاه خود ارزش قایل نباشند که از معرفی خود در هراس باشند. واقعیت اینست که وقتی شما از درون یک تاریکی ظاهری به کسی که خودش را کاملا معرفی وبا شهامت نظرات خود را ابراز کرده, فحاشی کرده و اهانت های ناروا را بر وی روا می دارید, آن گاه برای خواننده ی نظر شما (چه من و چه بقیه که حالا توانایی خواندن آنها را دارند) راهی جز این باقی می ماند که فکر کند, سخن کسی که از تاریکی سخن می گوید و به عبارتی خودش موجودیت خود را قبول ندارد و از معرفی خود می هراسد, چه تاثیری می تواند داشته باشد؟ من البته چنین نمی اندیشم و از همه ی شما که فرصتی را صرف خواندن مطالب من کرده اید, متشکرم و در عین حال از آنها که بدون خواست و انتخاب من به خواندن این مطالب دعوت شده اند پوزش می طلبم. ما آن زمان خواهیم توانست جامعه ای در خور تحمل داشته باشیم, که به جای فحاشی و اهانت به یکدیگر, با منطق و استدلال نظرات یکدیگر را تایید یا نفی آنها را اثبات کنیم.
در پایان به اکثریت شما توصیه می کنم, که بدون تفکر و شتاب زدگی (که حاصلش همین تخریب وسیع امروز است), نه عاشق افکار کسی بشوید و نه به سرعت وی را تخریب کنید. و توصیه ی آخر اینکه, چون شنیده ام که کتاب "..و در این 23 سال" بنده را کسی به صورت قابل دانلود (البته بدون اجازه بنده) روی اینترنت قرار داده است, حتما آن را مطالعه فرمایید.
سخنی کلی با گروه چهارم:
عزیزانم, من واقعا نیازی به بالارفتن تعداد خواننده های خود و افزایش شمارنده ی وبلاگ خود ندارم, و در عین حال در سن و سالی نیستم که بخواهم از طریق شما وارد کسب و کار شوم. از شما نیز متشکرم.
احمد علی ساعت نیا
16 دی ماه 1389
خبر فوری : دامنه های فارسی آزاد شد

خوانندگان عزیز, ممکن است این خبر که اصل آن تقریبا کهنه شده, همچون من برای شما هم تازگی داشته باشد, و بنابراین برای بعضی از شما (شاید هم همه شما) خبری فوری به حساب بیاید.
روز تعطیلات تاسوعا, در مراجعه به وبسایت شخصی خودم یعنی
http://www.nabardeman.blogfa.com
مراجعه کردم, در تبلیغات سمت چپ صفحه (که متعلق به سرویس دهندگان همان سایت است) اطلاعیه ای را دیدم با این عنوان که :" دامنه های فارسی آزاد شد" و تعجبی ندارد اگر کسانی که سالهاست با بیماری الکترونیک و اینترنتی من آشنا هستند بتوانند حدس بزنند که نخستین واکنش من چه بوده است؟.
درست است, بی درنگ به سایت دامنه های فارسی به این آدرس
مراجعه کردم و با سایتی مواجه شدم که ابتدا برایم بسیار جالب بود, اما هنگامی که با جستجو و کنجکاوی بیشتر در این سایت متوجه شدم که کسانی به مراتب بسیار زودتر از من و شما از این موضوع اطلاع داشته, رفته اند و دامنه هایی مثل حتا "صنایع پلاستیک, ماهنامه-صنایع-پلاستیک, پولاد, و...." را به ثبت رسانده اند, اندکی مشوش شدم, اما در آن روز تعطیل و تعطیلات دو روز بعد آن کاری از من بر نمی آمد, جز اینکه در این مورد هرچه بیشتر جستجو و کنکاش کنم و صبح شنبه پس از ارسال یافته های خود به این کنکاش ادامه بدهم. حاصل سه روز کنکاش من از طریق اینترنت به شرح زیر است:
1- این اقدام کاملا هوشمندانه و قانونی بوده و شرکت یا فرد بنیانگزار آن با تفکری (به نظر می رسد) ایرانی, و احتمالا (حدس می زنم) با دردسرهای فراوان توانسته این شرایط را برای ایرانی ها فراهم آورده و در واقع این شانس انحصاری را از عرب ها بگیرد (امید که حدسم درست باشد).
2- این سرویس از طریق ICANN به ثبت رسیده و بنابراین رسمیت بین مللی دارد. معنی این هم آنست که بنده نمی توانم در داخل کشور بروم و شکایت کنم که چرا یک شخص ثالث رفته و "ماهنامه-صنایع-پلاستیک" و یا "صنایع-پلاستیک" را خریداری کرده و حالا قیمت های کلانی برای فروش آن گذاشته که دست کم برای این ماهنامه اقدام برای خرید آنها به این قیمت ها ناممکن است. (البته عدم توانایی برای طرح شکایت را بر اساس مقررات جهانی اداره ی دامنه های اینترنتی می دانم ولی بایستی روز شنبه هم آن را با چند نفر از جمله همان شرکت مطرح سازم).
3- تا جایی که دریافته ام, احتمالا طرح شکایت فقط برای دامنه های دارای مخفف آخر .ir میسر است, ان هم به صورت حذف دامنه از طریق مرکز فیزیک نظری!
4- هنوز به میزان مزایای ثبت دامنه های خودمان به فارسی فکر نکرده و آن را بررسی نکرده ام. اما با تجربه ای که از آغاز پیدایش اینترنت در آمریکا و اروپا دارم, می دانم که با ورود این دامنه ها به جامعه ی جهانی اینترنت, اگر ثبت آن چندان مفید به فایده نباشد, که احتمالا باید باشد (زیرا به طور قطع شرکتی که این انحصار را گرفته مجبور به تحمل هزینه های فراوان و دردسرهای فراوان تر از آن برای اداره ی چنین سایتی در ایران بوده است), دست کم می تواند زیان هایی داشته باشد.
5- از نظر بنده و پس از بررسی های این چند روزه, کمترین تاثیر اینکه دامنه ی (مثلا) "صنایع-پلاستیک" یا "ماهنامه-صنایع-پلاستیک" {که به همین صورت هم نوشته شده است} در اختیار شخصی ثالث باشد, وی می تواند با بردن آن به داخل سرویس های "رنکینگ" ( اولویت نمایش در موتورهای جستجو) و فوروارد کردن آن (چون این امکان در آن شبکه وجود دارد) مخاطبین ما را به سمت خود جذب کرده و حتا – خدای ناکرده- از آن سوء استفاده کند.
این خلاصه ای بود از یافته های من طی سه روز بررسی در روزهای تعطیل و جستجو در سایت های جهانی و مطالعه ی مقررات جهانی ناظر بر این موضوعات.
ضمنا, در صورتیکه خریدار دامنه های مربوط به این ماهنامه احتمالا در میان شماست, درخواست می کنم با کاهش قیمت, امکان تعلق آن را برای ما فراهم آورد, چون یک رسانه واقعا یک چنان درآمدی ندارد که یک چنین پولی بدهد.
منتظر اطلاعات بعدی باشید و تا آن زمان فعلا نام واحد خود را جستجو کنید و اگر بر باد نرفته است در موردش اقدام کنیدو در عین حال اگر شما هم یافته هایی داشتید, آن را از این ماهنامه دریغ نکنید.
تنظیم خبر: 26 آذرماه 89
يك دليل براي افزايش واردات
داستاني كوتاه است كه خواندن آن دور از فايده نيست تا دريابيم كه چرا واردات – حتا – سادهترين محصولات پلاستيك از خارج هم مورد توجه نيازمندان به اين محصولات قرار گرفته است. با هم بخوانیم:
* * *
در همسايگي دفتر مركزي ماهنامه صنايع پلاستيك، يعني همين ساختمان جواهري، واحد شماره 13، يك دفتر بازرگاني بي سر و صدا، اما فعال، قرارد دارد كه مدير عامل و در واقع مالک اصلي آن, هم از دوستان قديمي و هم از بستگان تقريبا دور اين نگارنده است. فعاليت اين دفتر در چارچوب واردات و صادرات مواد غذايي قرار داد و در واقع از آن واحدهاي بازرگاني است كه يك طرفه عمل نميكند. زياد در كار آنها كنجكاوي نكردهام، زيرا چنين علاقهاي ندارم، اما تا جايي كه از رفت و آمدهاي وانتهاي حامل بار در پارکینگ ساختمان مشهود است، فعاليت اين دفتر در چارچوب واردات مواد غذايي و صدور ميوه جات ايران قرار دارد, یعنی برخلاف اکثریت بازرگان نماهای جدید؛ فقط ارز بی زبان و بی صاحب این مملکت را به خارج نمی فرستند که هله/هوله بیاورند و خود پولدار شوند, بلکه در برابر صادرات میوه, واردات سایر مواد غذایی را دارند. اين خلاصه را نوشتم تا خواننده در فضاي كار قرار گيرد.
اوايل خرداد ماه بود كه يك روز از روي اتفاق با مدير اين دفتر به صورت همزمان به داخل پاركينگ رسيديم، از خودروها پياده شديم. سلام و عليك و احوالپرسي و بعد حركت به سوي محل كار. در دست من كيف كارم قرار داشت و در دست او چند ورق پلاستيك سرمه ای رنگ شکل داده شده. كنجكاو شدم؟ گفت اينها را از تركيه وارد كردهايم، نمونههايش را برده بودم گمرك كه شرايط ترخيصش را مهيا كنم.
بيآن كه به او چيزي بگويم، واقعا به عرق مليام برخورد. چرا كه ورقهايي كه در دست حميد.ج قرار داشت، چند ورق وكيوم شده ی ساده بود كه ميتوانست از يك نوع مواد پلياولفيني باشد. فقط چند ثانيه بيشتر طول نكشيد تا خون حرفهاي و مليام به جوش آيد و تصمیم بگیرم تا در جهت دفاع از حق واقعي صاحب صنعت ايراني گفتگويي را با حميد.ج شكل ببخشم.
- مرد حسابي. من كه كنار دستت هستم و ميدوني كه با هزار تا پلاستيك ساز دوستم. آخه اينهم چيزيه كه ميري از تركيه وارد ميكني؟
- ]نگاهي از سر تدبير يك بازرگان به من كرد و پاسخ داد:[
- مطمئن باش، همه جا رو امتحان كردم، بعد به اين نتيجه رسيدم.
- آخه اين كه يك ورق وكيوم بيشتر نيست. ما چندين كارخونه ی مدرن در ايران داريم که می تونن اینرو برات تولید کنن. اصلا صرف ميكنه كه تو اين ورق رو از تركيه بياري؟
- بابا چرا گير ميدي؟ ميگم توي ايران امكانپذير نيست.
- ] به تعارف و يا با پررويي او را همراه خودم به دفتر ماهنامه كشاندم تا قانعاش كنم كه بايستي اين ورقها را از ايران تهيه كنیم. همراهم به داخل آمد و چون عجله داشت، ادامه داد:[
- ببين احمدعلي خان، نه از نظر قيمت، نه از نظر زمان تحويل، نه از نظر كيفيت، من نميتونم اين «جا اناري» ها رو در ايران تهيه كنم.
- ] و اینجا بود که تازه فهميدم كه اين ورقها، برگههايي ساخته شده از ورق قابل وكيوم PPهستند كه در هر كدامشان بين 11 تا 14 عدد انار قرار ميگيرد تا براي ارسال به مقصد صادراتي، اين ميوهي بهشتي ايراني را حفظ كند. از رو نرفتم و ادامه دادم: [
- حميد جان. آخه به خدا اين چيزي نيست كه تو بخواي به خارج سفارش بدي.
- خب من 800 هزار تا احتياج داشتم براي امسال و وارد كردم. حالا ميگي چيكار كنم؟
- گفتم هيچي، اين نمونهها رو بده به من تا من اونهارو براي چند تا از دوستام بفرستم و برات قيمت بگيرم تا ببيني كه ميتوني اين جنس رو از ايران تهيه كني یا نه؟
- ] براي آن كه مرا قانع كند، اسم چند كارخانه و چند تا آدم را آورد كه البته در صنعت وكيوم افرادي شناخته شده بودند، من هم آنها را ميشناختم و پرسید با اينها كه نميخواي صحبت كني؟ چون خودم باهاشون صحبت كرده ام و به نتيجه ای هم نرسيده ام. از مشخصاتي كه ميداد، فهميدم حق دارد. با اين حال باز هم نااميد نشدم و ادامه دادم: [
- حميد جان. تو با شركت ]صنايع .........[ هم صحبت كردهاي؟
- نه. این دیگه کجاس؟
- گفتم: خب همين رو ميگم دیگه. تو با چهار تا آدم صحبت كردي به نتيجه نرسيدي و یک راست رفتي سراغ تركيه. بنابراين دو سه تا از اين نمونهها رو بده تا براي همين شركتي كه اسم بردم بفرستم و نتيجهاش رو بهت بگم. چون اهل كاسبي هم هستي بهت قول ميدم كه ديناري نخواهم. من به خاطر عرق ملي و حرفهاي ام بهم برخورده و دوست دارم این کار رو انجام بدم.
- ] گفتگوي ما، 10 دقيقه ديگر طول كشيد و سرانجام آقاي حميد. ج. براي آن كه خود را راحت كند، نمونهها را به من داد و پرسيد كه چه زماني پاسخ ميدهم و من گفتم حداكثر يك هفته. لبخندي زد و گفت نميخواد، يك ماه ديگه جواب بده. ولي جواب بده.[
او كه رفت واقعا احساس ميكردم كه فشار خونم به 18-19 ميليمتر جيوه رسيده. ساير كارهايي را كه آن روز داشتم كنار گذاشتم، رفتم روي فايلهاي اطلاعاتي كامپيوترم، 10 تا اسم را در بخش صنایع وکیوم و ترموفرمینگ پيدا كردم و آنها را به ترتيب كيفيت / آشنايي رديف كردم و به همكارم گفتم به ترتيب تلفنهاي آنها را برايم بگيرد. تعجب نكنيد، هشت مورد در همان تلفن اول بينتيجه ماند و فقط دو مورد حاضر شدندكه نمونه را بگيرند و قیمت بدهند. اولي، همان شركت {صنايع.........} بود كه اسم برده بودم (و البته مديرش، مثل هميشه در ايران نبود) و دومي هم شركتي بود كه آشنايي زيادي با مديرش نداشتم، اما ميدانستم ميتوان روي كيفيت كارش اعتماد كرد. پس از تلاشهاي اوليه هم، قرار شد که نمونهها را برای این دو شرکت ارسال كنيم، كه آن هم به مشكلي كوچك برخورد كرد. چه كسي بايد پول پيك را بدهد؟ باورتان ميشود؟ آن را هم قبول كرده و نمونه ها را ارسال کردم.
زمان گذشت. پيگيريها براي استعلام قيمت به جايي نرسيد. دو سه باري با حميد. ج. روبرو شدم و سه چهار تا متلكي شنيدم و كم كم موضوع فراموش شد، تا اين كه درست در روز گذشته (شنبه ششم آذرماه) كه به علت آلودگي هوا در كنار يك حادثه كوچك خانه نشين شده بودم، تلفن مدير همان شركت (صنايع .......) برای یک کار شخصی به منزل مرا به ياد سفارش 8 ماه قبل انداخت و از وي گلايه كردم كه:
- «دوست عزيز، همين است كه هر قطعه ی پلاستيكي را از خارج ميآورند دیگر. من 8 ماه است كه منتظر دريافت يك استعلام قيمت براي يك ورق وكيومي پلاستيك از تشکیلات شما هستم، آن وقت شما به طور مرتب از اوضاع شاكي هستيد و مرتب از من درخواست نگارش مطالب انتقادی به نفع صنعت ایران را دارید.
بيان همين حرف، همان و آگاهی من از عدم اطلاع ايشان از چنين اتفاقي همان و از بين رفتن يك روز كامل خودم براي پاسخ دادن به تلفنهاي كاركنان آقاي «ن. مدیر عامل صنایع .....» كه گريبانشان را گرفته بود از بابت اين كه مرا قانع كنند، همان. اما آنچه كه مرا منفجر كرد تا اين مطلب را ]كه چند ماه پيش نوشته بودم، اما فكر كردم بهتر است چاپش نكنم بازنويسي كرده و به سردبیر بسپارم [، شنيدن چند جمله از يكي از كاركنان آن شركت (ظاهرا بانویی در سمت مسوول فروش) بود:
- شما كه از ما درخواست كتبي نكرده بوديد كه ما پاسخ كتبي بدهيم.
- نمونهها را فرستادهايم براي قيمت قالب، و برای تعیین قیم قطعه نونه نداریم, دوباره نمونه بفرستيد.
- تقصير از خودتان است كه پيگيري نكرديد.
متوجه هستيد؟ خوانندگان عزيز اين ماهنامه كه بسياري از شما مديران شركتهاي بزرگ هستيد؟ بنده به خاطر عرقي كه به اين صنعت دارم، حدود 8 ماه قبل نمونهاي را دريافت كرده بودم تا اين كار در اينجا انجام شود. 8 واحد قبول نكردند. يك واحد قيمتي داد كه درست دو برابر قيمت نمونه تركيه (حتا پس از محاسبه هزينه حمل و نقل و گمرك) تمام ميشد و اولي كه بيش از همه در موردش حساب ميكردم، آنقدر تشكيلاتش بي در و پيكر بود كه اولا مالك اصلي از موضوع خبر نداشت و ثانيا مسوول فروشش با بهانه هایي كه آورد نشان داد ميتواند مسوول خيلي كارها باشد، جز فروش. و وقتي كه اين برخورد را با يكي از صدها برخوردي كه از رفتار فروشندگان چینی با خودم به عنوان يك «مثلا توريست» به يادم مانده، مقايسه ميكنم، متوجه ميشوم كه دور نيست كه تا چند سال آينده، نان تازه بربري و سنگك چينی هم در فروشگاههاي ايران عرضه شود. و آن خاطره این بود:
سالها قبل كه به منظور انجام يك سخنراني براي ICIS در شانگهاي بودم ]خيلي كوتاه تعريف ميكنم تا به اصل مطلب برسم[، يك روز كه فقط يك 20 دلاري در جيبم مانده بود در سر راه به يك فروشگاه رفتم، و از يك پيراهن كه قيمت زده بود 200 يوان و من هم آن را زیر و رو کرده بودم خوشم نیامد, برای آن که فروشنده ی سمج چینی را منصرف کنم طبق روال از طريق ماشين حساب به فروشنده اعلام كردم که آن را فقط 20 يوان ميخرم، بعد هم كه 20 دلاري را درآوردم و فروشنده بال درآورد و فكر كرد ميخواهم 20 دلار بخرم و متوجه شد كه خير همان 20 يوان موردنظرم است، واقعا باورتان نميشود كه براي خرد كردن يك 20 دلاري در ساعت 2 بعداز ظهر يك روز تعطيل چقدر تلاش كرد تا يك پيراهن 200 يواني را به من 20 يوان بفروشد؟ درست يك ساعت و نيم.
براي آن فروشنده كه در استخدام يك فروشگاه زنجيرهاي دولتي چين بود، هيچ تفاوتي نميكرد كه بخواهد يك ساعت و نيم وقت بگذارد تا كالايي را كه من براي آن كه او را از سر خودم باز كنم، با 90 درصد تخفيف مواجه كرده بودم، به من بفروشد، اما او به حكم وظيفهاي كه داشت، يعني گرفتن پول از دست «توريست» آن همه انرژي گذاشت تا 20 يوان را به صندوق مغازهاش اضافه كند.
اما، به واقع ما چه ميكنيم؟ فلان ماشينساز، از خير 20 ميليون تومان فروش تجهيزات ميگذرد، چون خريدار قبلا به وي يك فحش داده بوده، فلان قطعه ساز، كار را نميپذيرد، چون قرار است پول پيك براي حمل نمونه را او بدهد، و... و همه بيتفاوتيهايي كه همه ما در برخوردهاي روزمره خودمان در ارايه سرويس و خدمات از سوي ارايه كنندگان آن مواجه هستيم و اين روحيهاي بسيار مخرب است كه موجب ميشود تا در فروش همواره در آخر صف قرار داشته باشيم. توجه كنيد كه در زمينه موردي كه مثال زدم، حتا هيچكدام اينها هم مطرح نبوده است.
يك نفر در قالب مشتري ميخواهد نمونهاي را براي يك شركت مدعي برخورداري از آخرين تكنيكها در قلمرو محصولات وكيومي براي استعلام قيمت بفرستد، كه در همان قدم اول با موضوع «هزينه پيك» (چقدر؟ 3 تا 6 هزار تومان) مواجه ميشود. اين مشكل را خودش حل ميكند، نمونه را ميفرستد، 8 ماه انتظار ميكشد و سرانجام از وي يك درخواست كتبي ميخواهند تا پاسخ وي را بدهند.
به راستي، آيا با وجود يك چنين پرسنلي و يا يك چنین مديراني (در اين مورد به واقع نميدانم كدام مقصر هستند) آيا ميتوان به صنعت ايران و آينده آن و توسعه ی صادرات صنایع پلاستیک اميدي داشت؟ و آیا خیلی عجیب است که در حال حاضر بایستی شاهد واردات هزاران قلم جنس پلاستیک چینی و ترک و هندی و ....از یک سو و تعطیلی یا بیکاری واحدهای قطعه ساز از سوی دیگر باشیم؟
ما كه محصولي برای صادرات و فروش نداريم، شما كه داريد، خود پاسخ خود را بدهيد.
والسلام
7 آذرماه هشتاد و نه
كارهاي رو به اتمام و حرفهاي ناتمام

بيست و پنج سال تمام سپري شد. واقعا با انتشار شماره 265 ماهنامه (شماره پيشين) 25 سال تلاش بنده به همراه دهها همكاري كه آمدند، با ما همكاري كردند و به خوشي (يا به تعدادي بسيار محدود به ناخوشي) رفتند، سپري شد و به اتمام رسيد و همانند تمام 25 سال پشت سر نگارش يادداشتي براي نخستين شمارهدوره جديد (دوره بيست و ششم) ضروري به نظر ميرسيد، گرچه از آنجا كه سردبير ماهنامه با اين مورد هم چندان موافقت نداشت، موضوعي خاص هم به ذهن بنده نميرسيد، تا آن كه موضوعي كوچك در جشنواره انجمن صنايع همگن پلاستيك، زمينهاي را براي نگارش اين يادداشت به وجود آورد.
در شبي كه لبخندي حاكي از دوستي و رفاقت و همكاري و همدلي بر روي لبان همه حاضران مشاهده ميشد و حاضران آمده بودند تا سلايق يا تصميمات هيات داوران انجمن صنايع همگن پلاستيك تهران را با شنيدن نامهاي برگزيدگان مورد ارزيابي قرار داده و يا دست كم از آن مطلع شوند، كارخانهداري نه چندان نامشهور و نه چندان كم نام يا گمنام و نه چندان نامتمول و نه چندان فاقد پارتي و دوست و آشنا در انواع و اقسام دستگاههاي كوچك و بزرگ دولتي، با ديدن اين نگارنده در گوشهاي خلوت از فضاي بيرون سالن (شايد هم به دنبالم آمده بود تا مرا ببيند) سر سخن را گشود و تمام حرفش اين بود كه فلاني مگر ما چه هيزم تري به شما فروختهايم كه نه عكسي، نه مطلبي، نه گفتگويي و نه اشارهاي به ما نميكنيد؟ نكند به اين خاطر است كه آگهيمان را متوقف كردهايم.
حرفهاي اين كارخانه دار را شنيدم و گفتم، الان فرصت ندارم، هوا هم سرد است. پس اجازه بدهيد كه اين پاسخ را در شماره بعدي ماهنامه بدهم، تا شايد اگر هنوز هم هستند كساني كه گلايهاي از شخص بنده يا ماهنامه دارند، چون پاسخي مشابه خواهند داشت، پاسخ خود را دريافت كنند.
اندكي برافروخته شد: به حكم ثروتي كه دارد؟ نفوذي كه دارد؟ ته ريشي كه دارد؟ رفاقتي كه با صاحبان قدرت دارد؟ نميدانم، زيرا تنها چيزي را كه موجب احترام همه جانبه بنده نسبت به هر كس ميشود تا حدي كه در مقابل وي سر تعظيم فرود بياورم، نداشت، همانا دانش بود: حالا چه از نوع تخصصي اش و چه از نوع عمومي اش. در واقع او هم از همان دست انسانهايي است كه در برهوت كمبود آدمهاي بينا در كوير پس از انقلاب، به عنوان "انساني با دو چشم" شده بود (و هست) سلطان و از آن دست سلاطيني كه هيچ كس را حتا در خارج از مرزهاي خود نيز قبول ندارند و تحمل نمی کنند. سالهاي طولاني است كه وي را ميشناسم و ميدانم كه به حكم ارزشهاي نداشته از نظر من و با ارزش از نظر ديگران، بسيار علاقمند است كه همه جا در مورد وي صحبت باشد، كه البته هم هست، ولي – فقط – نه در ماهنامه صنايع پلاستيك.
بگذريم. با همان حالت برافروخته گفت: چيه؟ پول لازم شدي؟ شنيدم خرج دوا و درمون خودت رو هم نداري، مجلهات رو ميفروشي؟ يه تومن ميخرم تا همه از شر تو راحت بشن.
خيلي تعجب كرده بودم. در آن هواي سرد كه به واقع براي ريههاي مريض من سم بود، مجبور بودم به اين اراجيف كه بوي تهديد هم ميداد توجه كنم. پاسخ اهانتهايش را ندادم و براي آن كه ساكتش كنم، گفتم: اتفاقا درست شنيدهايد. بله من آدم پول جمع كني نيستم چون به آن اعتقاد ندارم. پول هم لازم دارم ولي نه به هر بهايي و نه از دست چون شمايي. اين بحثها را هم نميدانم براي چه چيزي مطرح ميكنيد؟ ما به هر دليلي نه آگهي شما را چاپ ميكنيم، نه تصوير شما را، نه قرار است در مورد شما خبري بنويسيم. خوشبختانه الان هم كه اكثر رسانههاي موجود, هم در مورد شما مينويسند، هم تمثال مبارك را چاپ ميكنند، هم .......
حرفم را قطع کرد, چون نتوانست اعتراف نكند و گفت: ولي مردم، روي صنايع پلاستيك يه حساب ديگهاي باز ميكنن.
نقل تمام ماجراي آن شب، فقط اطالهي كلام است. اما ارايه پاسخ لازم و قبل از پاسخ، يك پيش درآمد، لازمتر.
پيش درآمد: ماهنامه به واقع 25 سال انتشار را پشت سر گذاشته است و بنابراين در مورد اين ماهنامه – كه متاسفانه اكثريت علاقه دارند اين نگارنده را محور آن بدانند – هرچه كه بايد روشن شده باشد، شده است و هر خوبي يا بدي، درستي يا نادرستي و كژي و يا راستي كه بر قامت اين ماهنامه بوده، ديگر بر همگان روشن است و واقعا نميدانم چرا پس از گذشت ربع قرن هنوز هم كساني فكر ميكنند كه بايد ما را در بوته ي آزمايش بگذارند؟ و چرا باید در برابر این کارهای رو به اتمام, هنوز هم این همه حرف ناتمام باقی مانده باشد؟ اين ماهنامه هرچه كه بوده، تا زمان زنده بودن اين نگارنده سياستهايش را تغيير نخواهد داد و اما پاسخ آن كارخانهدار محترم:
اين تمثيل زبان فارسي را كه: «از ماست كه بر ماست»، اكثر ما به گونهاي شنيدهايم و به گونهاي هم دست كم براي يك بار در طول زندگي خود به كار بردهايم. در اين مورد و در پاسخ به آن كارخانه دار عزيز هم بايستي از همين تمثيل آغاز كنم كه: «از ماست كه بر ماست» چرا؟ چون خوشبختانه بر اساس آرزوهايي كه داشتم به تعدادي كافي (شايد حتا هنوز هم ناكافي) رسانههاي تخصصي كاغذي و اينترنتي براي قلمرو صنايع پلاستيك به وجود آمده، اما در كمال تاسف و بر خلاف آرمانهايي که (حالا فكر ميكنم خيلي رويايي بودهاند) داشتم و احساس می کنم بسیاری شان بر باد رفته اند, تعدادي از اين رسانهها تبديل شدهاند، به رسانههاي زرد، آن هم در قلمرويي كه واقعا نيازي به رسانه زرد ندارد، بلكه كافيست كه اولا افرادي متخصص (در هر دو قلمرو روزنامه نگاري و علوم و فنون پليمر) در اين رسانهها مشغول فعاليت باشند، و ثانيا اصول حرفهاي، امانتداري، رسالت روزنامه نگاري، صداقت و منافع مخاطبين خود را قرباني شيوههاي كاسبكارانه مطبوعات زرد نكنند؛ متاسفانه، اما، اين شيوه به طرزي ناخوشايند در اين قلمرو در حال رشد است و بديهي است كه كساني كه از بلبشوي اين 20-30 سالهي انقلاب صاحب همه چيز (مقصودم مال و منال دنياست) شدهاند، به جز هويت فردي و انساني، ميتوانند صاحبان و مديران و گردانندگان اين رسانهها را به بهايي ناچيز خريداري كنند، تا به هدف خود، يعني خريد هويت برسند و اين است كه پاسخ خود را به آن دوست كارخانهدار با تمثيل «از ماست كه بر ماست» آغاز كردم. آري دوست عزيز، ناچار هستم در اين شمارهي آغازين بيست و ششمين سال ماهنامه صنايع پلاستيك هم براي اطلاع شما و هم براي اطلاع كساني كه جزو خوانندگان و مشتركين جديد ما هستند، بنويسم كه به دليل سياستهاي روشن اين ماهنامه، نه شما نيازي به اين ماهنامه داريد و نه اين ماهنامه به شما نیازی دارد. شمايي كه اعلام كرديد ميتوانيد سركيسه را شل كرده و عنوان اين ماهنامه را يك تومن (كه احتمالا مقصودتان يك ميليارد تومان بوده- عددی که قبلا هم از فردی دیگر شنیده بودم) بخريد، كافيست در هر ماه همين كاري را كه در حال حاضر نيز انجام ميدهيد، تكرار كنيد تا هميشه نام و تصوير و شرح قهرمانيهاي شما بر روي صفحات دو سه رسانهاي كه اين كاره هستند، مادامالعمر شود. خودتان هم ميدانيد كه اين بندگان خدا پول زيادي هم نميخواهند در حد صد تا صد و پنجاه هزار تومان قانع هستند تا از شما يك قهرمان ملي بسازند و القابي به شما بدهند كه در خواب هم تصورش را نميكردهايد. البته تعداد و نوع لقبهايي هم كه ميگيريد بستگي به سخاوتمندي خودتان دارد. درست مثل عهد قجر كه شاه باتوجه به سنگيني و ارزش پيشكشهايي كه برايش ميآوردند، لقب اهدا ميكرد.
اين رسانهها ميتوانند كاري كنند كه پيشاپيش مردم شما را به عنوان رييس يا رهبر فلان تشكيلات قبول كنند، ميتوانند كاري كنند كه شما نغوذبالله به لقب «خداي صنعت» هم ملقب شويد، ميتوانيد از اين رسانهها بخواهيد براي شما نظرسنجي كنند و براساس نظرات دريافتي از مردم شما را در بالاترين ردهبنديهاي مورد نظرتان قرار دهند و دهها اقدامات هويت ساز ديگر كه شايد به ذهن ما خطور نكند.
آري دوست عزيز، وقتي اين رسانهها هستند، و خوشبختانه فعال هم هستند، ماهنامه صنايع پلاستيك به چه درد شما ميخورد؟ آن هم در شرايط فعلي كه تصميم گرفتهايم حداقل دخالت را در امور داخلي صنفی داشته باشيم.
اين ماهنامه، با هدايت اين نگارنده راهي را در حدود 26 سال پيش آغاز كرده (به درست يا به غلط) و همانطور كه اشاره كردم، تا اين قلم زنده است، اين سياستها تغييري نخواهد يافت، چون اساس آنها، ارزشهاي اجتماعي شناخته شده در فرهنگ مردم ما در سالهاي پيش از 57 است و به طور بديهي اين ماهنامه را كاري با ارزشهاي مد روز نيست. پس لطفا و به اصطلاح دور ما را قلم بگيريد، و صبر كنيد تا همان طور كه شما پيش بيني كرده و در آن شب به من گفتيد: به دليل عدم حمايت شما و دوستانتان، من و این ماهنامه هردو با سر به زمين بخوریم، سر شكسته و باندپيچي شده براي اين نگارنده به مراتب بهتر است از دهها سولهي توليدي و اتومبيلهاي آخرين مد روز و دهها حساب بانكي داخل و خارج. ما همگي با سه چهار متر چلوار سپيد جهان را وامينهيم و هرچه سبكتر بهتر.
لازم است تا در اين آغازين شماره ي اين دوره باز هم از يكايك شما خوانندگان و یاران مهربان و عزیزی كه كاستيهاي ما را تحمل كرده و باز هم دست از حمايت رسانه ي خود برنداشته اید, تشكر و قدرداني كنم، با اين اميد كه در سال ديگر اگر عمري، مجلهاي و قلمي در كار باشد، مجددا با شما سخن بگویم.
9 آذرماه 89
احمد علی ساعت نیا
گر حکم شود که مست گیرند
در خبرها آمده بود که "مستشاران شعبه 68 دادگاه تجدید نظر استان تهران حکم مجازات متهمین چند پرونده ی مربوط به قلمرو صنایع پتروشیمی را در مجتمع قضایی امور اقتصادی (صادر) و یا احتمالا تایید کرده اند." بر اساس همین خبر نیز, اسامی چهار نفر به شرح انتسابات و اتهامات و مجازات های زیر اعلام شده است. اول اصل خبر را بخوانیم:

"قطعی شدن محکومیت عاملان خرید و فروش امتیازات پتروشیمی
مستشاران شعبه 68 دادگاه تجدیدنظر استان تهران حکم مجازات متهمین چند پرونده مربوط به معاملات امتیازات پتروشیمی را در مجتمع قضایی اموراقتصادی صادر کردند. براساس این گزارش آقایان :
1- رضا یاوری رامشه فرزند حسن ازحیث پرداخت رشوه به مبلغ سی میلیون ریال (000/000/30 ریال) به تحمل 60 ضربه شلاق تعزیری و ضبط مال ناشی از ارتشاء به نفع دولت و ازحیث اتهام درمعرض خرید و فروش قراردادن امتیاز (محصولات پتروشیمی ) ــ موضوع صدر ماده 2 قانون تشدید مجازات مرتکبین ارتشاء و اختلاس وکلاهبرداری مصوب 1367 ـ به پرداخت جزای نقدی به مبلغ چهل میلیارد ریال (000/000/000/40 ریال )درحق صندوق دولت محکوم شد.
2- غلامرضا شاه علی فرزند محمد ازحیث اتهام درمعرض خرید وفروش قراردادن امتیاز (محصولات پتروشیمی) به پرداخت جزای نقدی به مبلغ بیست و پنج میلیارد ریال (000/000/000/25) ریال در حق صندوق دولت محکوم شد.
3- کاظم علی اورنگی عصر فرزند عباسعلی ازحیث اتهام درمعرض خرید و فروش قراردادن امتیاز ( محصولات پتروشیمی ) به پرداخت جزای نقدی به مبلغ هفت میلیارد ریال (000/000/000/7 ) در حق صندوق دولت محکوم شد.
کارمند وزارت صنایع ومعادن به اتهام اخذ رشوه محکوم شد
بر اساس این گزارش اداره کل حقوقی و قضائی معاونت اطلاعات اقتصادی وزارت اطلاعات پرونده ای مبنی بر رشوه گیری کارمند وزارت صنایع و معادن ارسال کرده که پرونده در دستور کار مجتمع قضائی قرار گرفت و پس از صدورکیفرخواست در دادسرا به شعبه 1193 دادگاه عمومی تهران ارسال و پس از صدور رأی بدوی جهت تجدیدنظرخواهی به شعبه 68 دادگاه تجدیدنظر ارجاع شد.
شعبه مذکور رأی صادره از سوی شعبه 1193 را اصلاح و تأیید نمود که براساس این گزارش:
آقای احمد حجتی فرزند مسعود کارمند وقت وزارت صنایع و معادن به اتهام اخذ رشوه به مبلغ 10 میلیون تومان به تحمل یک سال حبس تعزیری، پرداخت جزای نقدی معادل وجه ماخوذه، انفصال موقت از خدمات دولتی به مدت سه سال، ضبط مال ناشی از ارتشاء به نفع دولت و پرداخت یک میلیون تومان جزای نقدی بدل از شلاق به دلیل کهولت سن محکوم شد.
این آراءبراساس ماده 188 قانون آیین دادرسی کیفری دادگاههای عمومی و انقلاب در امور کیفری مصوب 1387 صادر شده است."
بسیار خوب. دستشان درد نکند. نزدیک به بازنشستگی هستیم, اما نمردیم و دیدیم که سرانجام از درون قوه ی قضاییه یک نظری هم به دنیای پر از بخور بخور و بچاپ بچاپ پتروشیمی افکنده شد و در حالی که دیگر دولت نقشی اساسی و دستی در این صنایع ندارد, چهار نفر از میان هزاران نفر شناسایی و دراز شده اند. البته نه زمانه ی حالا زمانه ی ده ساله ی اول انقلاب است که معمولا کسی را با کسی شوخی نبود و از یک سو شخصیت کاریزماتیک رهبر مملکت و از سوی دیگر شور و شوق انقلابی و واقعی جوانان و میانسالانی که انقلاب را باور داشتند, جای بند و بست را بسیار سخت می کرد, و نه شرایط موجود برای مفسدین اقتصادی بدتر از آن دوران. پس بستگان و دوستان این متهمین نباید چندان دلنگران باشند, زیرا همان زمان هم که قضات شرع برای مفسدین اقتصادی حکم اعدام صادر می کردند, بودند کسانی در همین قلمرو که حتا تصویرشان هم روی صفحه اول کیهان و اطلاعات چاپ می شد و محکوم بودند به تبعید و ...., اما دو سه روز بعد زنگ می زدند که "مواد نمی خوای؟"
بنده ضمن تحسین این اقدام قوه ی قضاییه, در عین حال متعجب هستم که حالا چرا این چهار نفر؟ ایا فقط همان یک کارمند وزارت صنایع در این رابطه طی تمام این سالها رشوه گرفته؟ و یا همین یک نفر "رامشه ای" عامل فساد در قلمرو امتیازات پتروشیمی بوده است؟ پس آنها که از اینها بزرگتر و بسیار بزرگتر هم بوده اند نوبتشان کی می رسد؟
فعلا برای کسب اطلاع مستشاران محترم, مطلب را با اشاره ای با سر تیتر آن به پایان می برم, تا اگر عمری بود, تحلیلی در این رابطه در شماره 267 ماهنامه بنویسم.
این مطلب و تفسیر آینده آن در سایت های زیر نیز منتشر خواهد شد:
http://www.nabardeman.blogfa.com
http://www.pim-iran.blogfa.com
21 آذرماه 1389
روش جدید سرقت از طریق همراه اول

هرچقدر سکوت کرده ایم, بس است. هرچقدر مماشات کرده ایم, بس است. هرچقدر نادیده گرفته ایم, بس است. شما را به خدا بیایید به خاطر فرزندان آینده مان, و نه حتا آیندگانمان, بلاهایی را که بر سرمان می آورند, بعد هم به حساب وزارت اطلاعات و بسیج و لباس شخصی ها و اینکه قوه قضاییه دست خودشان است, گذاشته و ساکتمان می کنند, افشا کرده و به یکدیگر اطلاع دهیم. به نام مقدس ایران سوگند که اینطور هم که میگویند نیست, که اگر این چنین بود, خود من را تا به حال صدبار زیر آب کرده بودند. اگر بازهم همت همین کار را ندارید, و یا اگر می ترسید, لطفا روش های جدید سرقت را با صرف یک تلفن دو دقیقه ای به من اطلاع دهید, تا من آن را به یک مکتوب تبدیل کرده وبرای همه بفرستم. کمترین کاری که شما می توانید بکنید, ارسال همین مطلب برای دوستانتان است.
اما آنچه امروز پیش آمد:
به دلیل بیماری و آلودگی هوا در منزل نشسته ام که راس ساعت 14:06 دقیقه از موبایل شماره 30008951 برایم پیامکی می آید. متن آن اینست:
"جهت اصلاح پلاک و کد پستی خود از تلفن ثابت به شماره 9092301230 تماس بگیرید"
به عنوان یک شهروند مسوول تلفن را بر می دارم و (راس ساعت 14:12 دقیقه) شماره را می گیرم. پس از آن که چندین بار انواع و اقسام پیامهای مخابراتی را می شنوم که مشترک مورد نظر در دسترس نیست و شماره اشتباه است و این شماره در شبکه موجود نیست و..., سرانجام شماره وصل شده و ابتدا یک نوار از پیش ضبط شده پیام زیر را می دهد:
"با سلام شما با دفتر خدمات مشاوره ای تلفن همراه تماس گرفته اید و دقیقه ای 500 تومان شارژ می شوید, در صورت تمایل لطفا منتظر بمانید"
به سرعت متوجه میشوم که این هم یکی از همان روش های جدید و هوشمندانه سرقت است که به اسم تلفن همراه اول و خدمات آن توسط یکی از همین دفاتر خصوصی شده انجام می شود ( دلیلش را هم در پایان می نویسم) پس کنجکاو شده و پرداخت (یا به قول نوار: شارژ مربوطه) 500 تومان را پذیرفته و برای انجام مکالمه صبر می کنم. سرانجام مکالمه زیر بین من و بانویی که خود را مسوول پاسخگویی می داند انجام می شود:
- سلام بفرمایید
- سلام خانم برای من یک اس ام اسی آم..... { نمی گذارد حرفم تمام شود و..}
- بله می دونم. لطفا آدرستون رو بدین تا من اصلاح کنم
- توی اس ام اس نوشته کد پستی و شماره پلاک
- خیلی خوب آدرستون رو بدین تا من کد پستی شمارو بدم
{ و با این پرسش متوجه شدم که ظاهرا قرار است این خانم هرچه می تواند مخاطب را معطل کند. بالاخره دقیقه ای 500 تومان پول است دیگر! با این حال ادای مسوولیت شهروندی و روزنامه نگاری ام ارزش این سرقت هوشمندانه را داشت, پس ادامه دادم:}
- خانم عزیز شما باید آدرس مرا داشته باشید, بعد هم خودتون گفتید زنگ بزنم برای اصلاح کد پستی, آن وقت آدرسم را می خواهید. شما باید آدرس بدهید
- از کجا؟ {ظاهرا طرف مربوطه برای مکالمه با یک روزنامه نگار مسوول آموزش داده نشده بود}
- هیچی از سیستم کامپیوتری که میخواهید در داخل آن آدرس و کد پستی و پلاک محل دریافت قبض بنده را در آن اصلاح کنید
- شما قبض تلفن تان را دریافت می کنید؟
- بله دریافت می کنم و تصلا اگر اینها درست نبود که دریافت نمی کردم
- باشه این برای کنترله. پس بفرمایید قبض تلفن شما به چه آدرسی می آید تا من کمکتان کنم
- عجیب است چون من هم قبض تلفنم را ندارم, و نمی دانم که قبض به کدام آدرس من می آید؟ دفترم یا منزلم؟
- خب شما شماره تلفن آزادتان را بدهید تا من کد پستی شما را بگویم {ببینید چه پرسش احمقانه ای؟! آن هم فقط برای اتلاف وقت}
- خانم عزیز من این کار را که خودم هم می توانم انجام بدهم, صحبت بنده اینست که شما با توجه به شماره تلفن همراه بنده که می خواهید آدرس و کد پستی آن را اصلاح کنید, بفرمایید که این قبض به کدام آدرس من می آید, تا من شماره کد پستی و تعویض پلاک را به شما بگویم
- من نمی توانم آدرس شما را بگویم!
- چرا مگر در سیستم شما نیست که بخواهید آن را اصلاح کنید؟
-خیر ما باید این اصلاحات را یادداشت کنیم بدهیم مدیرمان بعد او خودش آدرس ها را اصلاح خواهد کرد {دیگر داشتم منفجر می شدم, اما مطمئن شدم که این دخترک بدبخت هم اجیر شده تا مردم را معطل کند, وگرنه مگر عهد پاپیروس است که یادداشت کنند بدهند به رییس تا خودش اصلاح کند؟ خونسردی ام را حفظ کردم و ادامه دادم:}
- دخترم آنجا دولتی است یا خصوصی
- نیمه خصوصی { از این پاسخ دیگر شک نکردم که یک آدم تیز هوشی روش سرقت پول خرد را به این صورت پیاده کرده است}
- خب اگر شما دسترسی به آدرس ندارید چه چیزی را می خواهید اصلاح کنید؟ آیا قصد شما معطل کردن مخاطب برای شارژ شدن دقیقه ای 500 تومان نیست؟
- نخیر ما اینجا خدمات همراه ارایه می کنیم.
- پس ممکنه آدرستون رو بدهید تا حضورا خدمت برسم
- خیر ما اجازه نداریم آدرس بدهیم
- یعنی شما یک تشکیلات مخفی هستید؟ خب کسی که خدمات تلفن همراه می دهد ساعتی 500 تومان هم تلفن مخاطب را شارژ می کند نباید آدرس داشته باشد؟
- صدای قطع تلفن و بوق ممتد
خواننده ی عزیز
از روزی که در زمان سید خندان (آقای خاتمی) نفری 2500 تومان گرفتند که پلاک خودروها را تعویض کنند و نکردند و صدای کسی هم در نیامد و حتا همان موقع هم برای کسی صرف نداشت که وقت بگذارد تا برود 2500 تومان پرداختی را پس بگیرد, هم بخش دولتی و هم بخش خصوصی آموختند که اگر با هر ترفندی سر ملت را تا یک نقطه سر به سر کلاه بگذارند, پول کلانی تولید می شود که برای کسی هم صرف ندارد به دنبال شکایت برای استرداد آن باشد, چون از همان ابتدا معادل همان وجه و یا چند برابر آن را بایستی صرف پول مترو یا اتوبوس یا تاکسی کند که به محل طرح شکایت برسد و می دانیم که سالهاست ادارات دولتی حتا یک برگ کاغذ مجانی هم به دست کسی نمی دهند تا شکایتش را رویش بنویسد و دادخواهی کند, چه رسد به اینکه کسی بتواند به صورت رایگان در این سیستم, نوعی تخلف (مثل آنچه را که در بالا گفتم) را ثابت کرده و خسارت وارده را بگیرد.
وظیفه ی ما مردم ارایه آگاهی به یکدیگر است تا جلوی این نوع سرقت ها را بگیریم. من تردیدی ندارم که اس ام اس دریافتی امروز, از سوی یک دفتر بخش خصوصی بوده که با انعقاد قراردادی با مخابرات شماره های ارسال اس ام اس و دریافت پاسخ را اجاره کرده وبا پرداخت یک مبلغ معین به مخابرات, از این محل میلیاردها تومان درآمد می سازد. این روشی است که در بیرون از ایران بسیار رایج است و حالا مدتی است که با خصوصی شدن مخابرات در ایران هم با ترفندهای گوناگون در حال شیوع است. ارسال پیامک برای پیش بینی مسابقات فوتبال و اصرار مجریان برنامه ها که تا دقیقه 70 هم میتوانید نظر خود را بفرستید, نوعی دیگر از همین سرقت هاست که در رابطه با مسابقات ورزشی, به قمار کردن صورت مشروع بخشیده است.
لطفا برای احمق فرض نشدن, این موضوع را به اطلاع هرکس که برایتان محترم است بفرستید.
احمد علی سا عت نیا
پنجم آذرماه هشتاد و نه
توضیح: این مطلب در شماره ۲۶۴ ماهنامه صنایع پلاستیک منتشر شده است.
آخر كار (قسمت چهارم)
نوابغ كارآفرين ورشكسته
برخي از خوانندگان، اين سرفصل و داستانهاي آن را پسنديده و خواستار تداوم آن شدهاند و برخي هم گفتهاند كه جاي اين مطالب در اين ماهنامه نيست. خلاصه ميگويم كه اين ماهنامه را عدهاي انسان ميخوانند و هر موضوعي كه ابتدا به اصالت انسانيت و سپس به صنعت ربط داشته باشد، ميتواند جايي در اين ماهنامه و در اين سرفصل داشته باشد. چاپ اين داستانهايي مستند كه اتفاقا حاصل كار همه ی ماست، شايد عدهاي را از «آب در هاون كوبيدن» براي آخر كارشان باز دارد.
و اما، موضوع مستند اين شماره، مربوط ميشود به عدهاي كه زنده هستند و اتفاقا نام آشنا براي بسياري، و از جمله براي اكثريت خوانندگان همين ماهنامه. چون ب آب در يببعلاقه ندارم شما نيز به سرنوشت آنها دچار شويد، اين موضوع را براي اين شماره انتخاب كردهام تا با تعمق به دليل اين نوع «آخر كار» اگر شما هم مشكلي مشابه داريد، آن را اصلاح كنيد.
***
نميدانم تقدير بوده است يا تقصير، و يا نوع حرفهام در آغاز كار (پلاستيك سازي)، اما واقعیت جز این نیست که از همان سال 1358 كه كارم را در ايران آغاز كردم، با افرادي آشنا و سپس دوست صميمي شدم كه بعدها هر كدام زیر عنوان "کارآفرین", نامهايي پرآوازه پيدا كرده و يك به يك براي خودشان وزنهاي شدند (و هنوز هم اسمشان برای خیلی ها حسرت آور است)، اینها همگي, آن چنان با شيب زياد بالا رفتند كه ديگر دست اين نگارنده هم به آنها نرسيد و مرا و يادگارهايم را از ياد بردند. البته و در کمال تاسف, برخي از همین ها از همان بالا به شدت فرو افتادند و امروز با همه نام آشنايي در دريايي از بدهيهاي مالي و يا ورشكستگي و يا احتمال آن, غرق هستند. اين نيز نوعي آخر كار است: آخر كار نوابغي كارآفرين، كه ورشكسته ميشوند و بعد از ورشكستگي و درماندگي مالي با نوشتن كتابي همه ی تقصير را به گردن ديگران مياندازند، چون باور ندارند كه فقط به يك دليل اصلي، خود عامل اين عاقبت بسيار ناخوشايند خویش بودهاند.
بياشاره به نام و نشان آنها و یا تلاش براي ارايه نشانهاي كه موجب شناسايي شان شود، اين موضوع را مينويسم و گرچه ديگر رابطهاي با آنها ندارم، اما به گونهاي همين شماره را هم براي آنها ميفرستم، تا آخرين شرط دوستي را هم به جای آورده باشم.
آري گفتم كه من حيث حرفهام (تولید ظروف بادی و تزریقی جهت بسته بندی مواد غذایی و دارویی و آرایشی)، از همان سال 58 به بعد و بیشتر تا سال 69 با تعدادي قابل توجه از نوابغ كارآفريني آشنا شدم، دو سه نفر در بخش صنايع آرايشي بهداشتي، پنج شش نفري در بخش صنايع غذايي، يكي دو نفري هم در بخش صنايع لاستيك و تاير و به همين ترتيب.
امروز، دقيقا همين امروز 20 مهرماه، كه پس از 31 روز از بستر بيماري برخواستم تا براي كار به دفتر ماهنامه بيايم نسخهاي از كتابي جديد را كه يكي از همان دوستان سال پنجاه و هشتي نوشته بود روي ميز صبحانه ديدم. كتابي با مخفف نام «گ. و. ر» كه با يك تورق مشخص شد بيشتر شبيه يك لايحهي دفاعيه است براي زندگي امروز وي، كه با دهها مشكل مالي و ورشكستگي روبروست و البته چون واقعا انساني نابغه است، تلاش ميكند، يك بار ديگر خود را نجات دهد و آرزوي من نيز جز اين نيست. در همان تورق، متوجه شدم كه در اين تاريخچه نويسي و يا لايحه ی دفاعيه، نويسنده صرفا سعي كرده خود را يك نفره، عامل همه ی موفقيتهایی بداند که نصیبش شده و بعد و در نقظه مقابل, با ذكر نام افرادي، آنها را مسبب تمام گرفتاريهاي امروزين خود, معرفی کرده است. با اين تورق، اندكي دلم گرفت، از اين كه آيا آن همه نقشي كه 21 سال تمام در زندگي اين دوست داشتم، آن هم تحت عناوين متعدد (چه به عنوان طراحی که نخستين جنس وي را طراحی و توليد كرد و پولش را ماههاي بعد گرفت، چه به عنوان توليدكننده اي كه سالها به همين صورت برايش جنس توليد ميكرد و چه به عنوان رفيقي صميمي كه گاه نقش رانندهاش را بازي ميكرد و گاه مترجمش را. زیرا, هر كاري كه از دستم برميآمد برایش انجام می دادم، چون نبوغ او را ميپرستيدم) حتا در حد يك اسم يا يك ياد هم در اين تاريخچه نويسي جايي نداشت؟ در راه دفتر، همين موضوع مرا به ياد كتابي ديگر، از دوست نابغهاي ديگر در بخش صنايع غذايي كشور كه سالها همين ارتباط را (البته نه به پررنگي نفر قبلي) با وي داشتم، انداخت. کتابی با نام مخفف «ه.ب» كه باز هم به صرف يادآوري خاطرات قديم، انتظار يادي از خود را داشتم كه در آن مورد نيز، همين بود.
سپس، به ياد چندين دوست حاضر ديگر افتادم كه كمابيش در چنين احوالي به سر ميبرند، واقعا نابغه كارآفريني هستند و اكثرا در آخر كار مثل يكديگر شدهاند: ورشكسته ی مالي با ميزاني قابل توجه بدهي و تلاش براي نگارش كتابي، جزوهاي، دفاعيهاي تا ثابت كنند كه هنوز نابغهاند، اما ديگران مسبب افول آنها بودهاند و سرانجام، با به ياد آوردن تمامي سالهاي پشت سر و تمامي اين اسامي و اطلاع دورادور از احوال امروز اين دوستان سابق، به نتيجهاي رسيدم كه موجب شد، موضوع داستان «آخر كار» اين شماره را به آن اختصاص دهم و آن چيزي نيست مگر وجود چند نقطه مشترك در اين نابغههاي كارآفرين (نميخواهم بر اين نتيجهگيري اصرار ورزم، اما اين نتيجهگيري دست كم در مورد دوستان من كاملا صحت دارد) و آن نقطهاي مشترك چيزي نيست مگر:
وجود غروري فرعوني در همگی آنها, كه آنها را ناچار ميسازد تا در حالي كه وانمود ميكنند انسانهايي خاكي و مردمي هستند، انسانهاي مليجك صفت و بله قربان گو و مجيز گو را در پيرامون خود بپرورانند، دوستان صادق و منتقد و دلسوز را از خود دور كنند و هرگز قدردان كساني نباشند كه در بر كشيده شدن و برخاستن آنها نقشي داشتهاند و به عبارتي همواره همه موفقيتها را ناشي از نبوغ و استعداد ذاتي و كار و تلاش شبانهروزي و بيخوابيهاي خود بدانند و هر نوع ناكامي را ناشي از حسادت و توطئه و غرضورزي و عدم صداقت ديگران.
و اين همان نقاط ضعفي است كه آنها را تا نقطهاي پيش ميبرد كه ديگر هيچ واقعيتي را آنطور كه هست نميبينند و آنقدر اسير كلمات تحسين آميز (اما كاملا تو خالي) مليجكهاي دست پرورده ی خود مي شوند كه ديگر هيچ دوست و همكار صادقي را در كنار خود باقي نميگذارند و بر نمی تابند. بيان خلاصهاي از زندگي این دو دوست و "آخر كار" آنها، حتما به كار شما خواهد آمد.
پالوده خوري با آقاي هاشمي رفسنجاني
دوست نخستين كه امروز تورق كتابش موجب نوشتن اين مطلب شد، آنقدر خود را بالا كشيده بود كه همسرش (كه بسيار براي او مايه گذاشته و نمامی هستي خود را قرباني خواستههاي شوهر نابغهاش كرده بود) ميگفت فلاني ديگر وقت ندارد حتا با آقاي هاشمي رفسنجاني هم پالوده بخورد، حاج آقا ن.ن دو ماه است از وي وقت خواسته كه او را ببيند اما به او وقت نداده و يا قرار است يك ماه ديگر به آقاي خاتمي وقت بدهد كه برود .… و آنجا را ببيند. و من چقدر ميباليدم به اين دوست و به نبوغ او، و نه از روي نياز بلكه از روي باور هر خدمتي كه از دستم برميآمد به وي ميكردم. زماني كه مشكلات مالي بزرگي براي وي درست شد (و از همان زمان به بعد ديگر نتوانست پشت راست كند و يكي يكي آنچه را كه ساخته بود از دست ميداد)، يك مهندس ايراني بسيار ثروتمند مقیم اتريش به واسطه و وساطت و تشویق يكي دیگر از دوستان من (كه بسياري از شما او را هم ميشناسيد) حاضر شد كه به ايران بيايد و با وي مشاركت كند و در اين جريان بود كه چون او ميخواست نشان دهد كه حتا رانندهاش هم مدرك دانشگاهي دارد و انگليسي را فول صحبت ميكند، من براي سه روز شدم رانندهاي آقا و ميهمانان وي و هر چقدر كه به من دستور كوتاه و بلند كردن چمدان و ساك و آوردن و بردن ماشين داده شد، بی آنکه خم به ابرو بیاورم, همه را با شوق پذيرفتم و انجام دادم و نتيجه آن كه آن دوست ثروتمند اتريشي چيزي در حدود 300 ميليون تومان سال 77 را به اين دوست نابغه قرض داد و بعد هم كه در كمال تاسف به دليلي ديگر و ناخواسته در اتريش به زندان افتاد، اين دوست نابغه نه سري به وي زد و نه پولش را پس داد. و دریغ از يك ياد از اين همه ماجرا. و، پس از اين برخوردها و افزايش مشكلات مالي آقاي نابغه بود كه به مرور متوجه شدم ديگر هيچ دوست صادقي در كنارش باقي نمانده و من آخرين آنها هستم، اما به جاي همه آنها كه هم احترامش را داشته و هم دوستش ميداشتند، مشتي كار چاق كن و مجيز خوان و مليجك و چاقوكش اطرافش را پر كردهاند تا يكي مجيزش را بگويد و ديگران هم توي دهن طلبكارها بزنند. به چه بهايي، نميدانم، چون همان روزها با ارسال يك يادداشت كوتاه (طبق رسم هميشگيام) از او پس از 21 سال خدمت يكطرفه خداحافظي كردم، چون نميتوانستم شاهد افول چنين ستاره ی نابغهاي باشم.
و حالا، متاسفم از آنچه كه بر سر وي آمده و هنوز هم بر ايش درس عبرت نشده تا قدردان ديگراني باشد كه يكايك بازوها و بال هاي بركشيدن او بودند و او همه آنها را به دور افكند و اين شد عاقبت و «آخر كار» وي. این دوست نابغه, در همين كتاب، مدعي شده است كه جزو القاب و افتخاراتش، لقب «صنعت مرد ايران» است که دانشگاه صنعتي امير كبير به وي اعطا کرده است. از آنجا كه حافظهاي بسيار دقيق و قوي دارد و هيچ سندي را هم دور نميريزد، متاسف شدم كه حتا حاضر نشده بود اعتراف كند كه اين لقب را همين نگارنده از طريق ماهنامه صنايع پلاستيك در آذرماه 1375 (و البته به حق و براساس اعتقاد) در جشن يازدهمين سال انتشار ماهنامه و به مناسبت برنامه «دانشگاه و صنعت» به وي داد و او كه حتا دهها صفحه ی كتابش را به چاپ فيشهاي بانكي اختصاص داده، در كمال تعجب هيچ تصويري از مدرك مربوط به «صنعت مرد ايران» و لوح و سمبل مربوطه را در اين كتاب چاپ نكرده است.
از اين عدم يادآوريها، ناسپاسيها و قدرناشناسيها دلگير نيستم، اما اين را تجربهاي ميدانم قابل انتقال به ديگران.
سلطان مواد غذايي
خيلي دوست داشت كه روزي در آینده ای نه چندان دور, وي را كه زماني یک معلم ساده بود، سلطان مواد غذايي ايران بشناسند. او هم مثل دوست قبلي كارش را در سال 58 آغاز كرد و من هم در كارخانهاي كه داشتم، براي او نيز ظروف بستهبندي توليد ميكردم. اين دوست عزيز نيز كه هنوز هم دوستش دارم و احترامش را واجب ميدانم، نبوغ كارآفريني و بركشيده شدن داشت و بنابراين سالها بعد، هماني شد كه ميخواست و آرزو داشت، اما هنوز تا دريافت لقب سلطان مواد غذايي فاصله داشت. به دلايلي با بالا رفتن او، ارتباط ما (كه باز هم مثل دوست قبلي، حتا خانوادگي هم شده بود) اندك اندك كاهش يافت و رسيد به نقطه ی گاهي اوقات.
چند سال پیش, از دوستی مشترک که برای او به صورت تمام وقت و برای ماهنامه ی صنایع پلاستیک به صورت پاره وقت و گاهی اوقات, كار فرهنگي انجام ميداد، شنيدم كه او هم دچار همان مشكل خودبزرگبيني و جذب مليجكها و دور كردن دوستان صادق و صديق خود شده است. واقعا بدنم لرزيد، چون ميدانستم كه اگر رفتارش اين شده باشد و اگر قدر آدمهاي صادق و همكاران ايثارگر خود را نداند و دل خوش دارد به گفتار مليجكهاي به به و چه چههگو، ستارهاش رو به افول خواهد بود. چند بار تصميم گرفتم بروم و حضورا در اين مورد به او هشدار دهم، چون دست كم خودش نشان ميداد كه علاقهاي خاص به من دارد. اما هم پيش نيامد و هم فكر ميكردم كه مگر من جز انتقاد چيزي دارم به او بگويم که بپذیرد؟ و اگر بروم . بگویم, آيا واقعا خواهد پذيرفت؟
چندي قبل، همان دوست مشترك آمد به دفتر ماهنامه، يك ساعتي را از قدر ناشناسي آن نابغه درد و دل كرد و گفت كه چگونه وي را (و تعدادی اسامی دیگر را که آدمهایی صادق بودند و واقعا در بالارفتنش نقشی فراوان داشتند) از دفترش بيرون رانده و به جای آنها يك سري آدمهاي بله قربانگو را دور خودش جمع كرده است. دست آخر هم از بدهيهاي چند ميليارد توماني وي خبر داد و گفت كه كساني كه دورش را گرفتهاند دارند از بقيه اعتبار وي در بازار و در صنعت مواد غذايي مايه ميگيرند و سر مردم را كلاه ميگذارند و دور نيست كه چنان تق اين اسم درآيد كه همه به حيرت افتند.
***
دوستاني كه اين مطلب را ميخوانيد و يا مطالب «آخر كار» را پيگيري ميكنيد. اين نيز نوعي «آخر كار» است، آخر كاري دردناك براي كساني كه به دليل ناديده گرفتن يك سري اصول انساني و اخلاقي و تنها تظاهر به آن، هم از اسب ميافتند و هم از نسل.
غرور كاذب همراه با این تصور كه بر كشيده شدن و رسيدن به اوج موفقیت های اجتماعی و حرفه ای, كاري يك تنه و ناشي از تواناييهاي فرد بوده و كسي را در آن مشاركتي نيست، قدر ناشناسي كساني كه در زندگي ما و بالا رفتن ما نقش داشتهاند، ناسپاسي نسبت به همكاران و زيردستان و فراموش كردن خدمات ديگران، پذيرفتن مليجكها و ثناگوهاي توخالي و نان به نرخ روز خور و دور ساختن دوستان صادق و منتقد، همه و همه اخلاقیاتی فرعوني هستند كه روزي به افول ستاره بخت هر كس با هر ميزان نبوغ و زمين خوردن وي خواهند انجاميد و اين «آخر كاري» زيبا نيست.
ما, و هر یک از ما, اگر امروز به جایی رسیده ایم که شاید در دوران جوانی هرگز تصورش را نمی کردیم, هرگز نبایستی گذشته های خود را از یاد برده و قدرناشناس و ناسپاس افرادی باشیم که در این بالا رفتن ما نقش داشته اند. اگر امروز در اوج موفقیت هستیم, همواره باید به یاد داشته باشیم که دو خطر بی تردید مثل پشه هایی با باله های بیرنگ, پیوسته دور ذهن ما در پروازند: پشه ای که حامل ویروس یا ژن "سرطان اسکناس" است؛ و پشه ای که می خواهد ویروس یا ژن "فرعونیت" را به خون ما تزریق کند, و این خودمان هستیم که بایستی از آلودگی خود به این دو بیماری خودداری کنیم.
در آینده بازهم از داستان های "آخر کار" برایتان خواهم نوشت.
نقطه سر خطدر نيمهي اول مرداد ماه خبري بر روي وبسايت صفحات زرد ماهنامه قرار گرفت كه تيتر و اصل و متن خبر اينچنين بود:
گشتیم و گشتیم و گشتیم، و تازه به اول خط رسیدیم. ماجرا چیه؟ همون بحث شیرین ”مواد اولیه“ و توزیع آن که .... بهتره اصل مطلب را بخوانید:
گفته میشود که، جناب آقای مهندس ”مسفروش“ ریاست محترم سازمان صنایع و معادن استان تهران در دور جدید مسابقهی بهترین شعار مسکن (یعنی آرامبخش) برای نیازمندان واقعی به مواد اولیهی پلیمری، در اظهارنظری فرمودهاند که:
تحویل مواد اولیه پتروشیمی به واحدهای غیر فعال پلیمری از اول شهریور ماه ممنوع است. و وزارت صنایع و معادن بر اساس یک طرح ابلاغی تنها مجوز تحویل محصولات پتروشیمی پایه به واحدهای فعال که دارای شناسه صنعتی میباشد را مجاز دانسته است.
وی همچنین اعلام کرده است که: با این تصمیمگیری که از اول شهریور ماه اجرایی خواهد شد. واحدهای صنعتی دارای پروانه بهرهبرداری ،کارت شناسایی و گواهی صنعتی که فعالیت آنها مورد تائید ادارات استانهای تابعه وزارت صنایع و معادن میباشد، حق دریافت مواد اولیه از بورس کالا را دارند.
به گفتهی ایشان، دلایل اصلی این تصمیمگیری وزارت صنایع و معادن اعتراض تشکلها و انجمنهای همگن فعال در زمینه تولید محصولات پلاستیکی به عرضه مواد اولیه به واحدهای غیرفعال و دلالها در بورس کالا و مکاتبات و جلسات متعددی است که با نهاد ریاست جمهوری و وزارتخانههای صنایع و معادن و نفت و شرکتهای پتروشیمی بوده است. مسفروش خاطرنشان ساخت: پیشنهاد مشخص برای اجرای این طرح تهیه و ارسال فهرست شرکتهای صنعتی فعال تا اول شهریور ماه برای شرکت بازرگانی پتروشیمی و بورس کالا میباشد.
بسیار خوب. مبارک است انشاءالله. اما، آیا این اختراع مجدد چرخ نیست؟ شاید جناب مسفروش به خاطر نداشته باشند که سالها قبل پس از آنی که جیب عدهای دلال و سوداگر مواد به برکت اختلاف قیمتهای نجومی قیمت دولتی مواد پلاستیک با قیمت واقعی آن لبریز شد و ناگهان عدهای از سرپولک و سهراه سیروس و... ابتدا به زعفرانیه و نیاوران و سپس به کانادا و آمریکا مهاجرت کردند، و هیچکس هم به داد و فریاد صاحبان واقعی صنایع توجهی نکرد، عقلای قوم نشستند و دستور دادند تا این مواد وطنی فقط به مجوزدارها فروخته و تحویل شود. با این تصمیم، اول یک اتحادیهی بیجوازها تشکیل شد و آنها هم حقخواهی کردند، بعد خیلی از پلاستیکسازها که اعداد روی ماشینحسابشان نشان میداد که باید مریض باشند که با این همه مشکلات تولید، این مواد قیمتی را بگیرند و به محصول تبدیل کنند، شدند موادفروش به کسانی که نه مجوز تولید داشتند و نه پارتی برای حضور در تشکل بیجوازها، و آنها هم پیوستند به لشکر راهیان کانادا و آمریکا و سرانجام وزارت صنایع و ادارات تابعهی استانها هم که دلنگران طرحهای مهندس نعمتزاده بودند از بابت تولید سالی 9 میلیون تن مواد پلیمری، شروع کردند به صدور مجوز برای واحدهایی که فقط جایشان روی کاغذ بود و حتا محض رضای خدا (و نه بندهی خدایی که باید بازرسی میکرد و وجود آنها را تایید میکرد) یک چاردیواری هم نداشتند.
و وقتی که دوباره معلوم شد که همهی این تلاشها بیهوده بوده و هرکس که توانسته خورده و برده و این وسط فقط سر تولیدکنندهی واقعی بیکلاه مانده، داستان بورس شروع شد و بعد...
اصلاً يكي دو هفته صبر كنيد تا تحليل مدير مسوول ماهنامه را در شماره 263 (شهريور ماه) بخوانيد.
و حالا طبق قولي كه دادهايم اين هم تحليل مدير مسوول ماهنامه در اين رابطه
***
اين داستان مواد اوليهي پليمري توليد ايران هم از آن داستانهاي عجيب و غريبي است كه از سال 1372 آغاز شده و هركس هم هر كاري در مورد اصلاح آن انجام ميدهد، سرانجام و در آخر كار يك مشكل جديد پيش ميآيد. ميدانيد چرا؟ براي آنكه هر گاه سر و صداي عدهاي از توليدكنندهها درآمده، يك عده به سرعت نشستهاند و طرحي را ارايه دادهاند كه فقط جنبهي مسكن (آرامبخش) براي همان زمان داشته و بنابراين كاربردش موقتي بوده و با گذر زمان و تغيير برخي از شرايط، دوباره سر و صداي عدهاي را درآورده و باز هم مسكن پشت مسكن.
به عبارتي، طي تمام اين سالها، هيچيك از مسوولان در ادارات گوناگون نسبت به تشكيل يك تيم كارشناسي بيطرف متشكل از تمام واحدهاي ذیربط دولتي و خصوصي به منظور بررسي دقيق موضوع از تمامي زوايا و ارايهي يك يا چند راهحل درازمدت اقدام نكردهاند. هر چه بوده، يافتن راهحلهاي موقتي و انتقال اصل موضوع به آيندگان بوده است.
و درست به همين سبب است كه مجدداً و پس از 17 سال, تازه رييس اداره كل صنايع و معادن استان تهران از ارسال فهرست شركتهاي صنعتي فعال تا اول شهريور ماه به شركت بازرگاني پتروشيمي و بورس كالاي ايران خبر داده است. اما آيا اين هم راهحل نهايي است؟ خير. چرا كه اگر اين يك راهحل بود، كه سالهاي سال پيش، همين بازرگاني پتروشيمي كه دولتي هم بود و موظف بود به پيشنهادات وزارت صنايع و ادارات تابعه لبيك بگويد. خودش همين فهرستها را داشت، اما باز هم اعتراض بود، پشت اعتراض پس چرا مشكل حل نشد؟
1ـ ترديدي ندارم كه هيچيك از ارگانهاي دولتي (وزارت صنايع، اداره آمار، وزارت بازرگاني و...) امكان ندارد بتوانند اعلام كنند كه بالاخره در اين مملكت چند واحد فعال پلاستيكسازي داريم؟ اين واحدهاي فعال جمعاً چه محصولاتي را توليد ميكنند؟ و مصرف سرانه و سالانهي هر يك و مجموع آنها چقدر است؟
2ـ در همين مملكت، معادل واحدهاي مجوز و پروانهدار و به رسميت شناخته شده، واحدهاي فاقد مجوزي داريم كه اتفاقاً بسيار هم از واحدهاي رسمي و مجوزدار فعالتر هستند و بسيار هم فعالتر هستند. اين واحدها به مواد اوليه نياز دارند و مواد خود را هم از بازار آزاد تهيه ميكنند، چون كارت بازرگاني و ساير مجوزهاي شيك و رسمي را ندارند.
3ـ وجود همين واحدها كه بر اساس آمار گوناگون تعدادشان بين 3 تا 4 هزار واحد تخمين زده ميشود، موجب ميشود كه همواره بازار مواد آزاد، بازاري داغ براي دلالها و بيدغدغه براي اين گروه از پلاستيكسازها باشد. همين واحدها، بهترين خريداران براي دلالها و بنگاههاي فروش مواد اوليه پلاستيك هستند و دليلي هم ندارد كه وقتي بازار جنسي داغ است، دلالهاي آن فعال نباشند. مواد پلاستيك كه از افيون و شيشه و كرك كه ديگر بدتر نيست. اگر توانستهاند دلالها و توزيعكنندههاي اينها را جمع كنند، انشاءالله روزي هم خواهند توانست اغتشاشگران بازار مواد پلاستيك را هم جمعآوري كنند.
4ـ اصولاً از همان ابتداي توليد مواد پليمري در ايران، رابطهاي ناصحيح ميان توليدكنندگان و بازرگاني پتروشيمي (به عنوان تنها عرضهكنندهي مواد ساخت ايران) به وجود آمده بود كه ريشههاي آن نيز به مكانيزم ”توزيع مواد“ توسط ”مركز تهيه و توزيع مواد شيميايي“ سابق برميگشت. در واقع ابتكار ناصواب تشكيل نهادهايي تحت عنوان ”مراكز تهيه و توزيع“ كه به بهانهي سهميهبنديهاي دوران جنگ شكل گرفت و خود از ابتكارات همين آقاي سيد حسين موسوي اصلاحطلب فعلي و انقلابي آن زمان بود، از همان زمان موجب پديد آمدن زمينههاي فساد عميق در روابط دولت ـ صنعت شدند. در واقع از همان دوران بود كه مزهي پولهاي بادآوردهي ناشي از اختلاف قیمت سهمیه های دولتي و آزاد (در بسیاری از قلمروها) به زير زبان عدهاي، بسيار خوش آمد و فروشندهي معمولي و درستكار مواد اوليه در خيابان مولوي تبديل شد به يكي از خطرناكترين سوداگران مواد و باقي داستان های بعد ار آن را كه عدهاي خوب ميدانند. اين ارثيهي شوم، كه دستكم در رابطه با مواد اوليه پلاستيك در فاصلهي سال 69 تا 72 در حال فراموشي بود، به ناگاه با توليد مواد اوليهي ساخت داخل، اينبار با قدرتي بيشتر و سازماندهيتر شد، سربرآورد و از همان روز بسياری را به كام مفسدهاي كه درست شده بود فرستاد: از برخي از ارشدترين مديران ميدان ونك تا برخي از كاركنان دولت. اینجا و آنجا، تعدادي شده بودند ”چشم و گوش“ های دلالها و واسطهها و از فروش اخبار و اطلاعات محرمانه و غيرمحرمانهي پتروشيمي گرفته تا خبرهاي مربوط به تعمير و نگهداري واحدهاي پتروشيمي، و از فهرست مشتريان و سهميهبگيران پتروشيمي گرفته تا ميزان و مقادير قابل تحويل به هر واحد، همه و همه شده بودند مفاهيمي پولساز براي برخي از كاركنان آن زمان بازرگاني پتروشيمي و وزارت صنایع و گمرک و وزارت بازرگانی و..... در اين ميان، برخي از كاركنان ريز و درشت وزارت صنايع و ادارات كل صنايع استانها هم كه ميديدند به نوك قلم آنها، فلان آدم، يك شبه شده ميليونر، و ميشنيدند از خريد ويلاي فلان همكار خود در همان وزارتخانه يا فلان همشاگردي خود كه حالا شده بود كارمند بازرگاني پتروشيمي، در كانادا و آمريكا، تاب و توان از دست داده و اين تعداد هم شدند آتش بيار معركهي ”مواد پلاستيك“ از طريق توليد كارخانههاي روي كاغذ و به اين ترتيب آنها هم سهم خود را ميبردند. و در مجموع، وقتي تمامي اينها ميديدند كه شعارهاي دولتمردان و رؤساي مجالس و دولت براي مبارزه با فساد و ريشهكني فقر و تسمه کشیدن از گردهي متخلفين و مختلسين، فقط شعارهايي براي خوشآمد فوجي از مردم خوشباور کوچه و خیابان است، آنگاه تازه يك اتحاد مافيايي ميان آنها پديد آمد كه حالا با اتكاي به قدرت ناشي از ثروتي عظيم، ميتوانست هر كاري بكند.
در اين وانفساي شكلگيري و اتحاد چند مافيا هم، به ناگاه عدهاي نشستند و برخاستند و از يكسو مواد پلاستيك را فرستادند به بورس كالا و از آن سوي هم مجموعهي بازرگاني پتروشيمي سپرده شد به دست بخش خصوصي، تا اين وصلت فرخنده شكل بگيرد.
آيا به راستي يكچنين رويهاي با يكچنين پيشينهاي، راهحل دارد؟
5ـ با توجه به خصوصي بودن بازرگاني پتروشيمي، مديران اين بازرگاني كه پول كلاني براي خريد آن پرداخت كردهاند، اين را حق خود ميدانند كه كالاي خود را به سبكي كه درست تشخيص ميدهند، توزيع كنند. آيا ميتوان اين حق را با بخشنامه و ابلاغيه از بازرگاني پتروشيمي گرفت؟
به ياد داشته باشيم كه در هيچيك از كشورهاي جهان، از چپچپ تا راستراست، هيچ دولتي هرگز با استراتژيترين كالاي شناختهشدهي بشريت يعني ”گندم“ و محصول حاصل از آن يعني ”نان“ شوخي نميكند. اما در كشور ما، قيمت و توزيع همين كالاي بسيار استراتژيك هم به بازي گرفته شده و هركس ميتواند در شهر تهران نان سنگك را به بهايي ميان دانهاي 300 تومان تا دانهاي 2000 تومان پيدا كند.
دولتي كه اينقدر شهامت و استواري دارد كه اجازه ميدهد با ”نان“ مردم كه آخرين ”قوت لايموت“ آنهاست، به اين صورت برخورد شود، هرگز از داد و فرياد چند تشكل برای گران شدن مواد پلاستیک نخواهد ترسيد. بنابراين باز هم تأكيد ميكنم، اميدي به اين راهحلها نداشته باشيد، بنشينيد دور هم و يك راهحل اساسي پيدا كني, که اتحاد در برابر نخریدن از دلال ها و واسطه ها و برنامه ریزی های بورس کالا, دست کم, یکی از بهترین آنهاست. به جای آن که یکی یکی غرق شوید, دست یکدیگر را بگیرید تا به سلامت این سیل خروشان را پشت سر بگذارید.
همه او را به نام آنقي (آقاي نقي...) ميشناختند. ميگفتند كه سه چهارم زمينهاي گندم آذربايجان مال اوست. ميگفتند آنقدر پول دارد كه اگر در يك روز پولهايش را از بانك ملي شعبه بازار تبريز خارج كند، بانك ورشكسته ميشود. و در مورد خودش و ثروت افسانهاي وي خيلي صحبت بود.
قسمتي از داستان (تا جايي كه خودم شاهد بودم) برميگردد به سالهاي 49 تا 54 كه هم در دانشگاه تبريز درس ميخواندم و هم دوران خدمت آموزشي وظيفه را در آن شهر ميگذراندم و قسمت بعدي به سالهاي 62-64 كه يكي از افرادي را كه در اين داستان نام بردهام، اتفاقي ديدم.

* * **
آنقي،گرچه ثروتي افسانهاي داشت، اما ترجيح داده بود كه در يك محلهي قديمي تقريباً فقيرنشين تبريز زندگي كند. خانه، البته، مال خودش بود و فقط هم 4 تا اتاق داشت، با يك آبريزگاه كنار حياط. آنقي، از ثروت دنيا هر چقدر كه حدس بزنيد، داشت و اين ثروت روز به روز هم اضافه ميشد. اما، از آدمهاي دنيا، هيچكس را جز يك همسر كه او هم اجاقش كور بود و بچهدار نميشد و حتا آنقي حاضر نشده بود به خواست سكينه خانوم (همسرش) يك بچهاي را از پرورشگاه بياورند و بزرگ كنند. آنقي ميگفت ”پولم رو از سر راه نياوردم كه بدم بچه يتيم بزرگ كنم!“
من با آنقي و زندگي او و ماجرايي كه تعريف خواهم كرد، زماني آشنا شدم كه سعيد. ف. يكي از دوستانم كه او هم شيمي ميخواند و همدورهي ما بود (اما در دانشكدهي تربيت معلم نه دانشكده علوم)، اطلاع داد كه يك اتاق خوب گير آورده و ميخواهد اسبابكشي كند.
”سعيد.ف“، گرچه هميشه ميگفت بچهي تهرانم (چون در تهران متولد شده بود)، اصالتاً آذربايجاني بود و پدرش كه بازرگاني زاده و اهل اروميه بود،حدود اواخر دههي 20 شمسي خانواده را به تهران منتقل كرده بود. پدر سعيد.ف، دو ويژگي اساسي داشت: اول اينكه بسيار مقتصد بود و دوم اينكه تعصبات مذهبي شديدي داشت و از همين روي سعيد را كه هم حاضر نبود به فرمان پدر، اهل دين و مذهب باشد و واجبات را به جاي بياورد و هم به خاطر اينكه حاضر نشده بود در سن 18 سالگي دخترعمويش را بگيرد و به جاي آن رفته بود دنبال درس و دانشگاه، از خانه بيرون كرده و بنابراين سعيد كه اتفاقاً بچهاي بود بسيار خوشگذران و اهل حال، با ماهيانه ي بخور و نميری كه مادرش محرمانه برايش ميفرستاد و البته وام دانشجويي آن زمان (يعني 150 تومان كه خودش خيلي پول بود)، زندگي باب ميلش را در تبريز داشت. با اين حال، همان خوشگذرانيها هم باعث ميشد، كه صاحبخانههاي اهل خانواده و مذهبي و ناموسپرست آذربايجاني، دو سه ماهي بيشتر او را نگه ندارند و بنابراين خانه به دوش هم بود.
بله، آن روز هم كه يك روز سرد پاييزي تبريز در سال 51 بود، سعيد خبر داد كه يك اتاق جديد پيدا كرده و هم آنجا بود كه ما ابتدا با اسم ”آنقي“ و سپس اوصاف ”آنقي“ آشنا شديم. كمترين حسن ”آنقي“ براي دوست ما سعيد هم اين بود كه هر وقت سعيد گندي بالا ميآورد، بلافاصله 5 تومان اجارهاش را اضافه ميكرد و آنقي هم از سرتقصيرات سعيد ميگذشت.
زندگي سعيد در خانهي ”آنقي“ به خوبي و خوشي ادامه داشت، تا آنكه يك روز، همين نگارنده، كه به دليل شوقي كه به رشتهي پزشكي داشتم، بيشتر از دانشكدهي خودم، در دانشكدهي پزشكي و سالن تشريح بزرگ اين دانشكده و بيمارستان آن اوقات را ميگذراندم، صداي فريادهاي يك آذري زبان توجهم را جلب كرد و رفتم و رفتم تا رسيدم به قسمت پذيرش بيمارستان دانشگاه كه ورودي آن در ضلع غربي دانشكدهي پزشكي بود. هر چه نزديكتر ميشدم، صداي فريادها بلندتر ميشد و چون حدود 2 سال ماندن در تبريز مرا کاملا با زبان آذري و فحشهاي آن آشنا كرده بود (ميدانيد كه ما ايرانيها عادت داريم كه هر زباني را كه به هر كس ميخواهيم ياد بدهيم، اول فحشهاي آن زبان را ياد ميدهيم و ياد ميگيريم)، ميشنيدم كه در ميان آن فريادها، فحشهايي هم رد و بدل ميشود.
سرتان را درد نياورم، كه وصف صحنهي آن روز به 20 ـ 30 صفحه فضا نياز دارد كه هدف اصلي اين نگارنده نيست، اما خلاصهاش اين است كه وقتي رسيدم آنجا و ديدم كه يكطرف دعوا هم همين ”سعيد.ف“ دوست همدورهاي ماست، فكر كردم كه يك بلايي سر يك كسي آورده و... اما ماجرا اصلاً اين نبود، بهخصوص كه جراح بسيار معروف و شرافتمندي مثل دكتر دانشور هم، شده بود ضلع سوم دعوا. و ماجرا اين بود:
آن روز صبح، آنقي از خانه ميرود بيرون و سعيد هم كه اولين كلاس آن روزش 1 بعدازظهر شروع ميشده، در خانه مانده بوده كه متوجه نالههاي ”سكينه خانم“ همسر آنقي ميشود. ميرود سراغش و ميبيند كه سكينه خانم دستش را گرفته روي پهلوي راستش و از درد فرياد ميزند، رنگ صورتش شده مثل زردچوبه و دايم استفراغ ميكند و خلاصه سعيد كه وضع خطرناك سكينه خانم را ميبيند، ميپرد يك تاكسي ميگيرد و به كمك همسايهها او را سوار تاكسي كرده و به بيمارستان ميرساند، از همسايهها هم ميخواهد كه آنقي را خبر كنند.
تا آنقي به بيمارستان برسد، سعید 2 تومان پول تاكسي و 5 تومان هم پول پذيرش بيمارستان را داده و سكينه خانم را هم كه ظاهراً از شب قبل دلدرد داشته و آنقي به جاي رساندن همسرش به بيمارستان، چند تا ليوان چاي نبات به او داده بوده، مستقيم برده بودند اتاق عمل و چون تشخيص انترنها تركيدگي آپانديس بوده و جراح حاذقي هم وجود نداشته، كار عمل را ميسپارند به دكتر دانشور و او هم جان سكينه خانم را نجات ميدهد.
آنقي كه به بيمارستان ميرسد و سعيد ماجرا را برايش تعريف ميكند و بعد هم درخواست 7 تومان پولش را مطرح ميكند، فرياد آنقي بالا ميرود كه غلط كردي زن منو آوردي بيمارستان، او هيچيش نبوده. پول هم نميدم. از دست تو و اين دكتر كلاهبردار هم شكايت ميكنم.
داستان گذشت. آنقي پول سعيد را نداد. شكايتي هم از دكتر دانشور كرد با ادعاي 100 تومان خسارت كه بيشتر موجب خنده شده بود. سعيد را هم از خانه اش بيرون انداخت و سعيد هم تصميم به انتقام از اوگرفت.
***
چون از طرح اين داستان هدفي ديگر دارم (همان آخر كار زندگی همه مان) باقي ماجرا را كه پس از انقلاب سعيد برايم تعريف كرد، بهصورت خلاصه برايتان مينويسم:
پس از آنكه آنقي پول سعيد را نميدهد، سعيد، خواهرش سهيلا را كه به حكم پدر در 16 سالگي ازدواج كرده و در 18 سالگي شوهرش را در تصادفي از دست داده و بيوه شده بود، تحريك ميكند براي بالا كشيدن ثروت افسانهاي آنقي. سهيلا هم به بهانهي تنها بودن سعيد به تبريز نقلمكان ميكند و آنقدر به دكان آنقي ميرود و ميآيد كه آنقي را سر پيري (70 سالگي) عاشق خودش ميكند و آنقي حاضر ميشود با 100 تومان مهريهي نقد، سهيلا را عروس كند. سهيلا می پذیرد و به منزل ديگري منتقل ميشود و هیچ کس هم از تجدید فراش "آنقی" مطلع نمی شود..
و سرانجام سهيلا در حدود سال 60 موفق ميشود از كيسهي اين پيرمرد خسيس با آن ثروت افسانهاي حدود 20 ميليون تومان آن روز را به جيب بزند و با پسري كه دوستش داشته راهي آمريكا شود. آخرين خبر سعيد از آنقي اين بود كه پس از فرار سهيلا و از دست دادن آن همه پول، يك سكتهي ناقص ميكند.
***
اين يك داستان حقيقي از پولدارهاي زمانهي ماست. آنقي (تا جايي كه ميشنيديم) در تمام زندگياش هرگز سوار تاكسي نشده بود، اكثراً پياده ميرفت و يا حداكثر 2 ريالي را خرج بليت اتوبوس ميكرد. هرگز يك وعده غذاي درست و حسابي از جيب خودش نخورده بود (مگر در ميهمانيها). كس و كاري نداشت، جز يك همسر، اما تمام عمر را صرف جمعآوري پول كرده بود.
بعيد ميدانم كه او هنوز زنده باشد، ولي در هر حال فرقي نميكند. احتمالا اين ثروث افسانهاي پس از مرگ آنقي یا به سکینه خانم و فامیل وی و یا به دولت منتقل شده و يا خواهد شد. اما تنها كسي كه سود اين ثروت را برد و مزه ی زندگی مرفه را چشید, همان سهيلا بود. اتفاقی که معمولا برای پولدارهای مقتصد در "آخر کار" رخ می دهد.
آنقي ميتوانست دچار بيماري ”سرطان اسكناس“ نشود كه شده بود ـ ميگفتند از همان جواني او ميتوانست با ثروتي كه داشت، خيلي كارها انجام دهد، كه نداد. او عمري را در نوكري پول سپري كرد و آخر كار هيچ! او احتمالا در پایان عمر, با تعدادی از همان 7 تومانی های خردی که به سعید داشت, به جهان باقی شتافته و تازه در آنجا هم بایستی پاسخگوی این نوع حقوق از بین برده مردم (حق الناس) باشد.
اگر نميخواهيد جاي آنقي باشيد، همين امروز بندهاي خود را با هر چه ماديات است قطع كنيد، تا زيباترين زيباييهاي جهان را ببينيد، كه چيزي نیست مگر ديدن برق خوشحالي در چشماني كه با اندكي گذشت مالي، مشاهده خواهيد كرد. در اين مورد، ماه آينده داستاني جالبتر را برايتان خواهم نوشت.
پوشش اجباری
شانا (شبکه اطلاع رسانی نفت و انرزی) در پرونده خبری امروز خود خبری را منتشر کرده به شرح زیر:
شانا _ گروه پتروشیمی: از آغاز امسال تا پایان مرداد ماه تولید محصولات پتروشیمی به 16میلیون و 4 هزار تن رسیده است.
به گزارش خبرنگار شانا، در این مدت از 16 میلیون محصول تولید شده 2 میلیون و 800 هزار تن آن در داخل فروخته شده است که ارزشی برابر 18747.4 میلیارد ریال دارد. میزان صادرات نیز در پنج ماه نخست امسال معادل 6 میلیون و 101 هزار تن و ارزش آن 3 میلیارد و 573 میلیون دلار برآورد شده است.
بر اساس پیشبینیها، شرکت ملی صنایع پتروشیمی در نظر دارد تولیدات این صنعت را تا پایان سالجاری به بیش از 44 میلیون تن در سال، فروش داخل را به 13 میلیون و 500 هزار تن و صادرات را به 17 میلیون و 800 هزار تن افزایش دهد.
همچنین این شرکت برنامه دارد با راهاندازی و بهرهبرداری از پنج طرح پتروشیمی به ظرفیت 5 میلیون و 487 هزار تن و سرمایهگذاری 2 هزار و 688 میلیون دلار خود را به اهداف تعیین شده در پایان سال جاری برساند.
واحد پلیاتیلن سبک پتروشیمی امیرکبیر، طرح توسعه پتروشیمی تبریز (واحد پلیاستایرن مقاوم)، پتروشیمی اروند، پتروشیمی مروارید و واحد دوم اوره و آمونیاک پتروشیمی پردیس از جمله این طرحها هستند که از میان آنها مروارید و پردیس به بهرهبرداری رسیدهاند.
و این خبر ما را به یاد خبری انداخت که همین خبرگزاری در 16 تیرماه منتشر کرده بود, بازهم به شرح زیر:
پلیاتیلن گرید فیلم همچنان عمدهترین کالای صادراتی ایران است
شانا _ گروه پتروشیمی: پلیاتیلن گرید فیلم با سهم 6 درصدی از کل صادرات غیرنفتی کشور در سه ماه نخست امسال عمدهترین کالای صادراتی بوده است.
به گزارش شانا، سهم این کالا از صادرات غیرنفتی کشور در مدت یاد شده 346 میلیون و 400 هزاردلار معادل 6 درصد بوده است.
پروپان مایع شده با 318 میلیون و 200 هزار دلار دومین کالای عمده صادراتی کشور در سه ماه نخست امسال بوده و 5/5 درصد از ارزش کل صادرات غیرنفتی کشور را به خود اختصاص داده است.
جایگاه بعدی به سایر گازهای نفتی و هیدروکربورهای گازی مایع شده اختصاص دارد که سهم این کالاها از صادرات غیرنفتی به 288 میلیون و 100 هزار دلار رسید و رتبه چهارم نیز با 193 میلیون و 100 هزار دلار در اختیار متانول قرار گرفت.
همچنین در سه ماه نخست امسال صادرات غیرنفتی کشورمان با احتساب میعانات گازی به 6 میلیارد و 764 میلیون دلار رسید که در مقایسه با مدت مشابه سال گذشته 19/19 درصد رشد نشان میدهد درحالی که بدون احتساب میعانات گازی به 5 میلیارد و 795 میلیون دلار میرسد که نسبت به مدت مشابه سال قبل 27 درصد افزایش داشته است.
همچنین وزن صادرات غیرنفتی با احتساب میعانات گازی 15 میلیون و 415 هزار تن بوده که در مقایسه با سال قبل 21 درصد رشد داشته و وزن صادرات غیرنفتی بدون احتساب میعانات گازی 13 میلیون و 995 هزار تن با رشد 35 درصد برآورد شده است.
و وقتی این دو خبر را کنار هم گذاشتیم, متوجه شدیم که پوشش اجباری به خبرگزاری ها هم سرایت کرده, چرا که در خبر 8 شهریورماه این خبرگزاری دیگر اشاره ای به خبر افتخار آمیز:
پلیاتیلن گرید فیلم همچنان عمدهترین کالای صادراتی ایران است
وجود ندارد. چرا؟ چون آن زمان هیچ کس قول نداده بود که از اول شهریورماه دلال ها را قلع و قمع می کنیم و چه می کنیم و چه می کنیم تا حدی که تا عدم رفع نیازهای داخلی مواد مورد مصرف داخلی صادر نشود.
البته ما بخیل نیستیم برای صادرات این مواد, چرا که نه؟ وقتی برادران چینی ما که اخیرا مشخص شده به دلیل پولدار شدن بیش از حد, در برخی از رستوران ها سوپی میل می کنند که برای پخت آن از جنین 6 ماهه نوزاد استفاده می کنند و برای هر سوپ 4 هزار دلار می پردازند, آنقدر توانا هستند که مواد خودمان را بگیرند و بعد کیسه زباله و کیسه خرید و کیسه های یخچالی تحویلمان بدهند, چرا که مواد را به آنها نفروشیم. اصلا, معامله با چنین ملت با دین و ایمان و مبتکر و خوش خوراکی که با ابداع سوپ جنین هم مشکل ازدیاد جمعیت را حل کرده, هم مشکل بچه های بی پدر و مادر را و هم جنین 6 ماهه ی نوزاد را 2 هزاردلار از مادران چینی و غیر چینی می خرند, عین صواب و اند (end) مصالح و منافع ملی ماست. باشد تا فیلم ساز ایرانی یاد بگیرد که چگونه باید –فقط- با شعبده بازی, هم مواد لازم را تهیه کند, هم کالایی ارزانتر از نوع چینی آن را.
ناچار هستم چند تا تصویر از سوپ چینی که کمتر حالتان را به هم می زند در اینجا چاپ کنم, اما اگر به اصل خبر شک دارید یا اخبار کاملتر را با تصاویر مراحل پخت جنین می خواهید, به آدرس خصوصی مدیر مسوول ماهنامه یک ایمیل بفرستید و درخواست خود را هم مطرح کنید.
زنده باد صادرات مواد مورد نیاز تولید کننده ایرانی به چین
تصاویر یک کارخانه دار پولدار چینی را در حال حمل و وبلع یک نوزاد بیگناه نشان می دهد

گارسون در حال حمل سوپ

کارخانه دار پولدار در حال حمل جنین

و سرانجام کارخانه دار پولدار در حال بلع جنین
آیا به راستی صواب و افتخار ندارد, معامله با یک چنین ملتی و حلال و صواب نیست پولدار شدن از راه معاملات با این ملت؟؟ نوش جانتان!!

سالهاست ميگويم كه ”ماهنامه صنايع پلاستيك“ بايستي ماهنامهاي باشد كه توسط اهالي اين قلمرو خوانده شود، نه آنكه چون اسم آن ”صنايع پلاستيك“ است، الزاماً از الف تا ي آن بايستي راجع به صنعت پلاستيك باشد. سردبير بالاخره با اين چالش كنار آمد و قرار شد چند صفحهي آخر ماهنامه را از همين بابت در اختيار بنده قرار دهد.
همسن و سالهاي من، حالا پنج ـ شش سالي كوچكتر يا بزرگتر، يا در شرايط بيش از بازنشستگي قرار دارند، يا در حال بازنشستگياند و يا همين حالا بازنشسته شدهاند. با اين حال همگي (جز همین نگارنده) يك وجه مشترك دارند، و آن اين است كه اكثريت قريب به اتفاق آنها- به حمدالله- انسانهايي متمول هستند، با دهها يا صدها سند ملكي به همراه ذخایر کلان ریالی و ارزی در داخل و خارج از کشور (چشم حاسد کور و گوش شیطان رجیم کر و بلا هم دور). با این همه اما احتمال می دهم که شاید آنان تجربياتي را كه من دارم، به حكم تولد, رشد و زندگي در يك خانوادهي بسيار بزرگ و پرانشعاب و شلوغ پلوغ، كمتر داشته باشند: تجربياتي در مورد آخر كار و آخر عمر كه تمام آنها داستانهايي مستند و واقعي هستند كه شخصا در طول 55 سال از عمر 58 ساله ام در شرایط گوناگون شاهدش بوده ام و حال در نیمه ی دوم عمر خودم, احساس می کنم که وظيفهام به روي كاغذ آوردن اين تجربيات است، چه بر من خرده بگيرند و چه نگيرند. چرا كه مگر من و خوانندگان قديميام چقدر فرصت باقيمانده داريم از بابت رد و بدل كردن اين تجربيات؟ اميد كه شما، سالها زنده باشيد و در مقابل شما نیز این نوع تجربیات را از از من و سایر خوانندگان – به ویژه جوانان – دریغ نکنید. این مطلب, نخستین مطلب از این سلسله مطالب است, که شخصا در سال 1348 شاهدش بوده ام, و 10-20 نفر از دوستانم در بخش صنعت, چند بار آن را از من شنیده اند و حالا زمان نقل آن برای عموم است. امید که روح حاجی واقعا مرا ببخشد.
* * * * *
كمتر از 18 سال داشتم كه در يك روز گرم آخر تابستان مجبور شدم براي تشييع جنازه حاجي "ح – ك" به منزل آنها بروم. نعش حاجي داخل يك تابوت كنار استخر وسط حياط بوده در ساختماني دو سه كوچه بالاتر از سينما آفريقاي فعلي. حاجي سه چهار سالي بود كه اين منزل باشكوه را كه يك استخر در وسط حياط بود و در ساختمانی دو سه کوچه بالاتر از سینما آفریقای فعلی. حاجی سه چهار سالی بود که این منزل باشکوه را که یک استخر در وسط حیاط و يك استخر در طبقه دوم منزل داشت، آن هم به توصيهي پزشك معالجش از برادران اخوان خريده بود، چون خودش آنقدر مقتصد (حالا به آن خدابيامرز نگوييم خسيس) بود كه به اين مفتيها از اين پولها نميداد. گرچه خانه و حياطي هم كه در بهارستان ـ شاهآباد آن موقع داشت، كمتر از هزار مترمربع نبود از آن خانه های با پنجدری و اندرونی و بیرونی, به خاطر رعایت شرعیات و حجاب زنان خانواده. خانه ی جدید حاجی حدود 20 اتاق داشت و از حدود 20 تا اتاق اين خانه، يك اتاق روبه حیاط طبقه ی همکف مال حاجي بود. يك اتاق مال همسر اولش (چون پس از فوت حاجي معلوم شد كه همسر دومي هم با دو بچه داشته). يك اتاق مال پسري كه خانهنشين شده و وضع روحي درست و حسابي نداشت. يك اتاق تا سقف اسكناس نقد (حدود 800 میلیون تومان اسکناس درشت و دسته بندی و نوار پیچیده شده, که می گفتند بیش از موجودی نقدی اتاق نقدینگی بانک مرکزی است) و دو اتاق هم كيپ تا كيپ سند مالكيت( که خودم از نردیک دیدم, و این یعنی 36 متر مکعب سند منگوله دار!!). حاجي آنقدر در پولسازي از راه خريد ملك و املاك باهوش بود كه در سالهاي آخر عمر نزديك به 36 مترمكعب (يعني 2 اتاق 3×4 كيپ تا كيپ) سند مالكيت داشت تا جايي كه دادستاني تهران و وزارت دارايي (كه توصيهنامهي كتبي علم وزير دربار را هم به دلیل وابستگی بسیار نزدیک عروس حاجی با خانواده ی دیبا, براي رعايت تعيين ماليات بر ارث روي پروندهي حاجي گذاشته بود) با زن و بچههاي او موافقت كردند كه ثروت حاجي (در بخش املاك) از راه قرعهكشي تقسيم شود. چون آن روزها نه كامپيوتري وجود داشت و نه رسيدگي جزءبهجزء اين اموال كمتر از 10 سال (بر اساس برآورد وزارت دارايي) طول ميكشيد, که در این مدت هم مرتب قیمت املاک تغییر می یافت. سه چهار ماه بعد شنيدم كه از اين ميان فقط 5 هزار تا منزل ویلایی کوچک و بزرگ در تهران و چند شهر دیگر به دو فرزند حاجي از همسر دومش رسيده است. ميدانم باوركردني نيست و شاید شما هم این را یک اغراق بزرگ بدانید، اما اسم حاجي را كه بشنويد و تحقيق كنيد، حتماً باور خواهيد كرد.
بگذريم. آن روز در حدود ساعت 11 صبح, جنازهي حاجي که حدود ساعت 6 صبح دعوت حق را لبیک گفته بود, هنوز كنار استخر قرار داشت و سه فرزند پسرش (چهارمي آمريكا بود و با دختر يكي از معروفترين صاحبان صنايع هوايي لاکهید آمريكا ازدواج كرده بود و پنجمي هم كه از همسر دوم بود هنوز خبردار دار نشده بود)، عباس آقا، نوكرشان را فرستاده بودند كه یک جعبهي كوكاكولا، يك جعبهي كانادا دراي و يك جعبه پپسي كولا بخرد, زیرا در زمان حیات حاجی اصولا خوردن هر نوشابه ای در آن منزل ممنوع بود, چه رسد به پپسی کولا که کلا با عقاید به شدت مذهبی حاجی مغایرت داشت. چندان كه عباس آقا جعبهها را آورد، سه پسر بدون توجه به حضور چند نفر از اهالی فامیل حملهور شدند به جعبهها و چون دربازکنی هم وجود نداشت, براي آنكه از ديگري عقب نيفتند سر شيشهها را ميكوبيدند لب حوض و محتواي نوشابه را ميريختند داخل حلق. در اين ميان، مرحوم مادر من و زن و دختران حاجي توي سرزنان شيون راه انداخته بودند و به دنبال تشييعكننده جنازه ميگشتند. براي چه كسي؟ برای كسي كه فقط در همين شهر تهران چند صد خانه را در اختيار طلبهها ی حوزه های علمیه تهران و قم و اراک قرار داده بود از بابت محاسبه ی اجاره ی آنها برای حساب و کتاب خمس و زكات و رد مظالم و سهم مبارک مراجع و... اما انگار در آن روز، همه بلعيده شده بودند و سرانجام اگر اشتباه نكنم با فشار مادر حدود 15-20 نفر جمع شدند و صلواتفرست جنازهي حاجي را به قم انتقال دادند. من از حاجي نه خوبي ديده بودم، نه بدي. اما در موردش بسيار شنيده بودم، شنيدههايي كه ترجيح ميدهم به زبان نياورم. حاجي به نرخ آن روز 300 ميليون تومان از 800 ميليون تومان اسكناس نقد موجود در منزلش را براي پرداخت به علما و روحانيون وصيت كرده بود و فقط ماهی دویست تومان ( 200 تومان) را براي 4 نفر خواهرش! از بابت هر خواهر 50 تومان در ماه برای مدت یک سال! با همه ی پارتيبازي هایی هم که صورت گرفت, وزارت دارايي راضي نشد كمتر از 270 ميليون تومان ماليات بر ارث بگيرد (پول سال 1348 را ميگويم, که یک ماشین ژیان 6 هزار تومان و یک باب منزل ویلایی با 360 مترمربع حیاط و 150 متر مربع زیربنا فقط 120 هزار تومان می ارزید!
سالها بعد، وقتي شاهد چندين تشييع جنازهي يكي دو سه نفر آدم های ساده ی فامیل بودم كه گاه فقط يك انگشتري از خود بر جاي گذاشته بودم، فكر كردم:
حاجي ح.ك، ميتوانست با آن ثروت نجومي و شگفتانگيز، چندين و چند مدرسه بسازد، هزاران دختر را به خانهي بخت بفرستد، تمام روسپيهاي محلهي بدنام تهران را صاحب خانه كند و مقرري برايشان بگذارد، چندين بيمارستان بسازد (البته حاجي يك بيمارستان ساخت. پسري هم كه در آمريكا زندگي ميكرد و پزشك جراح قلب بود به شرط معالجهي رايگان بيماران به ايران آمد و شد مدير بيمارستان، اما حاجي پس از دو ماه پرداختن مخارج بيمارستان، رگ اقتصاديش گل كرد و گفت من من این پول ها را ندارم که این طوری دور بریزم و درنتیجه بيمارستان را كه در همين مركز تهران – حوالی استاد مطهری فعلی - قرار داشت فروخت. پسر هم به آمريكا بازگشت و حتا براي گرفتن آن ارثيه سنگين هم هرگز به ايران بازنگشت) و خلاصه كاري كند كه مرگ وي هزاران چشم را به اشك بنشاند و هزاران دل را به دنبالش بكشاند، و تشیع جنازه اش کمتر از "مایکل جکسون" امروزی نباشد. اما حاجي ترجيح داد اين ثروت را مثل يك بيماري (كه واقعاً نوعي بيماري بود و هست) بيفزايد و سرانجام سه سال آخر عمر را فقط نان سنگك سوخته بخورد، شاهد بيماري رواني پسرش باشد، و در نهايت در تنهايي دنيا را وداع گويد.
بعدها شنيدم كه آن ثروت افسانهاي دود شد. بچهها و نوههاي حاجي (که یکی از معروفترین و بزرگترین کارخانه های تهران هنوز هم به نام نوه ی بزرگ اوست) هیچکدام از آن ثروت افسانه ای خیری ندیدند. هردو همسران حاجی و دوتا از پسرهایش با همسرانشان بسیار پیش از موعد فوت کردند و سرانجام از حاجی یک پسر ماند با چندین میلیارد ثروت و دو-سه هزار منزل که به علت ناراحتی روحی عمیق دولت جمهوری اسلامی برای وی و ثروتش قیم تعیین کرده, و سرانجام یک پسر حدود 50 ساله و یک دختر حدود 47 ساله که ایندو نیز بی آن که ازدواج کرده باشند, هر روز با یک گونی دسته کلید به چند خانه سر می زنند تا کسی آنها را اشغال نکرده باشد.
خب حالا پرسش من از بسیاری از دوستان متمولی که دارم اینست که با خواندن این داستان مستند, آیا هنوز هم ميخواهيد در آخر كار به جاي حاجي ح.ك باشيد؟ اگر نه، همين امروز فكر كنيد كه با ثروتي كه اندوختهايد، ميتوانيد چند نفر را خوشبخت و خوشحال كنيد؟ چند مدرسه بسازید؟ چند عروس را عازم خانه ی بخت کنید؟ چند زندانی اسیر غیر عمد را آزاد کرده و به سر خانه و زندگیشان بازگردانید؟ چند مریض را حمایت مالی کنید؟ و...
”بيل گيتس“ صاحب شركت معروف مايكروسافت و يكي از ثروتمندان جهان اين راه را برگزيده و با بازنشسته کردن خود, به همراه همسرش دایم در حال مسافرت به این سوی و آن سوی دنیاست, برای انجام کارهای خیر. به راستی کدام بودن زیباتراست. حاجی "ح.ک" یا بیل گیتس؟ خود بیندیشید و پاسخش را به خود بدهید.
تا داستان مستند بعدی, بدرود.
مردادماه 189
(انتشار یافته در شماره 262, ماهنامه صنایع پلاستیک)
بازهم نگویید به ما نگفتند, حالا دیگر وقت عمل است

حوالی ظهر دیروز, آزانس خبری "اکو پترو نیوز", بیانات آقای مهندس بیات در ارتباط با آینده صنایع پتروشیمی و رابطه آن با صنایع تکمیلی (که هنوز هم از آن با عنوان صنایع پایین دستی یاد می شود) را با این عنوان:
عبدالحسين بيات، مدير عامل شركت ملي پتروشيمي:
تدوين اساسنامه شركت ملي صنايع پتروشيمي با توجه به سياستهاي اصل 44
بر روی سایت خود قرار داد.
آنچه که در این بیانات برای ما جالب بود و به همین سبب, نزدیک به سحرگاهان روز بعد آن را بر روی دو سایت ماهنامه صنایع پلاستیک قرار دادیم, فرازی از بیانات ایشان بود که در زیر می خوانید:
"در حال حاضر داريم اساسنامه شركت ملي صنايع پتروشيمي را با ساختار و محوريتي جديد بازنويسي ميكنيم، به اين معنا كه قصد داريم ساختارهاي سازماني گذشته را به هم بريزيم و آن را بر اساس شرايط جديد بنا كنيم و بر اين اساس چترهاي حمايتي كه شركت ملي صنايع پتروشيمي در گذشته گسترانده و نقش تصدي گري داشته جمع كنيم."
گرچه در کمال تعجب, همین فراز در متن اصلی خبر یاد شده نیامده, اما چون به عنوان "لید خبر" یا همان "پیش خبر" فارسی خودمان آورده شده, پس, از منظر تهیه کنندگان خبر مهمترین بخش بوده و به همین لحاظ هم, ما ناچار شدیم همین سحرگاهان روی آن "کلید" کرده و هم اصل خبر و هم تحلیل آن را تا اول صبح سه شنبه به رویت شما برسانیم.
البته بنا بر سیاست های خبری سایت های ماهنامه,متن خبر را در وبسایت خبری ماهنامه درج کرده ایم (عینا آنچه که توسط "اکو پترو نیوز" منتشر شده), و این هم تحلیل خبر از زبان مدیر مسوول ماهنامه در سحرگان سه شنبه 26 مردادماه (امید که مشمول گناه غیبت نبا شد):
و اما, آنچه که ما را وادار کرد روی این خبر "کلید" کنیم, همانا تصمیم جناب بیات به "برهم ریختن ساختارهای سازمانی گذشته" و بنیان آن "بر اساس شرایط" جدید است. یعنی, فرضیه ای که 25 قرن است, ما ایرانی ها را اکثرا در شرایط سکون و ثبات نگه داشته است (لطفا مراجعه کنید به کتاب: " ...و در این 23 سال, اثر مهندس احمد علی ساعت نیا, مدیر مسوول ماهنامه صنایع پلاستیک). فرضیه های که حتا, سعدی علیه الرحمه هم چندی قرن پیش به آن پی برده و در دیباچه ی گلستان خود از آن یاد کرده بود:
"هر که آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت"
" وان دگر پخت همچنان هوسی وین عمارت بسر نبرد کسی"
ظاهرا, مرحوم سعدی هم در همان زمان خودش که نه ترافیکی بوده که هرکس بیاید و سلیقه ی شهردار اصلی یا محلی منطقه ها را از بین ببرد, تا طرحی جدید دراندازد, نه سازمان برنامه ای بوده که رییس جمهوری بیاید و کل آن را از بیخ برکند, نه .. و نه... و نه... خیر هیچ یک نبوده, بلکه در همان دوران سعدی همبه طور قطع این ژن بسیار غالب و قدرتمند آرایی در بدن تک تک انسان های همعصر سعدی هم وجود داشته, و هر کس که می آمدهمی گفته:" قبلی ها غلط کرده اند, سرشان نمی شده, من خرابش می کنم و بهترش را می سازم."
قدرت این ژن را باور ندارید؟ در همین صبح سحری به خداوند سبحان و پاک (آن هم در این ساعات عزیز) سوگند یاد می کنم که طی 10 سالی که از سال 76 تا سال 86 در دفتر میدان ونک بودم و آنقدر سازمان تامین اجتماعی منطقه آزارم داد و برایم برگ بدهی صادر کرد تا خودم را به میان شهر منتقل کنم (البته تصور نکنید اینجا وضع بهتر است, آش همان اش است و کاسه همان کاسه, فقط دیگر پایین تر از این جایی را ندارم که بروم), دست کم 5 تا 6 نوبت مشاهده کردم که به دلیلی ناشناخته (احتمالا تغییر شهردار منطقه), هر بار آمدند و جدول وسط خیابان "پر اسم" ولی عصر را تکه تکه کردند: یک بار دیوارهای 80 سانتی بتونی کشیدند, یک بار, جدول های بتونی کوتاه گذاشتند و از وسطش میله رد کردند, دیگر بار جدول ها را برداشتند و فقط میله ها را گذاشتند, بعد یکی دیگر آمد, و میله های بلند کار گذاشت, و سرانجام یکی دیگر آمد و میله های کوتاه قبلی را برداشت و میله های کوتاه جدید تری را داخل زمین نصب کرد. یک بار هم (که بعد از مهاجرت بنده) آمدند و اصلا کل خیابان را کندند و برای طرح جدید یکطرفه کردن, آماده کردند. هیچ صدایی هم از نمایندگان محترم تهران در مجلس برنخاست که تامین این هزینه ها با کیست؟ (البته لابد چون می دانستند که با شهروندان خوش حساب است, چیزی نمی گفتند). یا در همین بلوار 24 متری سعادت آباد, حدود 2 سال پیش چند ماهی با سر و صدای درل های هیدرولیک خواب را بر پیر و جوان و مریض و سالم حرام کردند, از بابت طراحی جدید چراغ های تزیینی وسط خیابان (که البته و خدا وکیلی, هم خیلی زیبا بود و هم چشم نواز و آرامبخش), هنوز 5-6 ماهی از این خدمت بزرگ نگذشته بود که صبحی از خواب بیدار شدیم و دیدم از چراغ ها هیچ خبری نیست. چرا کاشتند؟ نفهمیدیم و چرا برداشتند؟ بازهم نفهمیدیم. ولی اینن را فهمیدیم که اگر عوارض نوسازی خود را به موقع بدهیم شهروندان خوش حسابی هستیم که ممکن است جایزه هم ببریم.
بگذریم, خیلی از اصل مطلب, یعنی "نوسازی جدید پتروشیمی" به دور افتادیم.
آری, مقصود نخست بنده این است که حالا اگر اقای مهندس بیات آمده اند و فرموده اند که:
"....، به اين معنا كه قصد داريم ساختارهاي سازماني گذشته را به هم بريزيم و آن را بر اساس شرايط جديد بنا كنیم..."
شما بایستی بدانید که این تصمیم یک سبقه ی تاریخی 25 قرنی دارد (حالا من به آنها که خودشان را به زمین و زمان می کوبند که ما 7 هزار سال تاریخ تمدن داریم – از همین نوع؟؟!!- کاری ندارم) و شخص آقای بیات تقصیری ندارند. ایشان هم تازه آمده اند و پی برده اند که شرایط قبلی چیز خوبی نبوده, و ایشان باید یک برنامه ی جدیدی بر اساس شرایط جدید بنا کنند. مشکل برای این نگارنده, دقیقا دنباله ی همین بیانات بالاست که فرموده اند:
"....و آن را بر اساس شرايط جديد بنا كنيم و بر اين اساس چترهاي حمايتي كه شركت ملي صنايع پتروشيمي در گذشته گسترانده و نقش تصدي گري داشته جمع كنيم."
بله, مشکل نگارنده در همین یک خورده جمله است و اصلا به بقیه بیانات ایشان که جای مقداری فعل و فاعل و این چیزها در آن عوض شده و یک مقدار هم کاربرد مفعول های باواسطه و بی واسطه در آنها خالیست, کاری ندارم, و مشکل من در اینست که نکند, جناب بیات هم به عمد از واقعیت های گذشته به دور نگه داشته شده باشند و به اشتباه فکر کرده اند که واقعا تعدادی "چتر های حمایتی" عجیب و غریب بر سر صاحبان صنایع "گسترانده" شده بوده و حالا ایشان مسوولیت جمع آوری این چترها را به عهده دارند؟. در واقع دلم می خواهد, یک بنده ی خدایی به گوش ایشان برساند که اصلا همه ی اعتراض ها و دعواهای صاحبان صنایع پلاستیک و مدیران تشکل ها در دوران قبل از ایشان بر سر این بود که تولید کنندگان واقعی 17 سال است که به دنبال این چتر حمایتی می گردند, اما آن را پیدا نمی کنند. هم چنین شاید ایشان بازهم نمی دانند که اگر هم "چتر های حمایتی" وجود داشته, که بنده شهادت می دهم وجود داشته, این چترها بر سر کسانی سایه می انداخته که هرکه بوده و هرچه بوده اند, صاحب ابزار تولید و تبدیل نبوده اند, یعنی یا سفارشی بوده اند و یا روی کاغذی, که مفهوم عملی آن اینست که اصولا "چترهای حمایتی" بر سر صاحبان واقعی صنایع تبدیلی نبوده است. از آن یکی چترها هم که اصلا نمی شود سخن گفت.
با این ترتیبات, خدا شاهد است در این صبح سحری من دلنگران آن هستم که نکند در این برنامه ی جدید, ایشان خدای ناکرده یک چیزهایی را از بین ببرند که دیگر نشود درستش کرد. و به همین سبب هم, این را نوشتم تا به دوستان در صنایع واقعی (نه روی کاغذی) هشدار دهم که بنابر فرمایشات جناب مهندس بیات, یک پروسه یا پروژه ی "تخریب و بازسازی" در پتروشیمی در جریان است, و لازم است که مدیران تشکل ها از همین حالا بشتابند برای کمک به جریان "بازسازی" مورد نظر جناب مهندس بیات. همین و بس.
ان شاء الله که موفق باشند و باشید و در پی این سه ساعت تلاش سحرگاهی ما برای آگاه سازی فی الفور شما, انتظار داریم که بعدها بازهم نگویید که:
"... به ما نگفتند, حالا دیگر وقت عمل است"
نیز در این ساعات عزیز, از خداوند سبحان مسئلت دارم که هرگز و هرگز و هرگز, کار جناب مهندس بیات, همانند 4-5 مدیر عاملی که پس از آقای مهندس نعمت زاده آمدند و در این سمت نشستند و دیر یا زود رفتند, مشمول دو بیت دیگر از همین مضامین در دیباچه گلستان سعدی نشود که فرموده بود:
"هر دم از عمر می رود نفسی چون نگه می كنم نمانده بسی"
" خجل آن كس كه رفت و كار نساخت كوس رحلت زدند وبار نساخت"
احمد علی ساعت نیا
26 مردادماه 1389
بزرگمرد پژوهشی پلیمر هم رفت!

روز 20 مردادماه, خبری به کوتاهی زیر بر روی سایت خبری وزارت علوم, تحقیقات و فناوری قرار گرفت:
"طی حکمی از سوی دکتر کامران دانشجو وزیر علوم ،تحقیقات و فناوری ، دکتر علی اکبر یوسفی به عنوان رئیس پژوهشگاه پلیمر و پتروشیمی ایران منصوب شد .
به گزارش روابط عمومی وزارت علوم ،در بخشی از حکم وزیر علوم آمده است : امید است با جلب مشارکت دستگاه های وابسته به این صنعت و بهره مندی از تجارب اعضای هیئت علمی و همکاران متعهد در تحقق اهداف تبیینی در برنامه تقدیمی اینجانب به مجلس شورای اسلامی ، و نیز حصول به اهداف و برنامه های مربوط به تبدیل علم به ثروت و انجام پژوهش های کاربردی و تقاضا محور موفق و موید باشید .
گفتنی است دکتر یوسفی عضو هیئت علمی دانشگاه و پیش ازاین ریا ست مرکز پژوهش پتروشیمی بندر امام خمینی (ره) و همچنین ریاست پژوهشگاه علوم و فناوری رنگ را بر عهده داشته است .
همچنین وزیر علوم طی نامه جداگانه ای از خدمات ارزنده دکتر حمید میر زاده رئیس سا بق پژوهشگاه پلیمر و پتروشیمی ایران در طول مدت تصدی این مسئولیت تقدیر و تشکر نمود ."
متن خبر, نسبت به 24 سال خدمات خستگی ناپذیر "دکتر حمید میرزاده" آن چنان کوتاه بود که فارغ از برخی سایت های خبری, حتا روابط عمومی وازرت علوم هم ناچار شد با حذف دو خط از تعریف ها ابتدایی حکم انتصاب رییس جدی پژوهشگاه پلیمر و پتروشیمی ایران, آن را "بخشی از حکم وزیر" اعلام کند. و این همان متنی بود که همان برخی از سایت های خبری عینا منتشر کرده و آن را به حساب کارهای خبری خود گذاشتند.
مردی که رفت:
دکتر حمید میرزاده, استادی که بزرگترین پژوهشگاه پلیمری ایران و خاورمیانه را از دفتری در خیابان دکتر فاطمی تهران آفرید, متولد سال 1329 در شهر سیرجان بود و در حالی که سمت های مهم حکومتی داشت (از جمله معاونت اجرایی ریاست جمهوری در زمان آقای هاشمی رفسنجانی) اما هرگز پی جویی علم و دانش را رها نکرد, و از زمان تاسیس پژوهشگاه پلیمر در سال 1365 و پیگیری طرح های متعدد توسعه ی این پژوهشگاه, همواره به تحقیقات خود که بیشتر بر محور کاربرد پلیمرها در پزشکی بود, ادامه داد. کارنامه درخشان او را در شماره 263 ماهنامه مطالعه خواهید کرد.
مردی که آمد:


دکتر علی اکبر یوسفی که با حکم وزیر علوم, جایگزین دکتر حمید میرزاده شده, متولد شهر ری است و 45 سال دارد. وی صرفا 7 سال عهده دار مسوولیت های گوناگون در 6 مرکز مختلف بوده و طولانی ترین زمان مسوولیت را به مدت 2 سال و نیم در سمت رییس پژوهشگاه علوم و فناوری رنگ در کارنامه دارد.
مدرک دکترای دکتر یوسفی در رشته مهندسی شیمی از دانشگاه Laval است (سال 1999 میلادی) و مدارک کارشناسی خود در رشته شیمی را از دانشگاه شهید چمران اهواز (1366) و مدرک کارشناسی ارشد خود را در شیمی آلی از دانشگاه تربیت معلم (1370) اخذ نموده است. نام وی در 13 طرح تحقیقاتی به عنوان مجری, و در 4 طرح تحقیقاتی به عنوان همکار ثبت شده است. اطلاعات بیشتری در مورد دکتر یوسفی در شماره 263 ماهنامه منتشر خواهد شد.
برای, دکتر حمید میرزاده, که یادگاری عظیمی را از خود بر جای گذاشت و از سوی داوران جشنواره 2 سالگی ماهنامه صنایع پلاستیک هم به عنوان نفر اول در زمینه ی خدمات علمی و فنی برگزیده شد, آرزوی سلامتی داریم و جای وی را همواره در دیونی که به این دست از مدیران داریم در قلبمان و همانند خودش سبز نگاه می داریم.
وبرای دکتر یوسفی هم دعا می کنیم که بتواند ودیعه ای را که از سوی وزیر علوم به وی سپرده شده, پایدارتر و شاخص تر از آنچه که بود حفظ نماید, چرا که اگر آنها که به دنبال کسانی که رفته اند, می آیند, اگر نتوانند موفق تر عمل کنند, جز واپسگرایی چیزی بر جای نخواهد ماند.
پارس آنلاین و خاک گور

سعدی علیه الرحمه, که از مفاخر ادب و اندیشه ی ایرانی است, و حکایت های وی (اگر مردم وقت بگذارند و آنها را خوانده و بیاموزند) در ذیل حکایتی (که اصل آن در پایان این مقال آمده است) که به دنیا پرستی انسان ها نشانه دارد, شعری بسیار نغز را برای اتمام حجت آورده است, که می گوید:
آن شنیدستی که در اقصای غور بار سالاری بیفتاد از ستور
گفت: چشم تنگ دنیا دوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور
پس از مدت ها مبارزه با نفس خودم, از بابت مقابله با تجاوزی که چند ماهی است به حقوق من و همکارانم در ماهنامه ی صنایع پلاستیک, و هم چنین تعدادی قابل توجه از سایر مطبوعات تخصصی روا داشته شده, امروز پس از تلفن اتمام حجتی که با انسان هایی بی اخلاق و تجاوزگر داشتم و پاسخ نهایی این بود که:"قانونی وجود ندارد و بروید هر کاری دلتان می خواهد بکنید", تصمیم گرفتم این مطلب را بازگو کنم. خواه قانونی وجود داشته باشد یا نه و خواه مسوولان محترم وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و قوه ی محترم قضاییه که "دست به فیلترینگ" مبارکی دارند, به این حق خواهی توجه کنند یا نه, این نوع مطالب بایستی که برای ثبت در تاریخ هم که شده, منتشر شود. و اما, اصل حکایت و ارتباط آن با "پارس آنلاین":
در ایام نوروز که در تنهایی خود خواسته ی 12 روزه, وجود اینترنت تنهایم نمی گذاشت, در تلاشی برای حل مشکلی که با شرکت "پارس آنلاین" داشتم بر روی صفحه ی اول این شرکت بسیار معتبر داده پردازی و خدمات اینترنتی, تبلیغ و تشویق به عضویت در ویسایتی را دیدم که برایم بسیار جالب بود. بی درنگ به آن وبسایت مراجعه کرده و فرم عضویت را هم تکمیل کردم و به سراغ صفحاتی رفتم که از یک بانک بزرگ اطلاعاتی مطبوعات کشور بر می داد. بازهم خوشحال تر شدم و جستجو گر برای این که ببینم آیا از "ماهنامه ی صنایع پلاستیک" هم یادی شده یا خیر؟ پاسخ مثبت بود, اما فاجعه آنجا رخ داد که وقتی خواستم یکی از صفحات ماهنامه را ببینم, با پیامی به این مضمون مواجه شدم: "دیدن هر صفحه 100 تومان هزینه دارد".
بر آشفته شدم, نه از این بایت که مطالب تخصصی صفحه ای 100 تومان ارزش ندارد, بلکه از این بابت که چقدر فضای اینترنتی این کشور هرج و مرج است که هرکس که دلش بخواهد می تواند آثار دیگران را برداشته و در معرض دید دیگران قرار دهد. البته اگر حسن نیتی در این کار باشد, اشکالی هم ندارد, اما وقتی بنده و برخی از دیگر همکارانم با رعایت وضعیت مالی دانشجویان و دانش آموزان همین مطالب را به رایگان در اختیار سایت دیگری به نام "magiran.com" قرار داده ایم تا آن سایت هم با حق اشتراکی ارزان این مطالب را به رایگان در اختیار دیگران قرار دهد, چرا باید تشکیلاتی مثل "پارس آنلاین" با این همه فعالیت و درآمد کهکشانی وجهه ی خود را برای تبیلغ این اقدام خلاف پایین بکشد؟ آیا بازهم برای افزایش اندکی بیشتر درآمد؟ و اگر چنین است حق ندارم به هنگام نوشتن این مطلب به یاد آن حکایت و شعر معروف سعدی بیافتم؟
پس از تعطیلات نوروزی این موضوع را با همکارم خانم علیزاد منیر مطرح کردم و خودم نیز اعتراضیه ای به "پارس آنلاین" نوشتم. موضوع برای چند روزی حل شد, آن تبلیغ هم برداشته شد, اما به محض اینکه آبها از آسیاب افتاد, مجددا همان تبلیغ بر روی سایت "پارس آنلاین" قرار گرفت. گرچه ممکن است به خاطر اقدامات دیروز تا به حال مجددا آن را حذف کند.
من بسیار متاسف هستم از اینکه, در این کشور همواره و همواره و فقط و فقط, تنها دغدغه ی مسوولان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و قوه ی محترم قضاییه, رسیدگی به مسایل سیاسی صرف است و وجود چنین فضایی به متجاوزینی مثل مدیران همین شرکت "ایلا نرم افزار" اجازه می دهد که هم به حقوق دیگران تجاوز کنند و هم آنان را در اعتراض به تضییع حق شان, تهدید کنند که" هرکاری دلتان می خواید بکنید".
بازهم می پرسم, آیا فریاد رسی هست؟
در پایان ابتدا, همان حکایت پند آموز سعدی و سپس متن کامل شکایت خود به مرجع رسیدگی به این تخلفات را آورده ام. امید که اولی آموزنده و برای دومی گوش شنوایی باشد.
احمد علی ساعت نیا
17 مردادماه 1389
اول: حکایت سعدی علیه الرحمه
سعدی می گوید: شنیدم بازرگانی صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل غلام خدمتکار( که شهر به شهر برای تجارت
حرکت می کرد) یک شب در جزیره ی کیش واقع در خلیج فارس مرا به حجره خود دعوت کرد به حجره اش رفتم ,از
آغاز شب تا صبح , آرامش نداشت مکرر پریشان گویی می کرد و می گفت:
" فلان انبارم در ترکستان است و فلان کالایم در هندوستان است, و این قباله و سند فلان زمین می باشد و فلان چیز در
گرو فلان جنس است, و فلان کس ضامن فلان وام است , در آن اندیشه ام که به اسکندریه بروم که هوای خوش دارد,
ولی دریای مدیترانه توفانی است, ای سعدی! سفر دیگری در پیش دارم ,اگر آن را انجام دهم, باقیمانده عمر گوشه نشین
گردم و دیگر به سفر نروم."
پرسیدم: آن کدام سفر است که بعد از آن ترک سفر می کنی و گوشه نشین می گردی؟
در پاسخ گفت: می خواهم گوگرد ایرانی را به چین ببرم,که شنیده ام این کالا در چین بهای گران دارد, و از چین کاسه
ی چینی بخرم و به روم ببرم , و در روم حریر نیک رومی بخرم و به هند ببرم و در هند فولاد هندی بخرم و به شهر
حلب سوریه ببرم, و در آنجا شیشه و آینه ی حلبی بخرم و به یمن ببرم ,و از آنجا لباس یمانی بخرم و به پارس همان
ایران بیاورم, بعد از آن تجارت را ترک کنم و در دکانی بنشینم( به این ترتیب یک سفر او به چندین سفر طول و دراز
مبدل گردید).
او اینگونه اندیشه های دیوانه وار را آنقدر به زبان آورد که خسته شد و دیگر تاب گفتار نداشت, و در پایان گفت:
ای سعدی! تو هم سخنی از آنچه دیده ای و شنیده ای بگو گفتم:
آن شنیدنی که در اقصای غور بار سالاری بیفتاد از ستور
گفت: چشم تنگ دنیا دوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور
دوم: متن شکایت
مدیریت مرکز رسیدگی به تخلفات وب سایت ها:
با سلام
احتراما به استحضار می رساند که سایتی به نام "نما متن" به آدرس
{ توجه: در نامه اصلی آدرس این وبسایت داده شده, اما برای جلوگیری از تبلیغ مضاعف, در این حکایت جای آن را ؟ پر کرده است}
که در سایت ساماندهی هم به ثبت نرسیده است, بدون کسب مجوز از دهها نشریه تخصصی, اقدام به انتشار مطالب این نشریات و فروش آنها از طریق "لوح فشرده" به دانشگاهها و به عموم از طریق وب سایتی که برای هر صفحه از این مقالات از مردم وجهی را دریافت می کند نموده است. با توجه به اینکه مسوولین این سایت وقیحانه تهدید می کنند : " که بروید هر کاری دلتان می خواهد بکنید", و با توجه به اینکه دست کم در مورد دونشریه:
اول: ماهنامه صنایع پلاستیک که صاحب امتیاز آن هستم
دوم: نشریه "بسپار" که صاحب امتیاز آن از همکاران گرامی اینجانب است
اطمینان دارم که هیچ گونه مجوزی به آنان نداده ایم, لذا از آن مدیریت محترم درخواست رسیدگی عاجل و فیلترینگ این سایت را دارم. زیرا اگر بی توجه بمانید, در این فضای خوفناک مجازی اینترنت دیگر سنگ روی سنگ بند نمی شود. طرفه آنکه در کمال تاسف, تشکیلاتی عظیم مثل "پارس آنلاین" هم مبلغ و مشوق و معرفی کننده ی این سایت بوده است.
رونوشت آخرین نامه ای را که امروز به مسوولین سایت یاد شده نوشته ام و گویای تمام مطلب است, جهت استحضار جنابعالی در زیر آورده ام.
در اتنظار اقدام و پاسخی بایسته
و با احترام
احمد علی ساعت نیا
صاحب امتیاز و مدیر مسوول
ماهنامه صنایع پلاستیک
17 مردادماه 1389
با قدمت انتشار از سال 1364
متن نامه ی ارسالی به شرح زیر است:
آغاز
به نام حضرت حق
مدیران محترم شرکت ایلا نرم افزار
با سلام
مدتی است که از طریق تبلیغات درج شده بر روی سایت "پارس آنلاین" و هم چنین اطلاع سایر دوستان متوجه شده ام که شما بدون کسب مجوز از تعدادی از نشریات (اسامی و تعدادشان را نمی دانم اما در مورد ماهنامه صنایع پلاستیک وبسپار اطمینان دارم که مجوزی کسب نکرده اید), حاصل زحمات چندین ساله ی عده ای را به رایگان در خدمت مقاصد مادی جاه طلبانه ای قرار داده اید, که نه قانونی است, نه اخلاقی است, و نه خداپسندانه.
اول) قانونی نیست, چون اصولا وب سایت شما وب سایتی قانونی نیست و توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت نرسیده است.
دوم) قانونی نیست, چون شما حاصل زحمات عده ای را به رایگان دریافت کرده و بر اساس عضوگیری پولی به ثمن بخس می فروشید
سوم) قانونی و اخلاقی نیست, چون شما از پدید آورندگان این مطالب مجوزی ندارید
چهارم) خداپسندانه نیست, چون شما به حقوق دیگران تجاوز کرده اید و مفهوم این کار یعنی تضییع حق الناس که خداوند رحمان در سوره ی مبارکه ی "آل عمران" تاکید کرده است که "از بین برندگان حق الناس را حتا با شفاعت پیامبران و اولیاء امر نیز نمی بخشد"
البته می دانم برای کسانی که در روز روشن و بدون هیچ مجوزی این چنین به حقوق دیگران تجاوز می کنند, و به کسانی هم که معنرض آنها هستند پاسخ می دهند که: " هیچ قانونی وجود ندارد و بروید هرکاری دلتان می خواهد بکنید", این حرفها پشیزی ارزش ندارد. با این حال باور داشته باشید که اولا قانون وجود دارد, ثانیا اگر از ما هم کاری بر نیاید, روز جزایی هست که به هر تقدیر چون شما در "جمهوری اسلامی ایران" مشغول فعالیت هستید, دست کم باید باور داشتن آن را تظاهر کنید.
دوستانه از شما انتظار دارم, مطالب ماهنامه صنایع پلاستیک را از این گردونه خارج فرمایید.
با احترام – احمد علی ساعت نیا
صاحب امتیاز و مدیر مسوول
ماهنامه صنایع پلاستیک
17 مردادماه 1389
پایان
تفحص لازم نیست, تجسس لازم است
در حالیکه عبدالحسین بیات، مدیرعامل شرکت ملی صنایع پتروشیمی، طی ماههای گذشته به طور مداوم بر حفظ اصولی و دقیق نکات ایمنی در واحدهای پتروشیمی تاکید کرده است، یک مجتمع پتروشیمی دیگر در منطقه ویژه اقتصادی پارس (عسلویه) دچار انفجار شد.
آژانس خبری صنایع نفت و پتروشیمی (اکوپترو نیوز) این خبر را به این صورت اعلام کرده است: ساعت 14 روز گذشته ( 4 شنبه 13 مردادماه) در حالی که کارکنان مجتمع پتروشیمی پردیس بر روی خط لوله گاز این مجتمع مشغول به کار بودند، این لوله دچار نشتی گاز و بالاخره انفجار شد که مرگ 5 و جراحات شدیدی برای یک نفر از کارکنان این مجتمع را به دنبال داشت.
بر اساس این گزارش اگرچه فاز 2 مجتمع پتروشیمی پردیس که هفته گذشته با حضور رییس جمهور افتتاح شد، در مدار تولید قرار دارد ولی فاز یک این مجتمع از مدار تولید خارج شده و پس از تعمیرات اساسی و برآورد میزان خسارات مشغول به کار خواهدشد.
همچنین محمود محمدی، رییس واحد آتشنشانی مجتمع پتروشیمی پردیس در این خصوص به خبرنگار اکوپترو نیوز گفت: «علت دقیق حادثه هنوز مشخص نشده و به علت پیچیدگی موضوع، کمیته تحقیق و تفحصی متشکل از اعضای واحد H.S.E شرکت ملی صنایع پتروشیمی و شرکت پتروشیمی پردیس تشکیل شده تا میزان خسارات مالی و همچنین میزان تعمیرات مورد نیاز در این واحد مشخص شود.»
به گزارش اکوپترو نیوز شنیدهها حاکی از آن است که انفجار در پتروشیمی پردیس ناشی از پوسیدگی لولههای انتقال گاز بوده است اما ریس واحد آتش نشانی مجتمع پردیس در این باره اظهار نظری نکرد و انتشار اطلاعات بیشتر در این خصوص را به روابط عمومی شرکت ملی صنایع پتروشیمی ارجاع داد. همه اینها در حالی است که مجتمع پتروشیمی پردیس جزو پتروشیمیهایی است که طی 6 سال گذشته افتتاح شده و طبیعتاً لوازم، ابزار و تجهیزات آن نباید قدیمی وکهنه باشد.
کارشناسان بر این باورند که دلیل خوردگی زیاد در پتروشیمی، باعث آتشسوزیهای گسترده در این حوزه میشود و زمانی که یک واحد، خارج از مدار تولید قرار میگیرد، به میزان خسارات بستگی دارد.
به این ترتیب اگر خسارات و آتشسوزی به غیر از لولهکشی مجدد به تاسیسات الکترونیکی و تاسیسات ابزار دقیق نیز رسیده باشد و این تاسیسات هم نیاز به تعمیرات اساسی داشته باشند، زمان بیشتری برای ورود دوباره مجتمع به خط تولید نیاز است.
گفتنی است در طول سال جاری، این سومین مجتمع پتروشیمی است که دچار سانحه میشود که به نظر میرسد میزان خسارات در انفجار پتروشیمی پردیس در این میان از دیگر سوانح آتشسوزی مجتمعهای پتروشیمی شدیدتر بوده است.
و اما تحلیل ماهنامه از این خبر:
نمی دانیم, در آن بخش از خبر تنظیمی "اکو پترونیوز" که آن را با هایلایت زرد مشخص کرده ایم, نویسنده ی خبر به عمد لغت "خوردگی" را بدون موصوف آن به کار برده و یا فقط فراموش کرده که توضیح دهد که از "خوردگی" چه بخشی صحبت می کند. نظر وی هرچه بوده باشد, ما نیز اطمینان داریم که اصولا بخشی از این ثروت های عظیم ملی که مدیرانی چون مهندس نعمت زاده آن را برای این کشور پدید آورده اند, اصولا به دلیل پدیده ی "خوردگی" در حال نابودیست. البته ملت ایران قرنهاست که با این پدیده آشنایی دارد, اما وقتی این "خوردگی" ها جان انسان ها را نیز به کام می شود, تراژدی "خوردگی" دردناک تر می گردد.
پیشنهاد ما اینست که بهتر است کارشناسان "نفت و پتروشیمی" برای یافتن علت این حادثه یا فاجعه, به جای یک هیات تفحص, یک هیات تجسس را به کارگیرند.
ان شاء الله.
حوالی ساعت 2 بعد از ظهر روز جهارشنبه 13 مردادماه, آتش سوزی بزرگی در واحد "پردیس 1" منطقه ی پتروشیمی عسلویه رویداد که منجر به کشته و زخمی شدن تعدادی از کارکنان شریف و متخصصین این واحد گردید.

خبرگزاری نیپنا, وابسته به صنایع
پتروشیمی, این خبر را به این صورت بر روی سایت خود قرار داده است:
در ساعت 14:00 امروز (13 مرداد ماه) در حالی که کارکنان تعمیرات مشغول رفع نشتی از خط آمین ارسالی به برج جذب واحد قدیم آمونیاک پتروشیمی پردیس (پردیس 1) بودند, به دلیل افزایش نشتی خروج گاز سنتز آتش سوزی رخ داد که با ابتکار عمل مناسب و به موقع گروه های ایمنی و آتش نشانی و بهره برداری، از توسعه آتش سوزی جلوگیری و سرانجام آتش در ساعت 15 کنترل و مهار شد.
در حال حاضر واحد مذکور تحت کنترل کامل در وضعیت عادی قرار است و این در حالی است که واحدهای آمونیاک و اوره جدید (پردیس 2) بدون مشکل در مدار تولید قرار داشته و هیچگونه وقفه ای در کار آنها ایجاد نشده است.
با بروز حادثه آتش سوزی، بلافاصله ستاد بحران در پتروشیمی پردیس تشکیل و اقدامات هماهنگی و کنترلی را تحت بررسی و نظارت لازم قرار داده است.
گفتنی است، در این حادثه پنج نفر از همکاران شریف و فداکار پتروشیمی پردیس جان خویش را در راه اعتلای صنعت نفت کشورمان ایران عزیز تقدیم نموده و به دیار حق شتافتند (روحشان شاد و قرین رحمت الهی باد) همچنین سه نفر از همکاران نیز مجروح شده اند که به سرعت تحت درمان قرار دارند.
در همین حال, شبکه ی خبر تعداد کشته شده های این حادثه را 7 نفر اعلام کرده و یک سایت غیر رسمی نزدیک به منطقه از کشته شدن 25 نفر یاد کرده است. هرچه هست, مثل اکثر اخبار حوادثی که به گونه ای به ارگان های دولتی مربوط می شود, کسب اخبار موثق در این رابطه دشوار به نظر می رسد. با این حال, پیام تسلیت بسیار فوری, معاون وزیر نفت و مدیر عامل شرکت ملی صنایع پتروشیمی ایران (آقای مهندس بیات) از جدی تر بودن حادثه حکایت دارد. پیام مهندس بیات توسط روابط عمومی شرکت ملی صنایع پتروشیمی, به شرح زیر انتشار یافته است:
مهندس عبدالحسین بیات درگذشت تاسف و تاثر بار 5 تن از همکاران پر تلاش، مومن و صدیق مجتمع پتروشیمی پردیس 1 را بر خانواده بزرگ صنعت پتروشیمی، به ویژه خانواده های دغدار این عزیزان تسلیت گفت .
مدیر عامل شرکت ملی صنایع پتروشیمی در پیام خود، از ایزد منان برای درگذشتگان علو درجات و رحمت الهی و برای بازماندگان صبر جمیل، پایداری و اجر شایسته خواستار شد.
نقطه سر خط !
گشتیم و گشتیم و گشتیم, و تازه به اول خط رسیدیم. ماجرا چیه؟ همون بحث شیرین "مواد اولیه" و توزیع آن که .... بهتره اصل مطلب را بخوانید:
گفته می شود که, جناب آقای مهندس "مس فروش" ریاست محترم سازمان صنایع و معادن استان تهران در دور جدید مسابقه ی بهترین شعار مسکن (یعنی آرامبخش) برای نیازمندان واقعی به مواد اولیه ی پلیمری, در اظهار نظری فرموده اند که:

تحویل مواد اولیه پتروشیمی به واحدهای غیر فعال پلیمری از اول شهریور ماه ممنوع است.و وزارت صنایع و معادن بر اساس یک طرح ابلاغی تنها مجوز تحویل محصولات پتروشیمی پایه به واحدهای فعال که دارای شناسه صنعتی می باشد را مجاز دانسته است.
وی هم چنین اعلام کرده است که: با این تصمیم گیری که از اول شهریور ماه اجرایی خواهد شد.واحد های صنعتی دارای پروانه بهره برداری ،کارت شناسایی و گواهی صنعتی که فعالیت آنها مورد تائید ادارات استانهای تابعه وزارت صنایع و معادن می باشد، حق دریافت مواد اولیه از بورس کالا را دارند.
به گفته ی ایشان, ،دلایل اصلی این تصمیم گیری وزارت صنایع و معادن اعتراض تشکلها و انجمن های همگن فعال در زمینه تولید محصولات پلاستیکی به عرضه مواد اولیه به واحدهای غیر فعال و دلالها در بورس کالا و مکاتبات و جلسات متعددی است که با نهاد ریاست جمهوری و وزارتخانه های صنایع و معادن و نفت و شرکت های پتروشیمی بوده است.مس فروش خاطر نشان ساخت: پیشنهاد مشخص برای اجرای این طرح تهیه و ارسال فهرست شرکت های صنعتی فعال تا اول شهریور ماه برای شرکت بازرگانی پتروشیمی و بورس کالا می باشد.
بسیار خوب. مبارک است ان شاء الله. اما, آیا این اختراع مجدد چرخ نیست؟ شاید جناب مس فروش بهخاطر نداشته باشند که سالها قبل پس از آنی که جیب عده ای دلال و سوداگر مواد به برکت اختلاف قیمت های نجومی قیمت دولتی مواد پلاستیک با قیمت واقعی آن لبریز شد و ناگهان عده ای از سرپولک و سه راه سیروس و... ابتدا به زعفرانیه و نیاوران و سپس به کانادا و آمریکا مهاجرت کردند, و وهیچ کس هم به داد و فریاد صاحبان واقعی صنایع توجهی نکرد, عقلای قوم نشستند و دستور دادند تا این مواد وطنی فقط به مجوز دارها فروخته و تحویل شود. با این تصمیم, اول یک اتحادیه ی بی جوازها تشکیل شد و آنها هم حق خواهی کردند, بعد خیلی از پلاستیک سازها که اعداد روی ماشین حسابشان نشان می داد که باید مریض باشند که با این همه مشکلات تولید, این مواد قیمتی را بگیرند و به محصول تبدیل کنند, شدند مواد فروش به کسانی که نه مجوز تولید داشتند و نه پارتی برای حضور در تشکل بی جوازها, و آنها هم پیوستند به لشکر راهیان کانادا و آمریکا و سرانجام وزارت صنایع و ادارات تابعه ی استان ها هم که دلنگران طرح های مهندس نعمت زاده بودند از بابت تولید سالی 9 میلیون تن مواد پلیمری, شروع کردند به صدور مجوز برای واحدهایی که فقط جایشان روی کاغذ بود و حتا محض رضای خدا (و نه بنده ی خدایی که باید بازرسی می کرد و وجود آنها را تایید می کرد) یک چاردیواری هم نداشتند. و وقتی که دوباره معلوم شد که همه ی این تلاش ها بیهوده بوده و هرکس که توانسته خرده و برده و این وسط فقط سر تولید کننده ی واقعی بی کلاهه مانده, داستان بورس شروع شد و بعد...
اصلا یکی دو هفته صبر کنید تا تحلیل مدیر مسوول ماهنامه را در شماره 263 (شهریور ماه) بخوانید.
|
بحران یا بحران سازی؟ در حالی که به دلیل شرایط پیش آمده در توزیع مواد پلیمری در سطح کشور, این روزها نیاز به ایجاد اتحاد در میان اعضای تمام تشکل ها با هیات های مدیره ی آنها و هم چنین ضرورت تلاش برای ایجاد صمیمیت و رفاقت در میان اعضای هیات مدیره ی این تشکل ها و تمامی آنها با یکدیگر بیش از هر زمانی احساس می شود, متاسفانه باز هم دست هایی از آستین های بحران سازهای در خفا بیرون آمده و تلاش می کنند تا با پیش کشیدن مسایلی پیش پا افتاده و قابل حل و س این رسانه, بدون هیچ اشاره ای به این تحرکات, صرفا وظیفه ی خود می داند تا از چند نفری که در این بحران سازی هانقش دارند, تقاضا کند تا به جای این اقدامات تلاش کنند تا (اگر مدعی دلسوزی برای صنعت هستند) به جای ایجاد جو تشنج و بد دلی میان صاحبان صنایع و مدیران تشکل ها, فضایی از دوستی و اتحاد دی میان آنان پدید آید. ایجاد بحران در تشکل ها به نفع هیچکس نیست, حتا همان بحران سازها. |
گزارشی از مجمع فوق العاده ی شرکت تعاونی
یک ده آباد
با آن که حدود یک سال است که دیگر از حضور در هر تشکلی پرهیز دارم, اما به دلیل نوشدن و نوگرایی دو تشکل"تعاونی صنایع پلاستیک استان تهران" و " اتحادیه صنف پلاستیک" (آن طور که اعضای جدید هر دو هیات مدیره می گویند), به دنبال فرصتی بودم تا با حضور در جمع آنان شاهد این تحولات و چند و چون آن باشم. خوشبختانه, این انتظار دیری نپایید و تلفن های دوستانه و در پی آن دریافت دورنگاری به عنوان دعوتنامه از طرف رییس جدید هیات مدیره تعاونی (آقای رضازاده طرقی) برای حضور در مجمع عمومی فوق العاده شرکت تعاونی, مرا موظف کرد تا از این فرصت استفاده کرده و با حضور در این مجمع, هم از چند و چون وقایع و شایعات گذشته اطلاعی کسب کنم و هم به ارزیابی این نوآوری ها بپردازم. مطلب زیر گزارش یک شب پر هیجان دیگر در جمع صنعتکاران پلاستیک است.
* * * * *
گرچه ساعت شروع مجمع در دعوتنامه ها 5 بعدازظهر ذکر شده بود, اما بر اساس عادت, بنده و دو تن از همکارانم برای پرهیز از برخورد با ترافیک عصرگاهی "همت" چندان زود حرکت کردیم که راس ساعت 4 بعد از ظهر در محل پژوهشگاه پلیمر و پتروشیمی ایران بودیم و در آنجا بود که متوجه شدیم جلسه ساعت 6 بعدازظهر آغاز می شود, اما به این صورت نوشته اند که همه تا 6 آنجا باشند.
با این حال و به رغم تمامی این تمهیدات و تغییر ساعت آغاز جلسه به 6 و 45 دقیقه, هنگامی ک تلاوت آیات آسمانی رسمیت آغاز جلسه را اعلام می کرد, فقط تعدادی نزدیک به 50-55 نفر در سالن حاضر بودند و این برای یک شرکت تعاونی با دست کم 800 نفر (و بلکه بیشتر) عضو صاحب صنعت, و/یا برای اعضاء این تعاونی آماری جالب نیست. چرا که هم به مناسبت سال نو و هم به مناسبت تغییر هیات مدیره (آن هم با آن همه سر و صدا و جار وجنجال) انتظار می رفت تعداد حاضران دست کم به 50 در صد کل تعداد اعضاء برسد, حال آنکه با چندین بار بررسی و تا پایان شب, تعداد حاضران (که البته تعدادی از آنها نیز میهمانان و اعضای تعاونی و کارکنان مشاوران جدید تعاونی بودند ) به سختی به 9 درصد کل اعضاء رسید که اصلا آماری قانع کنند به شمار نمی آمد. از حضور افرادی هم که معمولا وجودشان به این دلیل که با کسی رودربایستی ندارند و بنابراین موجب گرمی مجلس از طریق ایجاد بحث های داغ می شوند خبری نبود و بنابراین تعدادی هم که آمده بودند تا از حضور همکارانی مثل عیسی غریبی, برادران میرحیدری, خرازی زاده و... فیض ببرند, سرشان بیکلاه ماند. مهدی پورقاضی هم که می تواند یک تنه کل مجلس را حریف باشد, سرما خورده بود و محمد رضا مونسان هم در سوگ عموی خود (مرحوم حاج تقی مونسان) با پیراهن مشکی چندان حالی برای داغ کردن مجلس نداشت و سرانجام, این آقای حسن صادقی نکو بود که به صورت ید واحد و تا به آخر مجلس, دست از اعتراض برنداشت.
مجمع با کارهای کلیشه ای و فرمالیته ی شکل گیری این نوع جلسات آغاز شد و کسانی هم که برای حضور در صندلی "هیات رییسه" دیگر حرفه ای شده اند, مثلا با رای حاضران انتخاب شده و در جایگاههای رییس هیات رییسه, نایب رییس هیات رییسه, منشی جلسه و ناظران جلوس کردند. با این حال, آن همه سابقه دکتر پیرایی در اداره این گونه جلسات موجب نشد که او هم یک "گاف" کوچک نکند و سراغ نماینده ی قانون را نگیرد. موضوعی که به سرعت توسط بزرگترها درز گرفته شد, تا در پایان هیچ کس نتواند غیر رسمی بودن جلسه و مصوبات جلسه ای را که چه از نظر تعداد حاضران نسبت به کل اعضاء و چه از نظر عدم حضور نماینده ی قانون اصولا هیچ نوع رسمیتی نداشت به زیر سووال ببرد.
البته موضوع دستور جلسه هم که نه با شفافیت بلکه به صورت هوشمندانه در بین مکتوبات توزیع شده در ابتدای جلسه به حاضران فهمانده شده بود چندان جذابیتی برای حاضران نداشت. چرا که اصلی ترین موضوع عبارت بود از اصلاح ماده ی 11 اساسنامه ی شرکت تعاونی برای باز گذاشتن دست هیات مدیره به منظور ارایه ی فروش اقساطی کالا به اعضاء: گویی طی تمام این بیست و چند سالی که ازعمر این تعاونی می گذرد, نه کسی از آنجا وام گرفته, نه مواد نسیه ای که گاها چندین و چند سال هم وجه آن را نداده و نه کسی یک قدم پایش را از مر قانون آن طرفتر نگذاشته است. و در کنار این موضوع اصلی, یک موضوع کوچک فرعی هم قرار داشت که عبارت بود از چگونگی افزایش سرمایه ی شرکت تعاونی: بازهم گویی طی این بیست و چند سال هرگز شرایطی پیش نیامده بود که این موضوع برای یکبار هم که شده به رای گذاشته شود. این بود که دلیل حضور, نحوه ی تشریح مسایل, و از همه مهمتر چگونگی رای گیری و تصویب آراء, از یک سو جز یک برنامه ی طنز و از سوی دیگر به خاطر آن همه خون دلهایی که عده ای در 10 سال آغازین شکل گیری درهمین تعاونی خوردند و من نیز در پاره ای از آنها مشارکت داشتم, برای این نگارنده مفهومی دیگر نداشت. چه باید کرد؟ خودشان بنده را دعوت کردند و باید می دانستند که بنده نظرم را آن طور که باور دارم و آن گونه که احتمالا انتظار داشتند منعکس خواهم کرد.
بگذریم. جلسه پس از مقادیری تعارفات و بالا و پایین رفتن تنی چند, با گزارش بازرس تعاونی یک مقدار بیشتر رسمیت یافت: گزارشی بسیار خلاصه و چند دقیقه ای که از بیش از 205 میلیون تومان زیان تعاونی خبر می داد و تاکید می کرد که این زیان متعلق به قبل از تاریخ 20/8/88 (زمان آغاز به کار هیات مدیره جدید) است. و طرح همین گزارش ساده وکوتاه بود که بحثی جنجالی را جرقه زد و شعله ور شدن همین بحث که تداوم بغض های در گلو مانده از مجمع بسیار جنجالی سال قبل بود, موجب شد که در پایان شب, هیات رییسه با سلام و صلوات به حاضران یادآور شود که کار اصلی یعنی تصویب 2 موضوع هنوز روی میز مانده و چون فرصت کافی وجود ندارد, بایستی به سرعت رسیدگی و تصویب شود. و این موضوعی بود که به نظر می رسید فقط خواست سه- چهار تن از اعضای حاضر در بالا و پایین است و بقیه ی حاضران یا اصولا نسبت به کل برنامه بی تفاوت هستند و یا درگیر بحث مربوط به زیان 2 میلیارد ریالی تعاونی. در ارتباط با این بحث حسن صادقی نکو تنها کسی بود که از ابتدا تا به انتها از جایگاه خود عدول نکرد و بر این اصرار داشت که هیات مدیره ی جدید که می گویند برای شفاف سازی آمده و آماده اند بایستی هم دلایل این زیان را برای حاضران توضیح دهند و هم مسببین آن را که گفته می شود در اصل با زمینه چینی یک وام کلان با بهره ی اندک را به مواد تقسیم کرده و بعد هم مواد را بین خودشان تسهیم کرده و سرانجام هنوز هم ارقامی کلان را به تعاونی بدهکارند, معرفی نمایند. این نیز موضوعی بود که 5- 6 نفر را خوش نمی آمد و ظاهرا در یک تفاهم قرار بوده اصولا نامی از کسی به میان آورده نشود. اصرار آقای صادقی نکو و تنی چند که گاهی با فریاد "مختلسین را معرفی کنید" وی را همراهی می کردند سبب شد که صرفا وقت جلسه به اندازه ی کافی و تا جایی گرفته شود که وقتی هیات رییسه موضوع فروش املاک تعاونی را به عنوان برجسته ترین راه حل برای مشکل زیان انباشته مطرح می کند, حال و حوصله ی کافی برای هیچکس باقی نمانده باشد که به دقت و موشکافی این موضوع را تعقیب کند. و اما مساله از آنجا خنده دار شد که پس از بحث ها و توضیحات کافی که گاهی هم شمه ای از اصول آن برای نرم کردن دل حاضران توسط "مرتضی عرفانی" (احتمالا, کارگردان اصلی و پشت صحنه تمام وقایع دو مجمع جنجالی اخیر تعاونی) به رییس هیات رییسه یاد آور می شد, قرار شد به منظور افزایش سرمایه ی تعاونی موضوع فروش دفتر تعاونی به رای گذاشته شود. می پرسید چرا خنده دار؟ برای اینکه به هنگام رای گیری گرچه تمام اعضای هیات رییسه که خودشان 7 نفر بودند دستشان را تمام قد بالا بردند و با این حال موضوع رای نیاورد, رییس هیات رییسه که وظیفه ای دیگر داشت و قرار بود رای مثبت حاضران را بگیرد, ناگهان برآشفته شد و با همان لحجه ی شیرین آذربایجانی گفت: " تقصیر خودتونه ها, خودتون رای ندادین" و چون دید این کلام هم معجزه نکرد, فرمود:" باشه , دوباره رای گیری می کنیم" و اینجا بود که یکی از (ظاهرا) منتفعین از حاصل این رای گیری, بدون هرگونه مجوزی رفت بالای صحنه و میکروفن را گرفت و توضیحاتی را ارایه کرد, عده ای هم به اشارتی از این پایین جو را متشنج کردند تا فریاد کسانی که مخالف بودند و می گفتند این عکس مار روی دیوار کشیدن است به گوش کسی نرسد و رای گیری با سرعت انجام شود و رییس جلسه هم بدون هرگونه شمارشی بگوید تصویب شد. حالا چه چیزی تصویب شد؟ اینکه دست هیات مدیره باز است که چه دفتر تعاونی و چه انبار (که موضوعش مطرح نبود, اما معلوم شد اصل موضوع تمهیداتی برای معامله همین انبار بود) را به یک پیشنهاد خوب واگذار نماید. ظریفی در آن هیاهو از کسی نام برد که هم از اعضای اصلی هیات مدیره جدید است و هم ظاهرا ملک انبار تعاونی در کنار ملک وی قرار دارد و این معامله برای وی خیلی می تواند شیرین باشد.
بسیار خب. تا اینجا یادمان باشد که اگر ملک انبار به شخص شخیص آقا فروخته شد, بالاخره افرادی تیز هوش آنجا بوده اند تا دریابند اینهمه علم شنگه برای جه بوده است.
و اما حیفم می آید راجع به اصلی ترین دستور جلسه ی آن شب (البته به ظاهر) ننویسم. آن شب قرار بود ماده 11 اساسنامه تعاونی –به عنوان عامل کلیدی و مشکل گشای فروش اقساطی به اعضاء- اصلاح شود. برای این اصلاحیه هم یک بند توسط مشاور حقوقی تعاونی پیشنهاد و یک متن هم توسط ایشان (همان آقای مشاور حقوقی) تهیه شده بود که بنده با آنکه در آن جلسه میهمان بودم, بازهم نتوانستم خویشتن داری کنم و در مورد این متن به هیات رییسه نوشتم که" یک دیپلمه ی خانه داری این متن را بهتر می نوشت. این چه نوع مشاور حقوقی است؟"
به هر حال در آن شلوغی پایان شب که برنامه یک ساعت و نیم به تاخیر افتاده و غذاها هم سرد شده بود, نفهمیدم چه شد که بدون هر بحثی (برخلاف بحث های شیرین قبلی) هیچکس در این مورد تلاشی نکرد. رییس بسیار دقیق جلسه هم ایرادی نگرفت, و فقط بنده وقتی صدای تصویب شد را شنیدم, دیگر ادب و نزاکت را کنار گذاشته و مثل نفر قبلی خودم را به روی سن رسانده و اعتراضم را با رییس جلسه مطرح کردم و پاسخ هم بسیار جالب بود. دکتر پیرایی گفت:" بگذار اول تصویبش کنیم, بعد شما ایرادها را بگو؟؟!!"
قول و قرارها
آقای رضا زاده در این جلسه پرشور ضمن تشریح فعالیت های هیات مدیره جدید, نوید انجام دو امر مهم و خیر را به حاضران دادند:
1- اینکه, ایشان توانسته اند با مذاکرات متعدد با وزیر صنایع و مدیر عامل پتروشیمی و غیره, ورق توزیع مواد را به نفع صاحبان صنایع به حالت قبل برگردانند و بر همین اساس ایشان گفتند که توزیع مواد به شکل سابق انجام خواهد شد و قیمت مواد هم 25 درصد ارزانتر از فوب خلیج فارس به صاحبان صنایع فروخته خواهد شد.
2- و اینکه ایشان توانسته اند پس از مذاکرات متعدد نرخ جایزه تشویق صادراتی را به 7 درصد افزایش دهند.
برای ایشان آرزوی توفیق فراوان در اجرای این دو موضوع بسیار مهم داریم.
استنتاج شخصی
سال گذشته پس از آنکه گزارش مفصل و کامل مجمع جنجالی تعاونی توسط افشین علیزاد منیر در یک مجله ی تازه تاسیس منتشر شد و سپس مجله ی انجمن همگن هم با ارایه گزارشی جامع نشان داد که مجمع تعاونی بیشتر یک جنجال از پیش ساخته بوده تا یک برنامه ی منظم اداره ی یک مجمع, تصور کردم آیا واقعا ضرورتی داشت که این دو این همه و به این صورت به موضوع بپردازند؟ و امسال که خود شخصا در این جلسه حاضر بودم و به چشم خود دیدم که چگونه شعور اعضای یک صنف به هیچ شمرده می شود, خود نیز چنان کردم و دلم نیامد به قدر کافی به آنچه که گذشت نپردازم. گرچه اطمینان دارم گزارش های دو مورد یاد شده ی بالا مفصل تر خواهد بود.
بر اساس آنچه که دیدم, می توانم ضمن ابراز تاسف برای سرنوشت این تعاونی که خود یکی از بنیاگزاران آن بودم و آن همه برایش توسط افرادی دیگر خون دل خورده شده, برداشت خود را به صورت زیر خلاصه کنم:
1- بنده تصور نمی کنم که با آن شرایط تشکیل جلسه, یعنی غیبت بیش از 90 درصد اعضاء و عدم حضور نماینده ی قانون, اصولا بتوان آن جلسه را رسمی تلقی کرد و مصوبات آن را هم لازم الاجرا دانست. با این حال حتا اگر نظر بنده به هر دلیلی اشتباه باشد وآن جلسه رسمی و قانونی بوده است, اما مصلحت نیست که سرنوشت اموال غیر منقول تعاونی که تنها دارایی های قابل اتکای آن است, بر مبنای تصمیمات جلسه ای به این صورت رقم زده شود, که اگر چنین شود, اطمینان دارم که هرگز دیگر آرامش به این تعاونی بازنخواهد گشت و این تشکل نیز به یک تشکل منفعل و یک محفل کوچک دوستانه تبدیل خواهد شد.
2- شخص آقای رضازاده هیچ چشمداشتی به تعاونی ندارد و آمده است تا با علاقمندی کار کند. وی نیازی به این تعاونی ندارد و تعاونی هم نمی تواند برای فعالیت صنعتی وی هیچ نوع کمکی کند. بر این اساس دلنگران آن هستم که آقای رضا زاده عرض و آبروی خود را بر روی این کار بگذارد و به رغم همه ی ایده های نوینی که دارد (مثل به کارگیری 4 مشاور در 4 بخش گوناگون و مذاکراتی سودمند که در بالا مورد اشاره قرار گرفت) دست آخر با تمهیدات چند نفری که در پس و پیش پرده ی تعاونی آن را به ملک طلق خود تبدیل کرده, هیچ نوع دلنگرانی برای اعضاء و منافع آنان ندارند و می خواهند با سوار شدن بر شانه ی تعاونی و توانمندی های آن, یا یکشبه ره صد ساله را طی کنند و / یا بر ثروت های بی پایان خود بیفزایند, سر و کارش به دادگستری بیفتد. توصیه ی بسیار دوستانه ام به اقای رضا زاده, یا تلاش جدی برای جلوگیری از تداوم روند فعلی است و یا استعفا قبل از وزش طوفان.
3- با توجه به تعدد تشکل های مربوط به صنف و صنعت پلاستیک, آیا بهتر نیست بر اساس تمثیل معروف "یک ده آباد بهتر از صد شهر خراب است", بزرگترهای صنف و صنعت دور هم جمع شوند و از این همه تشکل یک تشکل واحد و فراگیر, اما با کارآمدی دوصد چندان پدید آورند؟"
فارغ از تمامی این مسایل برای تعاونی و اصلاح آن آرزوی توفیق دارم.
نامها مهم نيستند؛ نام ساز ها مهمند
در شماره ي 215 ماهنامه صنايع پلاستيك (مردادماه 1385 صفحات 6 تا 10) در بازتاب مكاتبات ميان شركت سني پلاستيك و سرپرست بخش پژوهش هاي مشتري محور كه يكي از زيرمجموعههاي شركت فناوري و پژوهش پتروشيمي است؛ توضيحاتي را داديم، با اين هشدار كه ضرورت دارد تا مسوولان و مديران ارشدتر شركت ملي صنايع پتروشيمي ايران به عنوان صاحب امر تمامي اين زيرمجموعههايي كه خود ايجاد كرده اند، موضوع پژوهش را بسيار جدي تر از آنچه كه هست جدي بگيرند.
ظاهرا اما، اراده ای خاص در اين مملكت وجود دارد تا هركسي را كه كمتر مي داند بالاتر بنشانند و هركسي را كه انتقادي بيشتر بروي وارد شده، جايگاهي والاتر بخشند. ممكن است يك چنين اراده اي، در برخي از نهادها چندان به كار مردم و مملكت زيان وارد نكند، اما همان طور كه در همان شماره ی215 اشاره كرديم، موضوع پژوهش؛ آن هم در شرايطي خاص كه اينك ايران در جهان بر عليه منافع خود ايجاد كرده، موضوعي بسيار جدي است كه حضور افرادي ناشايست را در راس هرم قدرت اين نوع زير مجموعه ها بر نمي تابد.
اخيرا نامه اي دريافت كرده ايم از چندتن از كاركنان دلسوز شركت ملي صنايع پتروشيمي به همراه اسناد و مدارك كافي در رابطه با همان شخصي كه سال ها پيش در موردش نوشتيم. نامه را با حذف كليه نام ها و برخي از عناوين اما با رسم خط و انشاي ماهنامه به چاپ سپرده و سپس توضيح خود را در انتها برآن افزوده ایم. در اين نامه، البته نام شخص محوري و مورد خطاب را به صورت «ممفاف» خلاصه كرده ايم، زيرا همان طور كه در توضيحات خواهيد خواند، ديگر چه فرق مي كند كه اسم آقاي ممفاف چه باشد.
* * * * *
مديريت محترم ماهنامه صنايع پلاستيك
آقاي ممفاف متولد 1352 از شهريورماه سال 1382 جهت اخذ پروژه ي پايان درس در مقطع دكترا به شركت پژوهش و فناوري پتروشيمي پيوست. سمت شخص ياد شده در آن زمان پژوهنده ی 2 پليمر بود. پروژه ايشان در تاريخ 5/3/1383 تحت عنوان «مدل سازي سينتيكي و كنترل راكتور دومنظوره پليمريزاسيون حالت جامد PET » با مبلغ 5/465 ميليون ريال و به مدت 24 ماه تصويب شد. حال آن كه اين پروژه پس از 27 ماه تاخير (يعني 2 برابر بيش از زمان مورد انتظار و...) سرانجام در سال 1387 به پايان رسيد.
استاد راهنماي پروژه دكتر م. ر بود و جالب آن كه طي مدت 4 سال و 3 ماه آقاي «ممفاف» مبادرت به واگذاري پروژه هاي مندرج در جدول 1 به استاد راهنماي پروژه پايان درس خود از طريق شركت پژوهش و فناوري پتروشيمي نمود. (البته اشكالي هم ندارد چون ما ايراني ها در برخي موارد بسيار قدرشناس هستيم و زحمات ديگران را پيشاپيش جبران مي كنيم تا مديون آنها نباشيم. بالاخره مدرك دكتري گرفتن كه خشك و خالي نمي شود و...) به هر حال به طوري كه در جدول 1 مشخص است، تاريخ تصويب «بخوانيم تقديم .و.» كليه پروژههاي واگذار شده به جناب م.ر، پس از تاريخ پروژه ي پايان درس جناب «ممفاف» و پيش از اخذ مدرك دكتراي ايشان است.
نخستين پرسشي كه از اين بده – بستان بيرون مي آيد، اين است كه اگر استاد راهنماي جناب «ممفاف» به جاي جناب م.ر مثلا جناب ش.م.ر بود، آيا باز هم اين پروژه ها به جناب م.ر واگذار ميشد؟ و آيا اين نوعي رانت خواري و رانت دهي براي اخذ يك مدرك دكترا نيست!
نويسنده نامه اضافه مي كند:
آقاي «ممفاف» پس از ورود به شركت پژوهش و فناوري پتروشيمي تا شهريور ماه سال 1387 مشغول تحصيل در مقطع دكتري و تا پايان همان سال هم به دنبال تصفيه حساب با دانشگاه و تعديل مدرك تحصيلي خود در شركت ملي صنايع پتروشيمي بوده است. تنها پروژه اي كه اين جناب «ممفاف» به جز پروژه پايان نامه ي دكتري خود در شركت پژوهش و فناوري پتروشيمي مجري آن بوده است، پروژه ايست تحت عنوان «تدوين استراتژي پژوهش PET به منظور برنامه ريزي تحقيقات پايه و پايلوتي با كد شناسايي 84198 كه در تاريخ 30/8/1384 با مبلغ 60 ميليون ريال و مدت زمان 6 ماه به تصويب رسيده ولي به دلايل نامعلوم هنوز هم پس از نزديك به پنج سال ادامه دارد و خاتمه نيافته است.
جناب «ممفاف» پس از آن كه در سال 1385 به سرپرستي بخش مشتري محوري شركت پژوهش و فناوري پتروشيمي منصوب مي شود، ظاهرا به دليل آنچه كه در شماره 215 ماهنامه صنايع پلاستيك به صورت مفصل درج شده و يا احتمالا به دليل «مشتری پرانی» به جای «مشتری محوری» از این سمت عزل و ازآن پس در سمت کارشناس امور سياست گذاري و فناوري زيرنظر يكي از چهره هاي خوشنام صنعت پتروشيمي مشغول فعاليت مي شود. با اين حال اما، از بخت بد صنعت و از بخت خوش جناب ممفاف آن شخص خوشنام بازنشسته شده و مديرعامل وقت، همان سمت را به جناب ممفافی واگذار مي نمايد، كه در آن زمان صرفا از حدود سه سال و چند ماه سابقه فعاليت در شركت پژوهش و فناوري پتروشيمي برخوردار بوده و در واقع به جاي كسي نشسته است كه در كارنامه اش حدود 33 سال سابقه فعاليت علمي و پژوهشي داشته است.
در اينجا باز اين پرسش مي آيد كه آيا سپردن مسووليت يك شغل كليدي مثل مسووليت «سياست گذاري و فناوري» در شركتي كه به شكل ظاهر و حسب تعاريف اداري و سازماني تنها متولي امر پژوهش و خلق فناوري و تكنولوژي مورد نياز كل صنعت پتروشيمي كشور است, به فردي مثل جناب «ممفاف»، كه در آن زمان هنوز دانشجو و بزرگترين دغدغه اش اتمام پايان نامه دكتري و اخذ مدرك مربوطه بوده، اقدامي به صلاح كشور و صنايع پتروشيمي كشور به شمار مي آيد؟
گرچه پاسخ منفي است، اما داستان جناب «ممفاف» به اين نيز خاتمه پيدا نكرده و ايشان در تاريخ 8/10/88 از سوي مديرعامل وقت به سمت «سرپرستي برنامه ريزي و هماهنگي پژوهش و فناوري پتروشيمي» منصوب ميشوند و هم ايشان هستند كه بي درنگ پس از اشغال اين صندلي است نسبت به انتصاب بانويي به نام و.م. براي تصدي گري همان جايگاه پيشين خود يعني «سرپرستي امور سياست گذاري و فناوري شركت پژوهش و فناوري پتروشيمي» اقدام كرده و مجددا اين پست كليدي را به دست فردي مي سپارند كه با برخورداري از مدارك كارشناسي و كارشناسي ارشد شيمي فيزيك اصولا و به قاعده نمي تواند دركي صحيح از صنعت پتروشيمي و نيازهاي آن داشته باشد و چنين است كه جاي گلايه اي وجود ندارد كه خروجي پژوهش هاي اين شركت پرطمطراق متمايل به پايين است.
تحليل ماهنامه
به نظر مي رسد هدف اصلي نويسنده نامه و پشتيبانان وي كه به نظر مي رسد به شدت از اين انتصابات خشمگين و دل نگران آينده صنعت پتروشيمي هستند و هم از اين روي اطلاعات و مداركي متعدد را در همين رابطه در اختيار ماهنامه قرار داده اند، تلاش براي عزل افراد ياد شده از سمت هايي است كه احتمالا و از ديد آنان استحقاق آن را ندارد.
براي ما، اما مطالعه ي اين نامه و مدارك پيوست دريچه اي ديگر را به روي واقعيت ها باز مي كند و آن توجه به عملكرد «نام سازها» است و نه نام ها. آيا همين نويسنده يا نويسندگان نامه، اگر خود در يك روز اتفاقي يكي از احکام سرپرستي را از مدير آيا آيابالا دست دريافت مي كردند, آیا در كمال صداقت مي گفتند كه كار، كار ما نيست و توانايي آن را نداريم و متشكريم؟ يا اينكه مثل دومينيويي كه اينك سالهاست در امور استخدامي اين كشور پديد آمده، همه اين انتصابات بي آن كه ربطي به مصالح كشور داشته باشد، همانند زنجيره اي به آمد و شد اين مدير و آن مدير و يا اين رييس و آن رييس بستگي دارد؟
چرا ما بايد در كشوري كه فساد اداري آن, به خاطر همين دست از مسايل بر همه روشن است، توقع داشته باشيم كه صنعت پتروشيمي تافته اي جدا بافته باشد؟ اگر منصف باشيد و به شماره اي از همين ماهنامه و تيتر روي جلد آن توجه كنيد و ببينيد در آن زمان كه مهندس نعمت زاده به رغم ميل قلبي و باطني خود به ديگر معاونت وزارت نفت منتقل شد؛ ما نوشتيم. «مردي كه رفت و كسي كه مي آيد» و در تحليل هايي در همان شماره و در پس آن نوشتيم آنچه را كه امروز شاهدش هستيد. به همين سبب، بي آن كه بخواهيم «نام ها» را متهم كنيم بايستي از «نام سازها» بپرسيم كه در پي اين نوع تصميمات، چند درصد هم در فكر منافع ملي بوده اند؟
همان روزي كه خبر انتشار نخستين پليمر پس از انقلاب منتشر شد، نخستين موضوعي را چه كلامي و چه نوشتاري مطرح كردم اين بود كه از همين امروز همه ما بايد به دنبال يافتن رازهاي نهاني در ساخت كاتاليزورهاي راكتورهاي پليمريزاسيون باشيم، زيرا همين يك مورد بزرگترين نقطه ضعفي است كه مي تواند همواره پتروشيميهاي ما را بازيچه شركت هاي شيميایی جهان قرار دهد. آيا چنين شد؟ و آيا گوش كسي به اين هشدار بدهكار بود؟ خير و ديديم كه چه رفت بر سر كيفيت مواد توليدي واحدهاي گوناگون و افت و خيزهاي MFI در تقريبا همه پچ هاي مواد توليدي.
بي آنكه بخواهيم برچسبي بر كسي بزنيم، اما يك پيوند مستقيم ميان كمينه بودن بودجه هاي پژوهشي در كشورمان و پورسانت هاي كلان خريدهاي خارجي مي بينيم. مگر نه آن كه حاصل هر موفقيتي در كارهاي پژوهشي كليدي، خود اتكايي و بي نيازي به بيگانه و سرانجام كاسته شدن از حجم خريدهاي خارجي است؟ پس شما چه توقعي داريد كه اصولا موضوع پژوهش آن هم در مقوله اي مثل پتروشيمي از طريق «نام سازها» و نه «نام ها» آنقدر جدي تلقي شود كه بخواهند با جديت صلاحيت يا عدم صلاحيت اين مدير و آن سرپرست را پيگيري نمايند؟ «نام سازها» يي كه خود «نام ها» يي براي «نام سازها» ي بالاتر از خود هستند و اين زنجيري ايست ناگسستني و نابريدني.
و بازهم, بي آن كه بخواهيم فرصت و فضايي بيش از اين را صرف اين مقوله كنيم، فقط توصيه مان به همه اين است كه در چنين مواردي به جاي هدف گيري «نام ها» سعي كنيد كه «نام سازها» را با وظايف خود و نقشي كه در تخريب يا ساخت منافع ملي دارند، آشنا سازيد. گرچه تاريخ نشان داده است كه «نام ها» و «نام سازها» هرگز براي ابد ماندني نيستند.
احمد علی ساعت نیا
تیر ماه ۱۳۸۹
آقاي پيشكسوت خداحافظ!
شايد اين يكي از معدود نوشتههايم باشد كه به رسم ادب به مخاطب آن سلام نكردهام و نوشتهام بر خلاف رسم معمول ايرانيان بدون هرگونه كلمات احترامآميزي آغاز شده است. چراي آنرا در پايان مطلب درخواهيد يافت و شايد هم كه حق را به نگارنده خواهيد داد.
آقاي پيشكسوت، نميدانم در اين هياهوي مسايل پس از انتخابات ـ كه البته بيزينس شما را هم تا حدودي تحت شعاع قرار داد ـ و در گيرودار محاسبات مربوط به بهرهي اسلامي چكهاي برگشتي صنعتگران ناتوان و افزودن بر رقم بدهي آنها، (بهره در بهره) آيا اصولا فرصتي داشتيد تا متوجه شويد كه براي 24 ساعت تمام، جشن نود و يكمين سالگرد تولد ”نلسون ماندلا“ در صدر اخبار تمامي رسانههاي جهان قرار گرفته بود؟ آرزويم اين است كه به صورتي اين خبر را شنيده و اندكي هم به آن انديشيده باشيد.
”ماندلا“ در آخرين سالهاي زندگي، در هر سالگرد تولدش دستمزد بينهايت ارزشمند معنوي اقداماتي را ميگيرد كه به عنوان يك ”پيشكسوت“ معاصر عرصهي سياست، در طول عمر خود انجام داده است. او در تلخترين روزهاي حكومت آپارتايد در آفريقاي جنوبي، زير شديدترين شكنجههاي جسمي و روحي حاكم زمان خود 27 سال دوام آورد تا پيامرسان صلح به جهانيان باشد. او، پس از آن كه موفق شد تا حقوق قرنها زير پا نهاده شدهي سياهپوستان كشورش را به آنها برگرداند، به رياست جمهوري آفريقاي جنوبي برگزيده شد و بر خلاف رسم معمول اين نوع براندازيهاي رژيمهاي پيشين هرگز به صندلي قدرت نچسبيد، به موقع آمد، به موقع رفت و زان پس عمرش را با تمامي بيماريهاي به يادگار مانده از دوران سختي زندان براي صلح جهاني كوشيد. به طور قطع از به ميان كشيدن نام ”ماندلا“ به عنوان يك ”پيشكسوت“ سياسي، قصد آن را ندارم تا شما را با آن اسطورهي مقاومت مقايسه كنم، كه مقايسهاي بس مضحك و خندهآور خواهد بود. قصد من، صرفا اين است تا به شما نشان دهم كه موقعيتهايي كه زندگي، جهان و يا حسب اعتقادات شخصيام ـ خداوند ـ در اختيار انسان قرار ميدهد، تا چه حد ميتواند موجب سرفرازي ابدي يا بدنامي و / يا گمنامي ازلي هريك از ما انسانها باشد.
آقاي پيشكسوت، ديرزماني است كه شما را ميشناسم، از همان روز كه پايم به عرصهي صنعت پلاستيك اين كشور باز شد. هركجا ميرفتم، نامي از شما بود. در اتحاديه، در بنكداريها، در مواد اوليه، در خريد. در فروش و البته گاهي هم در جابهجايي پول! هرگز آن هياهوها و جنجالهاي سالي يكيدوبار ساختمان آلومينيوم را فراموش نميكنم. جنجالهايي بر سر توزيع مواد با دلارهاي 7 توماني و تلاش براي ماندن در هيات رييسهي هر تشكلي كه وجود داشت و بعدها به وجود آمد. در هركجا كه ميرفتم نام شما ـ آقاي پيشكسوت ـ را ميشنيدم و آرزو ميكردم كه شما همان كسي باشيد كه به دنبالش هستم. كسي كه به خاطر نفوذ در همهجا، ميتواند بسيار اثرگذار باشد.
امروز كه نزديك به سه دهه از آن زمان گذشته است، موضوعي مرا به ياد شما انداخت و با خود انديشيدم كه چقدر حيف شد كه شما تمامي اين موقعيتها را قرباني پول كرديد.
آقاي پيشكسوت، تا جايي كه ميدانم، آنقدر ثروت داريد كه 7 نسل آيندهي شما هم اگر كار نكنند، ميتوانند بنشينند، خود را باد بزنند و از حاصل ثروت شما زندگي مرفهي داشته باشند (گرچه حساب و كتابهاي طبيعت دقيقتر از اين است که این نوع پول های برآمده به ناحق و اکثرا حاصل نزول دهی به راحتی خورده شود) و شايد سالهاي طولاني است كه اين ثروت پديد آمده و شما هم به رشد روزافزونش همت ورزيدهايد. به ثروت شما چشمداشتي و دريغي ندارم، كه اگر اهلش بودم، تكاثر آن در اين مملكت بيحساب و كتاب و در اين صنعت بيحساب و كتابتر از اصل مملكت، اصلا كاري نداشت؛ اما آنچه كه در مورد شما مرا به دريغ واميدارد، اين است كه چرا ساليان سال پيش، هنگامي كه ثروت كافي اندوخته بوديد، به اين فكر نيفتاديد تا از بابت ذكات همين ثروت به اهل همين صنعت، براي اين صنعت كاري بكنيد؟
آقاي پيشكسوت، شما در جايگاهي قرار داشتيد كه به سادگي ميتوانستيد به همراه همدوشان صنفي خود، بر سرنوشت اين صنعت تاثيري عميق داشته باشيد، اما قدر آن جايگاه را ندانستيد و صرفا به افزايش ثروت انديشيديد تا به جايي كه اين انديشه براي شما به يك بيماري علاجناپذير تبديل شده است.
آقاي پيشكسوت، از ساليان دراز پيش شما ميتوانستيد با نفوذي كه در بسياري از تشكلها و دستگاهها داشتيد، كاري كنيد كه نه فقط سر و كلهي ماشينهاي ساخت خارج كه به هر حال در ايران قابل ساختن هستند، به ايران پيدا نشود، بلكه صنعت ماشينسازي پلاستيك اين كشور هم رشد كرده و از پشتوانهاي عظيم و سترگ مثل تمامي شما پيشكسوتها برخوردار باشد. شما اين كار را نكرديد، شايد چون پولي در آن نبود.
آقاي پيشكسوت، شما ميتوانستيد از بيبند و بار شدن اين صنعت در ايران جلوگيري كنيد، اما اين كار را هم نكرديد، زيرا اين بيبند و باري اتفاقا ممرّي بود براي تكاثر ثروت شما متنفذان در تشكلهاي گوناگون.
آقاي پيشكسوت، شما حتا و دست كم ميتوانستيد از اين ثروت بادآوردهي پلاستيك يك صندوق حمايت از صنعتگران و خانوادههاي آنان درست كنيد تا افراد اين صنعت رخت چركشان را در خانهي خودشان بشويند، اما اين كار را هم نكرديد.
اصلا، مهم نيست كه بسياري از كارهايي را كه ميتوانستهايد اما انجام ندادهايد به شمارش بياوريم، مهم اين است كه از شما بخواهيم كه اندكي چشمان خود را ببنديد و به دستهاي پينه بسته و ذمخت كارگري كه در صنايع ماشينسازي اين كشور پير شده و هيچ آيندهاي ندارد، بينديشيد و سهم قصور جبرانناپذير خود را در بيكاري او و فرزندان او محاسبه كنيد و ببينيد كه آيا ميتوانيد پاسخگوي اين جنايت ناپيدا شويد؟ خير!
آري آقاي پيشكسوت، كارهاي قابل انجام اما ناكردهي شما ديگر اهميتي ندارد، چون موقعيتهاي خطيري را براي بزرگمرد بودن در جايگاهي كه ميتوانستيد داشته باشيد، از دست داديد. با همهي اينها، اما، شما فقط ميتوانستيد با اين همه ثروت و در اين سالهاي پايان عمر يك كار را نكنيد: دستكم شما يك نفر ميتوانستيد واردكنندهي ماشينهاي چيني نباشيد! و اين تفاوت بزرگ مياني پيشكسوتي است كه همهي دنيا نود و يكمين سال تولدش را جشن ميگيرند با پيشكسوتي كه در انتظار مرگش هستند براي بلعيدن ثروتش. روي سخنم با فردي خاص نيست. با همهي پيشكسوتان است.

محور افقی روزهای تیرماه تا ۲۰ مرداد. سبز= تعداد بازدید و آبی = تعداد بازدید نفرات جدید
از روز 13 تیرماه سال جاری که دیدارگاه جدید ماهنامه صنایع پلاستیک بر روی اینترنت گشوده شده است تا به حال, تعدادی قابل توجه از آن بازدید کرده اند. دلیلی که در پی این عملکرد جدید و بسیار جدی ماهنامه وجود دارد عبارت است از سیاست گذاری جدید مدیر ماهنامه برای حال و آینده ی توسعه ی بازارهای جهانی صنایع پلاستیک ایران. بر این اساس وی اعتقاد دارد که:
" از یک سو, دیر یا زود جوامع انسانی با واقعیتی که عبارت است از پایان دوران فعالیت های تبلیغاتی بر روی کاغذ و در نتیجه جایگزینی اینترنت با فضاهای تبلیغاتی چاپی, و از سوی دیگر, دیر یا زود بسیاری از انسان ها و به عنوان یک عادت روزانه برای رفع نیازهای خود به به اینترنت مراجعه خواهند کرد و به همین لحاظ ضرورت دارد که ما خود را برای ورود به چنان دورانی آماده کنیم."
البته بدون آنکه ارتباطی مستقیم با این متن وجود داشته باشد, وی حتا معتقد است که:
"من اطمینان دارم که پس از دهه ی دوم قرن بیست و یکم و یا بهتر بگویم که پس از سال 2020 میلادی, بسیار دشوار است که بتوانیم پیش بینی کنیم که تدارک نمایشگاههای بزرگ مثل نمایشگاه "NPE" در آمریکا, نمایشگاه "K" در دوسلدورف, یا نمایشگاه "PLAST" در میلان بتوانند از منظر واقعیت های اقتصادی و مالی نمایشگاههایی سود ده باشند, زیرا تا آن زمان تحولات سریع در فناوری طراحی صفحات وب موجب خلق بسیاری از فضاهای سه بعدی برای نمایش هر نوع ماشین, مواد اولیه یا خدمات تولید کنندگان و سازندگان در سطح جهانی خواهند شد. اطمینان دارم که این فضاهای مجازی بسیار انعطاف پذیر تر از نمایشگاههای زنده خواهند بود به گونه ای که بازدیدکننده ها این شانس را خواهند داشت که از ماشین هایی که مایل به دیدن آنها هستند, بالا رفته و تمام جزییات ابعادی را مشاهده کنند. و این امکانی است که نمایشگاههای فعلی (حتا با برخورداری از آخرین فناوری ها) قادر به تامین آن برای بازدید کنندگان خود نیستند. با وجود یک چنین امکانی, بسیار بی معنا خواهد بود که غرفه گذارها بازهم بخواهند هزینه های گزاف نمایشگاهی را تحمل کنند و بنابراین بهتر است از هم اکنون ما نیز در فکر برگزاری نمایشگاههای مجازی باشیم. (این بخش از مطلب از روی یادداشت های شخصی مدیر ماهنامه برای آیندگانش استخراج شده است)
بر اساس این سیاست گذاری, وی معتقد است که:
"در جایی که صنایع ما و تشکل های وابسته به آنها بسیاری از موقعیت ها را برای دسترسی توام با موفقیت به بازرهای جهانی از دست داده اند, حالا زمان آن فرارسیده است که آنها راه جهانی شدن خود را از میان اینترنت, یعنی وسیله ای بسیار قدرتمند که می تواند صدای آنها را به سراسر جهان برساند, پیدا کنند"
به عنوان یک نتیجه گیری کلی, مدیر ماهنامه تصمیم گرفت تا با یک سرمایه گذاری جدید, نسبت به طراحی مجدد وب سایت صفحات زرد ماهنامه اقدام نماید. عملی ساختن این تصمیم چندین ماه به درازا کشید و پس از آزمون وخطاهای مکرر, سرانجام صفحات زرد ماهنامه از روز 13 تیرماه بر روی اینترنت قرار گرفت.
از زمان گشایش این دیدارگاه تاکنون طیفی وسیع از بازدید کنندگان از کشورهای گوناگون از این دیدارگاه بازدید کرده اند. بر اساس آمارهای ارایه شده از سوی سیستم کنترل آماری این دیدارگاه که توسط www.webgozar.com انجام می گیرد, تاکنون در حدود 300 بازدید کننده جدید از 11 کشور دنیا شامل: ایران, آمریکا, آلمان, برزیل, کویت, کانادا, استرالیا, هندوستان, لهستان, چین و سریلانکا به تعداد بیش از 2450 نوبت از این دیدارگاه دیدن کرده اند که برای یک دیدارگاه تازه تاسیس شده و بی آنکه هنوز برای معرفی آن تبلیغ خاصی صورت گرفته باشد, آماری بسیار جالب توجه به شمار می آید.
گزارش روز 3 شنبه 20 مرداد ماه 1388
چند روز قبل كه فرصتي دست داد تا در بزرگراه بينهايت اينترنت يك گردش حسابي بكنم، باز هم دلم نيامد تا دنياي صنعت را ناديده بگيرم. پس دوباره به سراغ تحولات جهاني صنايع پلاستيك رفتم و آنچه كه ميديدم، مجددا قلبم را ميفشرد و دلم را ميآزرد.
ديدارگاههاي متنوع سابيك، كه اينك براي خودش در دنیای مواد اوليهي پتروشيمي به يك غول بزرگ و جهاني تبديل شده، مرا به دوران 15-16 سالگيام پرتاب كرد كه پدر مجبور شده بود سه چهار شبانه روزي را در شعبه ي پر سر و صداي رتاتيو روزنامه اطلاعات سپري كند، تا روزنامهي اطلاعات نخستين روزنامهاي باشد كه خبر افتتاح پتروشيمي پاسارگاد شيراز را منتشر ميكند. واحدي كه به خاطر مسابقهي بزرگخواهي رهبران آن روز كشور ميبايست پيش از نخستين پتروشيمي ژاپنيها افتتاح ميشد، كه شد.
زماني كه چندمين كشور برخوردار از واحد پتروشيمي در دنيا بوديم (1346) و حتا پيش از ژاپنيها، پدران عرب همين صاحبان و مالكان فعلي سابيك، در كاسههاي گلي شير شتر مينوشيدند و با نعلينهاي چوبي/ چرمي راه ميرفتند و چشم و دست و دلشان به دنبال زايران ايراني و پولدار خانهي خدا بود. نه ميدانستند پتروشيمي چيست و نه از پلاستيك اطلاعي داشتند. در واقع آفتابههاي كوچك پلاستيك ساخت پلاسكوكار، نخستين كالاي پلاستيك بود كه آنها ميديدند. امارات متحدهي عربي كه اصولا وجود نداشت و درگير جنگهاي قبيلهاي ميان شيوخ بود و حتا يك نفر ايراني هم فكر نميكرد كه بخواهد يك تومان خود را در صحراهاي بيآب و علف دبي و ابوظبي و عجمان و شارجه و راسالخيمه و... بريزد. امروز آنها كجا هستند و ما كجا؟
و هنگامي كه در همين گشت اينترنتي به چين رسيدم، آمار و اعداد و ارقام و تنوع توليدات ماشينهاي چيني (دست كم در قلمرو همين پلاستيك) باز هم مرا پرتاب كرد به دوران 11-12 سالگيام كه به همراه يكي از بستگان نزديك ميرفتيم خيابان تهراننو، ايستگاه قاسمآباد و جادهي آبعلي تا براي قطعات كولر آبي ابداعي خودش (كه قصد داشت روي دست ارج و آزمايش بزند) قاب و قطعه سفارش دهد. آن روزها صنعتگراني زحمتكش مثل ماهر، به فناوري ساخت ماشينهاي تزريقي دست يافته و اين ماشينها را ميساختند و چينيها در همان زمان نه ميدانستند پلاستيك چيست و نه ميدانستند كه چگونه مواد پلاستيك شكل ميگيرد. دغدغهي آنها جنگ ترياك و مبارزات خونين ضد كمونيستي و انقلاب فرهنگي و اين جور چيزها بود. ما توان ساخت ماشين و قالب را داشتيم. همان زمان. اما، امروز ما كجا هستيم و آنها كجا؟
براي يافتن اين ناكجايي، بسيار انديشيدهام. نه حالا و به خاطر اين گردش اينترنتي، بلكه از همان زمان كه خريد يك شانهي سر پلاستيكي ساخت پاكستان در كشور انگلستان، مشوق من شد تا پس از اتمام دوره فوق ليسانس مهندسي شيمي دانشگاه سالفورد، به سراغ رشتهي علوم و تكنولوژي پليمرها در دانشگاه استون برمينگهام بروم.
آن روزها، هم دانش كمتري داشتم و هم تجربهاي به مراتب كمتر از دانشم. امروز اما با موهايي سپيد شده، كماكان بر اين باور هستم كه سه پديدهي روزمرگي، زيادهخواهي و عدم وجود عرق ملي موجب شده تا همواره از جهانيان عقب بمانيم، از جايگاههاي رفيع خود نزول كنيم و از پايين دست به دامان كساني شويم كه جاي ما را در آن بالاها گرفتهاند.
آيا نميتوانستيم همانند چين باشيم و امروز يكي از بزرگترين سازندگان و صادركنندگان ماشينآلات و قالبهاي پلاستيك؟ و دست كم آيا نميتوانستيم مثل امروز نيازمند ماشينهاي چيني و مواد وارداتي عربي نباشيم؟
ميتوانستيم، اما در صورتي كه اكثريتمان اسير آن سه پديده نبوديم:
1- عادت كردهايم به روزمرگي، نديدن افقهاي دور و باري به هرجهت كردن و دست دست كردن و همهي اينها در پناه يك پرسش همواره توخالي: ”راستي چه خواهد شد؟“ و با همين پرسش ”راستي چه خواهد شد؟“ همواره در انتظار معجزهاي از دوردستها بودهايم. پس هرگز به همان دوردستها نينديشيدهايم و خيلي كه همت كردهايم، 5-6 ماه آيندهي خود را ديدهايم. مگر قرار است چه شود؟ مگر طي اين 30 ساله چه شده است؟ اصلا مگر بعد از انقلاب مشروطيت تا به حال چه شده است؟ سياستمداران و سياستبازان راه خود را رفتهاند، مسايل پشت پردهي خود را داشتهاند، هرگز به ملت راست نگفتهاند، مسيرها آنگونه كه ميخواستهاند طي شده و ما همواره منتظر بودهايم كه ببينيم چه ميشود؟ از ابتداي سال (همين امسال) دو سه ماهي را خرج انتخابات كرديم، دست به آب و آتش نزديم كه ببينيم چه كسي انتخاب خواهد شد (واقعا به ما چه مربوط بود كه چه كسي انتخاب خواهد شد، آيا تاثيري ميداشت؟) بعد از انتخابات هم، جرياني كه هنوز معلوم نيست ريشهاش در كجا بوده و هست، تمام فكرها را زير عنوان صيانت از آراي مردم به خود مشغول كرد، جوانان عزيز اين مملكت را به خيابانها فرستاد، درگيريها پيشآمد، عدهاي شهيد شدند و مسببين ساكت و خاموش. باز هم در تمام اين مدت كار ما خوابيد، اقتصاد متوقف شد، متوقف كه نه، سكته كرد و باز هم عقب مانديم، از غافلهي علم و دانش و فناوري بشري، كه چه بشود؟
2- زياده خواه هستيم
علم و فناوري را از غربيها گرفتهايم، اما در كاربردي كردن آن، فرهنگ اقتصاد هم غربيها را ناديده گرفتهايم. وقتي يك تومان هزينه ميكنيم، صد تومان سود ميخواهيم و سودهاي 5 تا 10 درصدي غربيها در توليداتشان را به مسخره ميگيريم. نتيجهاش اين ميشود كه استاندارد توليد و صنعت و خرج و دخل زندگيمان را بر اين پايه ميبنديم و چشم بسته از موفقيتهاي كوتاهمدت به ژرفاي فراموشي سقوط ميكنيم و در اين ميان كساني ميروند و از چين و ما چين همان كالاي توليد داخلي خودمان را با كيفيت بهتر و قيمت ارزانتر، آورده و تحويلمان ميدهند و زماني كه اين ضربه را ميخوريم تازه به ياد مدلهاي اقتصادي ميافتيم كه چه كنيم تا با اين واردات رقابت كنيم؟ اين پرسش و عملكرد ناشي از آن زماني به فكرمان ميرسد كه بسيار دير شده است، زيرا زيادهخواهيها و تنظيم استاندارد توليد و خانواده امكان مانورهاي جدي را از ما ميگيرد. به جرات ميتوانم بگويم كه در هيچ كجاي دنيا محال است مثل ايران فرزندان صاحبان صنعت اين چنين بيبند و بار هزينه كنند، ماشينهاي آخرين مدل سوار شوند و... (بخيل نيستم كه به رفاه و مرفه زندگي كردن اعتقاد دارم و آن را حق هر انساني ميدانم. آن هم در يك كشور ثروتمند. اما به چه بهايي)... و به ناگاه با شرايطي مواجه شوند كه چند ده هزار متر زمين وسوله و ملك و املاك روي دست خانواده مانده، توليد راكد شده و اصلا ديگر صرف ندارد. اخراج كارگرها كلي تاوان دارد. ملك و املاك هم كه از رونق افتاده و معامله نميشود. نتيجه؟ اعلام ورشكستگي در سكوت و خروج از ميدان صنعت و توليد بي سر و صدا و بدون عقبه ماندن صنعتي كه با هزار خون دل شكل گرفته بود.
3- عدم وجود عرق ملي
اين ديگر از آن عجايب تاريخ جامعهشناسي است كه وقتي نام خليج فارس ميآيد رگ گردنمان ميزند بيرون، وقتي شايع ميشود كه ممكن است رطوبت آب سد سيوند آرامگاه كوروش كبير و/ يا مجموعهي پاسارگاد را محو كند، ميزنيم توي سرمان و از همهي نهادهاي جهاني كمك ميخواهيم و... كه چه؟ كه ما ايرانياني ناسيوناليست هستيم. اما وقتي پاي عمل و منافع شخصي خودمان به ميان ميآيد، نه دو ريال تره. براي بنيانگزار ايران (همان آقاي كوروش كبير) خرد ميكنيم و نه ديناري به خليج فارس بها ميدهيم. مازاد درآمدمان را در امارات متحده عربي (همانجا كه به زبان آوردن نام خليج فارس اينك يك جرم جدي است) سرمايهگذاري ميكنيم، ماشينآلاتمان را از چين ميخريم، وسايل و مبلمان منزل هم كه جاي خود دارد يا از كره و/ يا از تركيه.
البته، اگر فرصتي دست دهد و خطري نداشته باشد، گاهي هم پاي يك طومار دفاع از نام خليج فارس را امضاء ميزنيم.
در رنج تداوم اين سه پديدهي شوم اجتماعي در فرهنگ خودمان هستم و نگاهي به غرب ميانه دارم: آفريقا. سرزميني بكر كه براي چپاول آن، ما خوشخيالها را از منظر منطقهاي درگير تحولات عراق و افغانستان كردهاند و از منظر داخلي معطل اين كه آيا بالاخره در انتخابات تقلب شده بود يا نه؟ و خودشان رفتهاند به سوي آفريقا. آفريقايي كه ميتواند بهترين بازار توليدكنندهي ايراني در هر ردهاي باشد و البته اگر در اين مورد هم به فكر ننشينيم، آخرين اميدهاي نسلهاي آينده را هم بر باد دادهايم.
طرحي داشتم براي ايجاد يك تحول سريع. سه – چهار سال روي آن كار كردم. در گوشي با چندين نفر صحبت كردم. اما نتوانستم. كوچكتر از آن بودم كه بتوانم اين طرح را اجرا كنم. لاجرم در جمع حاضران در مجمع عمومي انجمن صنايع همگن ماشينسازان، آن را برملا كردم، غافل از آن كه همان سه پديده جلوي هر تفكري را براي گذاشتن دستها بر روي يكديگر و اجراي اين طرح خواهد گرفت.
حالا هم آن را در اينجا مطرح ميكنم، شايد پيدا شوند بزرگاني كه به آن لبيك بگويند. ما نياز داريم تا با يك سرمايهگذاري نه چندان كلان، يك شبكهي تلويزيوني معرفي صنعت و تجارت ايران را از طريق چند ماهوارهي فراگير موجود به روي كشورهاي آفريقايي ايجاد كنيم تا راه صنعت و تجارت خود را به سوي آن قارهي بكر باز كنيم. ابتدا فكرم فقط براي صنايع پلاستيك ايران بود و حالا فكر ميكنم كه ميشود اين كار را براي كل صنايع كشور انجام داد. آيا كسي هست كه حاصل مطالعاتم را در اختيارش بگذارم؟ كسي كه صدالبته: توانايي تفكر به افقهاي دوردست را داشته باشد، زيادهخواه نباشد و البته عرق ملي هم داشته باشد.
تیرماه ۱۳۸۸
وقتی که قرار است شور و شوق انتخاباتی مردم به جهانیان نشان داده شود, آن گاه به ازای هر انتخاباتی, کاربرد ترفندی جدید هم ضرورت می یابد و برای انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری ایران, چه ترفندی بهتر از ایجاد فضای مناظره, البته بازهم به سبک ایرانیزه شده ی آن!
تا امروز (16 خرداد ماه) 4 مناظره برگزار شده و برگزاری همین 4 مناظره از آن حکایت دارد که فارغ از برد و باخت فضای مناظره, این آقایان احمدی نژاد و کروبی بوده اند که بیشترین شوق را برای دیدن این برنامه های آخر شب در مردم پدید آورده اند. اما چرا؟
آقای احمدی نژاد که اولا می داند چیزی را ندارد که از دست بدهد و ثانیا اگر در هر موردی غلو کند, در مورد پاک بودن دست خود و خانواده اش از حریم بیت المال کاملا درست می گوید, با بی پروایی کامل از همان نخستین مناظره, فضای مناظره را با تلاش برای افشای اسامی صاحبان قدرت به مناقشه تبدیل کرد و از این راه میلیون ها چشم مشتاق را به سوی آنچه که می گوید فراخواند. وی در این نخستین مناظره نه به دفاع از برنامه های پیشین دولت نهم پرداخت و نه به برنامه های خود برای آینده, اشاره ای کرد. وی با ایجاد این مناقشه, عملا فضای طرح دهها پرسش حیاتی را بست و جریان مناظره را آن گونه که خود می خواست اداره کرد.
در نقطه روبرو, به رغم تلاش محدود میرحسین موسوی در پاسخ به دکتر احمدی نژاد, این حجت الاسلام کروبی بود که با بی پروایی مثال زدنی, می توانست مهمترین چالشگر رییس جمهور به حساب آید. پس با این حساب, دیشب میلیونها نفر بر پای گیرنده ها نشستند تا این نبرد رو در رو را مشاهده کنند.
دو مناظره دیگر هم که به لحاظ رودربایستی های دوستانه, بیشتر به مغازله می مانست, بی آنکه چندان تاثیرگذار باشد, میان آقاین کروبی و موسوی و رضایی برگزار شد و حالا باقی مانده است دو مناظره دیگر, که بر اساس روند طی شده تا حال, جذاب ترین آنها آخرین مناظره میان رییس جمهوری و دکتر رضایی است. اما آیا این ترفند جدید, سودی هم به حال ملت ایران داشت؟ با صراحت می گویم : خیر.
در یک جریان مناظره انتخاباتی (از این دست), مهم ترین نقش را مجری برنامه دارد, که باید با طرح پرسش های به هنگام و به چالش کشاندن طرفین مناظره و کنترل فضای مناظره, این فضا را برای بینندگان و شنوندگان به گونه ای مساعد سازد که آنان بتوانند در تصمیم گیری خود برای روز انتخابات با حداکثر یافته ها اقدام نمایند. در این مناظره, کمرنگ ترین نقش را مجری حرف شنوی برنامه داشت, که به دستورات ارایه شده در گوشی خود دقیقا عمل می کرد و اصولا کاری به این نداشت که هیچ یک از اصحاب مناظره به پرسش او پاسخ نداده و راه خود را می روند. این نوع انتخاب مجری برای برنامه ای چنین درخور اهمیت, صرفا از نمایشی بودن این برنامه حکایت داشت تا برگزاری یک مناظره ی جدی.
جدای از این, معمولا برای اثر بخشی یک چنین مناظره هایی, مردم و کارشناسان هم به محل برگزاری مناظره دعوت می شوند تا انان هم با طرح پرسش های به هنگام, چالشگر مناظره شوندگان باشند. این نیز در این برنامه های نمایشی (ولو بازهم به صورت نمایشی) نادیده گرفته شده بود.
و تاسف آور ترین موضوع اینکه, 4 کاندیدای حاضر در این مناظره ها, به رغم ادعاهای مردمی بودن, انقدر از مردم واقعی کوچه و بازار دور بودند که مشکلات آنان را به صورت فله ای و بر اساس شنودهای از راه دور بیان می کردند و به همین لحاظ در پاسخ به یکدیگر نیز در می ماندند. از روی نمونه و برای ختم کلام, آنجا که در بحث مربوط به صحت سقم آمار ارایه شده از سوی رییس جمهور, یکی بر صحت آن پای می فشرد و دیگری بر نامعلوم بودن صحت آن, کافی بود آقای کروبی این چند پرسش را با آقای رییس جمهور مطرح می کردند:
1- آقای رییس جمهور ممکن است بفرمایید روزی که شما رییس جمهور شدید قیمت یک کیلو برنج, یک کیلو گوشت گاو و گوسفند و مرغ و قیمت یک عدد نان و یک عدد تخم مرغ و یک مثقال زعفران چقدر بود و الان چقدر است؟
2- آقای رییس جمهور ممکن است بفرمایید که به رغم افزایش حقوق بازنشستگان, همین قشر جامعه در آغاز ریاست جمهوری شما با یک ماه حقوق خود چه مقدار از اقلام بالا را می توانستند بخرند و حالا چه مقدار را؟ و آیا واقعیت جز اینست که قیمت کالاها و بهای ارزاق عمومی مورد مصرف مردم طی 4 سال گذشته با شتاب روندی رو به رشد داشته و به رغم افزایش حقوق ها قدرت خرید مردم کمتر شده است؟
3- و آیا اصولا روند ثرتمند شدن آقای محصولی از یک سرباز ساده به یک بیلیونر با وصایا و آموزه ها و قول های حضرت امام و هم چنین سیره اسلام تطابق داشته است و اصولا آیا یک چنین ثروتی در مدتی کوتاه از راه سالم و حلال و خمس و ذکات پراخته شده حاصل می شود؟
4 تا 100
در کمال تاسف آنچه که این مناظره ها در اداهن مردم بر جای گذاشت این بود که وقتی از میان صدها داوطلب پست ریاست جمهوری همین 4 نفر تایید صلاحیت شده اند و این 4 نفر نیز یکدیگر را به ناسلامتی متهم می کنند و طرفین مقابل هم پاسخ صحیح نمی دهند, پس چه تفاوتی است میان انتخاب شدن هریک از آنان؟
والسلام
16 خرداد 1388
دنیای کوچک آقای مخترع
نمی دانم از خوش شانسی بنده بود که در نخستین روزی که دنبال یافتن سوژه ای برای نخستین مطلب این وبلاگ بودم دوستی مطلبی بسیار خواندنی را برایم فرستاد و یا از بد شانسی آقای مخترع که عدل همین امروز مطلبی را در رابطه با او برایم فرستاده اند. این مطلب که با عنوان "ظروف یک بار مصرف گیاهی همسو با محیط زیست " در جریده ی شریفه ی اطلاعات مورخ 11/.03/1388 به چاپ سپرده شده, تلاش می کند تا دلسوزی های آقای مخترع را برای محیط زیست و مردم ایران در رابطه با خطرات ظروف یکبار مصرف"غیر گیاهی !!!" روشن کرده و ثابت کند که اگر نباشد همین ظروف یکبار مصرف گیاهی (اختراع!! ایشان) تا چند وقت دیگر کلیه مردم ایران از یک نوع سرطان خواهند مرد. از آنجا که خواندن این مطلب انبساط خاطری باور نکردنی را برای این نگارنده موحب شد, بد ندیدم تا خوانندگان خود را نیز از آن بی بهره نگذارم.
به نظر می رسد که یا نویسنده مطلب " خانم لیم" و یا آقای دکتر "اره" (این مخفف نام و نام خانوادگی هردو ایشان است) که در مطلب یاد شده, به عنوان "مخترع" ظروف یکبار مصرف گیاهی معرفی شده و به تاکید مطلب, آن را به نام خودشان هم به ثبت رسانده اند, دنیایی کوچک و عجله ای زیاد برای نجات مردم ایران دارند که در مطالب خود خیلی موضوعات را ندیده و یا به شکلی عجیب دیده اند.
در این مطلب, بغرنجی در رفع آلودگی محیط زیست را ناشی از ورود مواد پلاستیک غیر قابل برگشت به محیط زیست از دو دهه قبل اعلام و فراموش کرده اند که:
1- ورود مواد پلاستیک به زندگی بشریت سابقه ای 70-80 ساله و به زندگی ایرانیان سابقه ای 50-60 ساله دارد و بغرنجی از همان موقع شروع شده است.
2- صرفا مواد ترموست شده مثل لاستیک, ملامین و.. غیر قابل برگشت (اگر مقصود ایشان بازیافت بوده باشد) هستند و حتا برای مواد اخیر هم راههایی متنوع جهت بازیافت ابداع شده است.
3- موضوع غیر قابل برگشت یا قابل بازیافت بودن پلیمرها, هیچ ربطی با موضوع ظروف یکبار مصرف ندارد و یک موضوع عام است.
نویسنده سپس شهادت می دهد که با چشمان خود شاهد بازی هزاران قطعه !! پلاستیک بر روی دیوار مرزی کشورمان در مرز ایران و پاکستان در میرجاوه و بر روی سیم های خاردار در معرض باد بوده و از آنجا نتیجه گرفته که حتا چشم انداز زیبای ایشان هم هنگامی که برای استراحت و تفریح به کوه می روند, توسط همین ضایعات پلاستیک مخدوش می شود. در این رابطه البته ما نتیجه می گیریم که احتمالا یک بازارچه مرزی پلاستیک در انجاها دایر بوده, بعد یک طوفانی در حد و اندازه طوفان کاترینا آمده (که ما از آن خبر نداریم) و همین طوفان هزاران قطعه پلاستیک را بر روی دیوار مرزی کشورمان به اهتزاز درآورده, که البته این هم می تواند کار دشمن و در آستانه انتخابات بوده باشد. با این حال هنوز ارتباط این اتفاقات عجیب و غریب با "ظرف های گیاهی اختراع !! آقای دکتر اره" مشخص نشده است.
از مقدمه که عبور کنیم, می بینیم که آقای دکتر "اره" برای اثبات حقانیت خود اعلام کرده اند که کشور ما جزه پنج کشور اول دنیا در زمینه سرانه مصرف مواد پلاستیک است و از همین جا نتیجه گرفته اند که :" و این در حالی است که برای تجزیه ظروف پلاستیکی 30-50 سال لازم است که این زمان آسیب جدی و فاجعه به محیط زیست وارد می کند." در این مورد هم ناچارم چند موضوع را به نویسنده مطلب و جناب دکتر "اره" یادآور شوم:
1- ممکن است (بلکه یقین دارم) که ایران در زمینه بخور بخور مواد پلاستیک و تبدیل کوخ نشین ها به کاخ نشین ها در جهان رتبه اول را داشته باشد, اما خدا شاهد است که بزرگترین آرزوی مهندس نعمت زاده (پدر صنایع پترو شیمیایی ایران) این بود که با تلاش های شبانه روزی مصرف سرانه ایرانیان را به رتبه های 40 تا 50 در دنیا برساند. گرچه بازهم معلوم نیست این چه ربطی به ظروف یکبار مصرف دارد؟
2- در مورد زمان تجزیه هم آقای دکتر از یاد برده اند که برخی از متقدمین و حتا معاصرین ایشان, زمان تجزیه پلاستیک ها را تا 800 سال هم اعلام کرده اند, که اثبات این نظریه نیز تا 800 سال دیگر که آثار باستانی پلاستیک توسط باستان شناسان ایتالیایی در مرز میرجاوه کشف خواهد شد (اگر باد آنها را نبرده باشد) فرصت می خواهد.
3- موضوع قابل تجزیه کردن پلاستیک ها از 40 سال پیش جزء پژوهش های پیوسته دانشگاهی قرار داشته و بنده ی نگارنده این مطلب هم افتخار همکاری با آزمایشگاه آقای پروفسور "جرالد اسکات" (پدر علم تجزیه پذیر کردن پلاستیک ها) را در سال های 76-78 میلادی داشته ام. به این موضوع بعدا خواهم پرداخت.
آقای دکتر "اره" سپس با بیان عدم وجود محدودیت برای تولید هر نوع بسته بندی از پلیمرهای گیاهی (که ادعایی کاملا غیر فنی و غیر علمی است) و مرتبط کردن چند نوع سرطان و از جمله سرطان پروستات با ظروف یکبار مصرف (نمی دانستیم که ظروف یکبار مصرف با پروستات هم رابطه دارند!!) و با تاکید بر ضرورت استفاده از مواد خودشان, ناگهان این مواد را مشمول برخورداری از استاندارد وزارت بهداشت هم دانسته اند. در این مورد هم:
1- هر نوع استاندارد مربوط است به موسسه استاندارد و تحقیقات صنعتی ایران و نه وزارت بهداشت
2- این موسسه آنقدر سرش شلوغ و کادرش ناقص است که هنوز برای واجب ترین موارد مصرف پلاستیک ها که به راستی با جان مردم سروکار دارد (و نه فقط احتمال) استانداردی تدوین نکرده است (از جمله همین ظروف یکبار مصرف) چه رسد به پلیمرهای گیاهی؟
یک بحث جدی
فارغ از بیان توام با طنز بالا, این داستان اخیرا علم شده ی استفاده از پلیمرهای گیاهی برای تولید ظروف یک بار مصرف – که در کمال تاسف طی نامه ای مورد تایید مطالعه نشده وزیر بهداشت مملکت هم قرار گرفته (1)- یک جریان سازی برای یک سلسله معاملات ماشین آلات چینی است که اینک به این شکل مطرح شده است. در این رابطه ارایه اطلاعاتی را برای آگاهی همگان ضروری می دانم:
1- موضوع زیست تخریب پذیر کردن پلاستیک ها (به دلیل مقاومت این مواد در برابر تخریب طبیعی) نخستین بار در جهان مورد مطالعه دانشمندان انگلیسی (در راس آنها پروفسور جرالد اسکات که بنده افتخار شاگردیش را در دانشگاه آستون – برمینگهام- داشتم) و اسراییلی قرار گرفت و تجربیات عملی آن توسط اسراییلی ها در صحرای اشغال شده سینا مورد آزمون قرار گرفت. از همان نقطه بود که موضوع آبیاری قطره ای با زمانمند کردن فیلم های پلاستیک با موفقیت پیاده شد, که البته بعدا در کشورهایی مثل ایران کاملا تغییر شکل داد. با این حساب, در کشورهای صاحب حساب و کتاب, این حکومت ها هستند که می توانند سازندگان هر نوع قطعه پلاستیک (دست کم غیر قابل تماس با مواد غذایی) را برای زیست تخریب کردن مواد و کالاهای تولیدی تحت فشار قرار دهند و خیال خود و مردم و دوستداران محیط زیست را از تخریب طبیعی هرنوع ماده پلاستیک آسوده سازند.
2- موضوع تولید پلیمرهایی با منشاء طبیعی – که اینک عنوان خود را به پلیمرهای گیاهی داده و شنونده ناوارد هم فکر می کند که مثلا ظروف یکبار مصرف از درخت می روید- تفکری مربوط به دهه 80 میلادی به بعد بود که همانند تلاش برای تولید سوخت های غیر فسیلی برای خودروها هنوز هم در دست بررسی قرار دارد. این پلیمرها, دقیقا به علت ماهیت طبیعی شان, خود در معرض ساده ترین حملات محیطی قرار دارند و به سرعت توسط انواع میکروارگانیزم ها مورد حمله قرار می گیرند. عجبا که وزیر بهداشت مملکت بدون توجه به همین یک مساله ساده, با صدور نامه ای راه را بر هر نوع سوء استفاده باز کرده است. ایشان به عنوان یک پزشک بایستی بدانند که ماهیت نشاسته ای همین ظروف تهدیدی است برای کپک زدن آنها و به همین دلیل, نگهداری این ظروف بایستی همانند مواد غذایی باشد. متاسفانه اخیرا برخی از دندان پزشک ها هم به استناد بخشنامه ای رو سوی استفاده از این ظروف آورده اند که عوارض مخرب آن بر سلامت انسان در آیند ه نه جندان دور مشخص خواهد شد.
3- ماهیت سرعت تجزیه این نوع پلیمرها که به عنوان امتیازی در مورد آنها مورد اشاره قرار گرفته خود حکایت از خطرات آن دارد. آیا اگر شما یک ظرف آبگوشت را 24 ساعت بیرون یخچال نگهدارید, که در همین شرایط به سرعت گندیده شده و اجزای موجود در آن شروع به تخریب می کنند, باید هورا بکشید که به محیط زیست کمک شد؟
4- مشکل دفع زباله های پلاستیک که سرعت تجزیه و تخریب کمی در طبیعت دارند, اینک از طرق مختلف در جهان حل شده که این روش ها باید مورد تاسی مسوولان دولتی قرار گیرد و نه به تعبیر استاد معزز دانشگاه امیر کبیر – سرکار بانو دکتر عاصم پور- از جاله درآمدن و به چاه افتادن! زیست تخریب پذیر کردن پلاستیک ها ی غیر تماسی با مواد غذایی از طریق افزودنی های مناسب برای ایجاد سرعت تخریب و افزایش فرهنگ جمع آوری و بازیافت زباله ها به منظور بازیافت آنها با روش های نوین, برخی از عمده ترین این روش ها هستند.
5- و, سرانجام باید تاسف خورد برای کشوری که با ادعای ارسال ماهواره به فضا, هنوز آنقدر بی دانشی و بلبشو در مسوولان آن وجود دارد, که یک جریان از پایه تجاری (آن هم به نفع بیگانگان) این چنین تا دفتر وزیر بهداشت مملکت هم نفوذ می کند و از وی امضای توصیه ای را می گیرد که سراسر برخلاف مصالح صنعتی کشور و سلامتی انسان هاست.
وای بر ما
احمد علی ساعت نیا
12 خرداد ماه 1388
(1) رجوع شود به گزارش ویژه ماهنامه بسته بندی, شماره 107, صفحات 50-54